برسی شبهه ای در مورد کیفیت صلوات

:اهل سنت ادعا مي کنند که در قرآن در آيه ان الله و ملائکته يصلون علي النبي ... آمده که بر پيامبر صلوات بفرستيد نه آل و اهلبيتش و روايات را نيز قبول نمي کنند پس لزومي نداره که بر آلش هم صلوات فرستاده شود، خواهشمندم که دليل قرآني براي صلوات بر پيامبر و آلش ارائه بديد.

برای پاسخ به این سوال از دو جنبه وارد بحث می شویم:

مطلب اول :

 اینکه فرمودید اهل سنت روایات را قبول نمی کنند قطعا روایاتی که از طریق شیعه وارد شده مرادتان است ، اما در این مورد ما روایات فراوانی داریم که از طریق اهل سنت بوده و در کتب معتبر و مقبول آنها قرار دارد ،و حتی بسیاری از فقهای بزرگ اهل سنت بر طبق آن روایات  ،فتوا بر وجوب اضافه کردن اله در صلوات نموده اند، توضیح اینکه :

در ذیل آیه « إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً ""خداوند و فرشتگانش بر پيامبر رحمت و درود مى‏فرستند اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بر او درود بفرستيد و سلام بگوئيد و در برابر فرمان او تسليم باشيد»(61 سوره احزاب)

در باره كيفيت صلوات بر پيامبر ص در روايات بى‏شمارى كه از طرق اهل سنت و اهل بيت رسيده صريحا آمده است كه" آل محمد" را به هنگام صلوات بر" محمد" بيفزاييد.

در" در المنثور (از تفاسیر اهل سنت ) از صحيح" بخارى" و" مسلم" و" ابو داود" و" ترمذى" و" نسايى" و" ابن ماجه" و" ابن مردويه" (اینها تماما از معتبر ترین و مهم ترین کتب روایی در نزد اهل سنت می باشند که روایاتشان تماما مورد قبول آنها است )و روات ديگرى از" كعب بن عجره" نقل شده كه" مردى خدمت پيامبر (ص )عرض كرد:

«اما السلام عليك فقد علمنا فكيف الصلاة عليك""" سلام بر تو را ما مى‏دانيم چگونه است، اما صلات بر شما بايد چگونه باشد"؟ پيامبر فرمود بگو:

اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد.»

نامبرده (نويسنده تفسير در المنثور) علاوه بر حديث فوق، هيجده حديث‏

ديگر نقل كرده، كه در همگى تصريح شده كه" آل محمد" را بايد به هنگام صلوات ذكر كرد.

اين احاديث را از كتب معروف و مشهور اهل سنت از گروهى از صحابه از جمله" ابن عباس" و" طلحه" و" ابو سعيد خدرى" و" ابو هريره" و" ابو مسعود انصارى" و" بريده" و" ابن مسعود" و" كعب بن عجره" و امير مؤمنان على (ع) نقل كرده است ( تفسير" در المنثور" ذيل آيه مورد بحث، طبق نقل تفسير" الميزان" جلد 16 صفحه 365 و 366).

در صحيح" بخارى" كه معروفترين منابع حديث برادران اهل سنت است روايات متعددى در اين زمينه نقل شده كه در صورت تمایل  مى‏توانید به متن خود كتاب مراجعه كنید (صحيح بخارى جلد 6 صفحه 151)

در صحيح مسلم نيز دو روايت در اين زمينه آمده است (صحيح مسلم جلد 1 صفحه 305 باب الصلاة على النبى (ص))

در بعضى از روايات اهل سنت و بسيارى از روايات شيعه حتى كلمه" على" ميان" محمد" و" آل محمد" جدايى نمى‏افكند بلكه كيفيت صلاة به اين صورت است (اللهم صل على محمد و آل محمد).

اين بحث را با حديث ديگرى از پيغمبر گرامى اسلام ص پايان مى‏دهيم:

" ابن حجر(از علمای مطرح اهل سنت ) در" صواعق المحرقه " چنين نقل مى‏كند كه پيامبر ص فرمود:«لا تصلوا على الصلاة البتراء فقالوا و ما الصلاة البتراء؟ قال تقولون:اللهم صل على محمد، و تمسكون، بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد"" هرگز بر من صلوات ناقص نفرستيد! عرض كردند: صلوات ناقص چيست؟فرمود: اينكه فقط بگوئيد" اللهم صل على محمد"و ادامه ندهيد، بلكه بگوئيد:اللهم صل على محمد و آل محمد"»( صواعق" صفحه 144)

و به خاطر همين روايات است كه جمعى از فقهاى بزرگ اهل سنت اضافه"" آل محمد" را بر نام آن حضرت در تشهد نماز واجب مى‏شمرند ( علامه حلى" در" تذكره" در بحث تشهد اين قول را علاوه بر همه علماى شيعه از امام احمد و بعضى از شافعيه نقل مى‏كند ).

جالب اينكه"امام شافعى" همين فتوا را در شعر معروفش صريحا آورده است، در آنجا كه مى‏گويد:

         يا اهل بيت رسول اللَّه حبكم             فرض من اللَّه فى القرآن انزله‏

         كفاكم من عظيم القدر انكم             من لم يصل عليكم لا صلاة له‏

" اى اهل بيت رسول اللَّه محبت شما از سوى خداوند در قرآن واجب شده است"" در عظمت مقام شما همين بس كه هر كس بر شما صلوات نفرستد نمازش باطل است.

مطلب دوم:

 بحث قرآنی است :در آیه مبا هله می خوانیم  «فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكمُ‏ْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتهَلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلىَ الْكَذِبِينَ""پس كسى كه مجادله كند ترا در آن پس از آنچه آمد ترا از دانش پس بگو بيائيد بخوانيم پسرانمان را و زنانمان را و زنانتان را و نفسهامان را و نفسهاتان را پس زارى نمائيم پس بگردانيم لعنت خدا را بر دروغگويان» (آل عمران 61) غالب مفسران و محدثان شيعه و اهل تسنن تصريح كرده‏اند كه آيه مباهله در حق اهل بيت پيامبر ص نازل شده است و پيامبر تنها كسانى را كه همراه خود به ميعادگاه برد فرزندانش حسن و حسين ع و دخترش فاطمه ع و على ع بودند، بنا بر اين منظور از" ابناءنا" در آيه منحصرا" حسن و حسين" ع هستند، همانطور كه منظور از" نساءنا" فاطمه ع، و منظور از" انفسنا" تنها على ع بوده است و احاديث فراوانى در اين زمينه نقل شده است.

از جمله شخصيتهاى سرشناس اهل سنت كه اين مطلب از آنها نقل شده افراد زير هستند:

1-" مسلم بن حجاج نيشابورى" صاحب" صحيح" معروف كه از كتب شش‏گانه مورد اعتماد اهل سنت است در جلد 7 صفحه 120 (چاپ محمد على صبيح- مصر).

2-" احمد بن حنبل" در كتاب" مسند" جلد 1 صفحه 185 (چاپ مصر).

3-" طبرى" در تفسير معروفش در ذيل همين آيه جلد سوم صفحه 192 (چاپ ميمنيه- مصر).

4-" حاكم" در كتاب" مستدرك" جلد سوم صفحه 150 (چاپ حيدر آباد دكن).                       

 5-" حافظ ابو نعيم اصفهانى" در كتاب" دلائل النبوة" صفحه 297 (چاپ حيدر آباد).

6-" واحدى نيشابورى" در كتاب" اسباب النزول" صفحه 74 (چاپ الهندية مصر).

7-" فخر رازى" در تفسير معروفش جلد 8 صفحه 85 (چاپ البهيه مصر).

8-" ابن اثير" در كتاب" جامع الاصول" جلد 9 صفحه 470 (طبع السنة المحمدية- مصر).

9-" ابن جوزى" در" تذكرة الخواص" صفحه 17 (چاپ نجف).

10-" قاضى بيضاوى" در تفسيرش جلد 2 صفحه 22 (چاپ مصطفى محمد مصر).

11-" آلوسى" در تفسير" روح المعانى" جلد سوم صفحه 167 (چاپ منيريه مصر).

12-" طنطاوى" مفسر معروف در تفسير" الجواهر" جلد دوم صفحه 120 (چاپ مصطفى البابى الحلبى- مصر).

13-" زمخشرى" در تفسير" كشاف" جلد 1 صفحه 193 (چاپ مصطفى محمد- مصر).

14-" حافظ احمد بن حجر عسقلانى" در كتاب" الاصابة" جلد 2 صفحه 503 (چاپ مصطفى محمد- مصر).

15-" ابن صباغ" در كتاب" الفصول المهمة" صفحه 108 (چاپ نجف).

16- علامه" قرطبى" در تفسير" الجامع لاحكام القرآن" جلد 3 صفحه 104 (چاپ مصر سال 1936).

طبق آیه مباهله به امیرالمومنین اطلاق نفس  پیامبر شده است «وَ أَنْفُسَنا"و خودمان را» مراد از نفس پيغمبر فقط على (ع) است زيرا خود پيامبر كه نميتواند مراد باشد زيرا او دعوت كننده است و معنى ندارد كه انسان خود را دعوت  كند و هميشه داعى غير از مدعو است و دعوت كننده نمي تواند دعوت شده باشد پس حتماً مراد غير از نبى اكرم شخص ديگرى است و لذا حتماً اشاره به على عليه السلام است زيرا هيچكس نگفته كه غير از على و فاطمه و حسنين كسى در مباهله شركت داشته است و اين مطلب (كه در آيه على نفس پيغمبر خوانده شده) دلالت دارد بر علو مكان وى و درجه‏اى كه هيچكس به آن راه نيافته بلكه به نزديك آنهم نرسيده است و مؤيد آن از روايات يكى حديث شريف صحيح نبوى است كه پيغمبر درباره يكى از صحابه پرسيد كسى گفت على (ع)حاضر است حضرت فرمود من از نفس خود نپرسيدم كه على را نفس خود خوانده.

و حديث ديگرى كه پيامبر (ص) به بريده اسلمى فرمود: اى بريده على را دشمن مدار كه او از من است و من از اويم مردم از درخت‏هاى متفرق خلق شده‏اند و من و على از شجره واحده آفريده شده‏ايم.

و ديگر قول نبى اكرم است كه وقتى در جنگ احد على پيامبر را با دفاعهاى سخت خود از شر مشركان حفظ مى‏كرد جبرئيل به پيغمبر گفت على واقعاً با تو مواسات كرد. حضرت فرمود اى جبرئيل، على از من است و من از عليم.( ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏4، ص: 103)

  وقتی علی  (ع) نفس نبی (ص) باشد امر به صلوات به نبی (ص) امر به صلوات بر علی (ع) هم هست ، از طرفی کفو علی(ع) در عالم کسی نبود جز فاطمه زهرا سلام الله نتیجه اینکه امر به صلوات بر نبی (ص) امر به صلوات بر علی و زهرا (علیهماالسلام) است.پس با در کنار هم گزاردن ِآیات مباهله و آیه 61 سوره احزاب استفاده می شود که صلوات بر ( آل ) از قرآن است .

 

ديدگاه فلاسفه مشاء در مورد حقيقت وحي چيست و نقد آن چگونه است؟

حکمای مشاء می گویند كه در همه افراد بشر- ولى به تفاوت- غير از عقل و حس  يك شعور ديگر و يك حس باطنى ديگر هم وجود دارد ،اين در بعضى از افراد، شدید است به قدری كه با عالم ديگر واقعا اتصال پيدا مى‏كند یعنی واقعا درى از عالم ديگرى به روى او باز مى‏شود.

 انسانی که به او وحی میشود  فقط استعداد ارتباط با خارج از وجود خودش را دارد، درست مثل اينكه- بلا تشبيه- ممكن است دو نفر باشند كه از نظر نبوغ فردى مثل همديگر باشند ولى يكى چون با خارج ايران ارتباط دارد، مى‏رود و مى‏آيد يا مثلا وسيله ارتباطى مانند تلگراف وتلفن دارد، به واسطه داشتن اين وسيله از آنجا خبرهايى را تلقى مى‏كند كه اين رفيقش كه به اندازه او نبوغ فردى دارد از اين قضايا بى‏خبر است. آنچه اين بر او زيادت دارد، وسيله‏اى است، حسى است، ارتباطى است كه با دنياى ديگر دارد. حکیم قائنی در این باب می فرمایند :« حقيقت وحى القاء امور عقلى به ذات آن نفسى است كه مستعد آن به امر خداوند باشد» (رسائل عرفانى و فلسفى حكيم قاينى    مقدمه    31)   

بنا بر اين نظريه وحى يك حس مخصوص و يك شعور مخصوص و يك استعداد مخصوص است ، حکیم قائنی گوید «وحی آن اثر روحانى ای است که  در غايت تجرد و نورانيت می باشد و در خواب يا بيدارى در ذاكره  نفس محفوظ قرار میگیرد و ارتسام و انطباع آن در نهايت ثبات و استقرار هست و خاطر انسانى در اين وقت از انتقالات گوناگون پراكنده و پريشان نمى‏شود» ( رسائل عرفانى و فلسفى حكيم قاينى  مقدمه ص 27  )

همچنین بوعلی گوید :« وحی آن پيغامی است به بندگان خويش، و آن فريست الهى و نوريست ربّانى كه از اشعه عالم غيب فيضان كند، و فروغى است كه از پرتو لوايح ايزدى لمعان زند و در سينه انبیاء مقام سازد و از سينه بر جبين سرايت‏كند، تا بقوّت فيض آن بر عالميان مهتر شود و بمدد تابش آن بر جهانيان غلبه گيرند»( الهيات دانشنامه علائى، ص: 110)

حکمای مشاء مى‏گويند فرشته وحی یعنی همانى كه موحی (انسانی که به او وحی می شود) به او اتصال پيدا مى‏كند ، اين همان حقيقتى است كه موحی او را در باطن مى‏يابد . روح انسان اين خاصيت را دارد كه به اصطلاح طبقه به طبقه و درجه به درجه است، هر چيزى را در هر درجه‏اى به نوع خاصى ادراك مى‏كند. مثلا مى‏گويند امر عادى كه در طبيعت وجود دارد يك وجود است؛ به حس انسان كه مى‏آيد و آن را ادراك مى‏كند يك مرتبه خاص ديگرى از وجود است؛ بعد مى‏رود در عالم خيال، آنجا شكل ديگرى پيدا مى‏كند؛ بعد مى‏رود در عالم عقل، شكل ديگرى پيدا مى‏كند؛ و بعد ممكن است در ماوراء عقل شكل ديگرى داشته باشد. اشيائى را كه انسان ادراك مى‏كند، از طبيعت مى‏آيد به حس، از حس مى‏رود به خيال، از خيال مى‏رود به عقل، از عقل مى‏رود به ماوراء عقل. يك وقت هست كه از آن طرف مى‏آيد پايين: همان موجود ماوراء طبيعت و ماده‏اى كه

حس باطن انسان در آنجا درك كرده، وقتى كه تنزل كند بيايد به مرتبه حس، براى او به صورت يك فرشته مجسم مى‏شود و او را مى‏بيند. پس نزولى كه فرشته مى‏كند نزول است اما نه نزول در طبيعت كه از كره مثلا بالا بيايد در عالم طبيعت. حركت هم هست، واقعا سير هم هست، اما سيرى است كه از مراتب باطن خود او آمده است، از باطن خود او آمده تا متمثل شده و به صورت يك امر محسوس در بيرون درآمده است.

پس نزول هست ولى نه نزول جسمانى و مادى، بلكه نزول معنوى و باطنى.

اين طرز بيانى است كه كرده‏اند. بوعلى كه متعدد در كتابهاى خودش اين مطلب را متعرض شده است و مثالهايى هم ذكر مى‏كند. اين يك بيان كلى.  ( ر.ک مجموعه ‏آثاراستاد شهيد مطهرى    ج‏4    299 )

نقد این نظریه :

اولا : عده‏اى گفته‏اند اين انكار نبوت است، انكار وحى است .

ثانیا : اما  اين ، سبك استدلال بر نبوت عامه است ، ولى از اين البته نمى‏شود استدلال كرد كه موسى پيغمبر بوده، عيسى پيغمبر بوده، ابراهيم پيغمبر بوده، حضرت رسول پيغمبر بوده‏اند، چون اين استدلال يك «كلى» است و به فرض اينكه تمام باشد. فقط نشان مى‏دهد كه در ميان افراد نوع بشر وحيى وجود دارد اما آنها [كه وحى را تلقى مى‏كنند] چه كسانى هستند، آن را ديگر بايد از راه آثار خصوصى و به قول خود قرآن از آيات و بيّنات هر پيغمبرى جداگانه به دست آورد.

ثالثا :مطلب حکماء مربوط به مطلق وحی است اما در مورد اینکه وحى نبوت چه شكلى است.نمی توان به آن تکیه کرد . زیرا ما بايد بدانيم که این مسأله‏اى است كه از زبان اولياء وحى بايد بشنويم چون نه مى‏توانيم روى آن تجربه كنيم و نه مى‏توانيم استدلال كنيم. ما بايد ببينيم آنها چه گفته‏اند، بعد، از نظر علمى ببينيم چگونه مى‏توانيم توجيه كنيم.

مرحوم شهید استاد مطهری می فرماید: بهترين فرضيه در باب کلی وحی  همين فرضيه‏اى است كه حكماى اسلام گفته‏اند.زیرا با توجه به آنچه که از قرآن استفاده می شود ،وحى‏ يك حقيقت و واقعيتى است كه كم و بيش در همه اشياء وجود دارد، حتى در جمادات، تا چه رسد به نباتات و حيوانات و انسانهاى غير نبى؛ و آنچه از قرآن از مورد استعمال وحى استفاده مى‏شود اين است كه وحى به نوعى از هدايت تعبير مى‏شود ، يا در باب حيوانات كه تعبير وحى دارد، و در باب نباتات هم كلمه وحى نيست ولى كلمات ديگر نزديك به اين هست، اين حالت خاص راهيابى كه در اشياء هست كه آثار هم نشان مى‏دهد كه كأنّه يك نور معنوى همراه همه اينها هست و اشياء را در مسير خودشان هدايت مى‏كند نامش وحى است، ولى البته درجات و مراتب دارد (شايد اگر بتوانيم تشبيه كنيم بايد به نورهاى ضعيف و قوى و قويتر تشبيه كنيم). وحى جماد با وحى نبات در يك درجه نيست، همچنان كه آن هدايتى كه در نباتات هست با هدايتى كه در حيوانات هست يكسان نيست يعنى در يك درجه نيست، و همين طور آنچه كه در حيوان است با آنچه كه در انسانهاست، و آنچه كه در انسانهاى عادى است با آنچه كه در نبى وجود دارد، كه اين ديگر حد اعلاى از وحى و هدايت و ارشادى است كه يك موجود طبيعى از غيب مى‏شود. از كلمات پيغمبر اكرم هم مى‏توان همين مطلب را فهميد كه اساسا وحى با ساير القائاتى كه مثلا به بشر مى‏شود، از نظر ماهيت متفاوت نيست، از نظر درجه متفاوت است. اين حديث را، هم شيعه از پيغمبر اكرم نقل كرده است هم سنى  كه پيغمبر اكرم فرمود رؤياى صادقه  جزئى است از هفتاد جزء نبوت. اين حديث همين معنا را مى‏خواهد بگويد؛ يعنى رؤياى صادقه مثل يك نور ضعيف است و وحى مثل يك نور قويتر كه هفتاد درجه قويتر باشد. البته توجه داشته باشيد كلمه «هفتاد» در زبان عربى نماينده كثرت است؛ وقتى مى‏خواهند بگويند «خيلى زياد» مى‏گويند هفتاد؛ مثل اينكه ما مى‏گوييم «هفتاد بار به تو گفتم»؛ مقصود اين نيست كه نه عدد 69، نه عدد 71؛ يعنى خيلى زياد ، حکماء آمدند اين جور گفتند كه انسان از جنبه استعدادهاى روحى حكم يك موجود دو صفحه‏اى را دارد. خواستند بگويند: ما داراى روح هستيم و تنها اين بدن مادى نيستيم. روح ما دو وجهه دارد:

يك وجهه‏اش همين وجهه طبيعت است. علوم معمولى‏اى كه بشر مى‏گيرد از راه حواس خودش مى‏گيرد. اصلا حواس وسيله ارتباط ماست با طبيعت. آنچه از حواس مى‏گيرد در خزانه خيال و خزانه حافظه جمع آورى مى‏كند و در همان جا به يك مرحله عالى‏ترى مى‏برد، به آن كليت مى‏دهد؛ تجريد مى‏كند و تعميم مى‏دهد (كه به عقيده آنها تجريد و تعميم يك مرتبه عالى‏ترى از مرتبه احساس است، كه حالا نمى‏خواهيم درباره آن بحث كنيم). ولى اين روح انسان يك وجهه ديگرى هم دارد كه به آن وجهه سنخيت دارد با همان جهان مابعدالطبيعه. به هر نسبت كه در آن وجهه ترقى كند مى‏تواند تماسهاى بيشترى داشته باشد.

اينها با اين طريق خواسته‏اند هم جنبه درونى بودن، هم جنبه بيرونى بودن و هم جنبه الهى بودن وحى‏ را توجيه كنند. اما درونى است چون از راه حواس نيست، از راه قلب و باطن تماس پيدا شده. و اما معلم داشته چون واقعا تماس پيدا شده، منتها مى‏گويند آخر چرا انسان بايد فكر كند كه وقتى من با معلم تماس پيدا مى‏كنم فقط با اين چشم، با اين گوش، با يك انسان مادى بايد باشد.

اين، نوع ديگرى از تماس است. واقعا معلم داشته. مستشعر هم بوده؛ مثل اينكه انسان در عالم خواب با يك نيروهاى ديگرى مى‏بيند، با يك نيروهاى ديگرى مى‏شنود.(ر.ک  مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى    ج‏4  ص  336 )

 

مشیت الهی از نگاه بانو امین اصفهانی

آنچه در ذیل می خوانید تماما از تفسیر مخزن العرفان نوشته بانو امین می باشد.

الف : چیستی مشیت الهی :

مَشيَّت‏ همان  اراده و  خواست می باشد.البته برخی بین اراده و خواست فرق گزارده و در اين مورد گفته‏اند: اراده طلب كردن شى‏ء است، و خواست، ايجاد كردن آن است. اما خواست (مشيّت) مأخوذ از لفظ شى‏ء است و به معنى چيزى است كه موجود است. اراده نيز به ناچار مقتضى وجود است. پس بين اراده و خواست، فرقى نيست مگر نسبت به انسان. زيرا اراده انسان الزاما بعد از اراده خداوند قرار ندارد در حالى كه خواست او بعد از خواست خداوند، متحقق مى‏شود.اما نسبت به خداوند اراده و خواست، به يك معنى است.یعنی مشیت الهی همان اراده الهی است .

در حديث رضوى آمده است كه مشيت و ابداع و اراده سه نامند كه معنى آنها يكى است.

مشيّت ناشى از علم و قدرت ازلى مبدء متعال است  و اينكه تمام موجودات (شئون) حق ميباشند و تماما بخواست و اراده ازلى او پديدار گرديده و وجود و بقاء هر چيزى بسته باراده او است. (مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏10، ص: 119)

ب : رابطه مشیت در هدايت انسان با توجه به مسأله اختيار انسان:

حضرات جبرى در نفى اختيار عبد باين آيه َ «ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ""و شما جز آن نمى‏خواهيد كه خدا خواسته باشد، زيرا خدا دانا و حكيم است. (انسان 30) »و امثال آن تمسك ميكنند زيرا چنانچه از ظاهر آيه بر مى‏آيد مشيت و خواست انسان را معلّق نموده بر اراده حق تعالى ،كه چنين مينمايد اراده انسان بدست خودش نيست بلكه معلّق بر اراده خدا است و گويند معنى جبر همين است . لكن اين جماعت به آيات الهى يك چشمی نگاه ميكنند ،اگر آيات را كه بعضى مفسّر بعض ديگر است ، با هم جمع نمائیم همان (امر بين الامرين) كه امام و پيشواى ما صادق ال محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بيان فرموده از آن مفهوم مي گردد . و شايد چنين نتيجه دهد كه چون انسان مختار است ، اگر اراده كند امرى را انجام دهد ،مطابق اراده او براى نفوذ اراده‏اش ،خدا هم اراده بر وجود خارجى آن فعل مينمايد . زيرا چون ممكن از خود چيزى ندارد ، خواستن او و نفوذ اراده‏اش مثل وجودش بسته به اراده حق تعالى است ، پس همين طورى كه وجود عبد بسته به مشيت خدا است ،مشيت و خواست او نيز بسته به خواست خداوند است .خلاصه شايد مقصود از« وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ » چنين باشد كه خواستن آنان باختيار همان خواستن حق تعالى است كه آنان به اختيار اراده كنند يعنى خدا ميخواهد كه آنها به اختيار اراده كنند و اراده آنان نفوذ نمايد .

اما هدایت ، درست است كه هدايت يافتن معلق بمشيت الهى است چنانچه در بسيارى از آيات تذكر داده اند ، لكن بايد دانست كه جزاف و بيهوده‏كارى از ساحت قدس خداوند بيرون است ، یعنی مشيت در محل قابل نفوذ ميكند  وقتى انسان به اختيارى كه قادر مختار در كف اقتدار وى نهاده خود را در معرض رحمت خداوندى در آورد، فياض على الاطلاق منع فيض نمي كند و وى را بسوى سعادت و كسب فضيلت رهبرى مي نمايد ، پس گمان نشود خداوند  بدون سبب و مرجح يكى را هدايت و ديگرى را خذلان می نمايد و در مقابل عمل خود ، بنده ضعيف ذليل خود را عذاب نمايد؛كه چرا چنين و چنان كردى .زيرا چنين عملى منافى با عدل است ( مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏2، ص: 435)

خداوند در قرآن می فرماید :« وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً ""اگر مشيت الهى تعلق گرفته بود همه را بر يك ملّت و يك طريق قرار داده بود و تمام افراد بشر را بر دين حق و يكتا پرستى جمع‏آورى مينمود»(مائده 48) لكن چون حكمت و مشيت الهی در صلاح ديد بشر چنين اقتضاء ننموده كه همه را بهجبر بر دين حق و منهاج مستقيم و شريعت حقه وادار نمايد و چون اين برخلاف حكمت است و حكم ازلى بر مختار بودن عبد است .  اين است كه پس از آنكه تمام وسائل هدايت از عقل و شريعت و ارسال رسل و انزال كتب را براى انسان فراهم نمود و بر بشر اتمام حجت كرده و راه هدايت و ضلالت را براى وى باز نموده چنانچه در سوره دهر آيه 3 فرموده ، اعمال او را در كف اختيارش گذارده كه بهميل خود و اختیار هر راهى را که خواهد برود.

اما آیه 100 سوره مبارکه یونس که می فرماید  «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ "" براى احدى نيست كه ايمان بياورد مگر باراده و تقدير خدا» ،  اشاره به اين است كه و لو انسان در اعمال خود مختار است و به اختيار خود ايمان می آورد يا كفر مي ورزد ،لكن چون ايمان عملی قلبى است نه عملی جوارحى و هر قلبى قابل اشراق نور ايمان نيست ، بايد نور ايمان از مبدء فياض به قلب مؤمن افاضه گردد و قلب او را جذب نمايد ، اين است كه افاضه نور ايمان و جلب آن به دست خود انسان نيست.

آرى چنانچه در ادامه آن آيه ارشاد مي نمايد «وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ""و پليدى (كفر و جهالت) را خدا براى مردم بى‏خرد كه عقل را كار نبندند مقرر مى‏دارد»(100 یونس ) ما را آگاه مي گرداند كه ايمان آوردن به اذن خدا است لكن مقدمه و مهيا گرديدن نفس به قبول ايمان منوط به تعقل و تدبر است كه آن امر اختيارى است و آن كسانى كه در نظام عالم و تدبير امور فكر نمي كنند آنها از نعمت ايمان محروم مي مانند و مشمول غضب الهى مي گردند. (مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏6، ص: 213)

(سؤال)

آیا هدايت نيافتن كفّار براى اين است كه خدا نخواسته اينها هدايت گردند و مسلّم و معلوم است كه بدون خواسته ايزدى در عالم چيزى يافت نميگردد و چون خدا نخواسته آنها هدايت شوند البته گمراه خواهند گرديد و گمراهى سبب خلود در جهنّم ميشود.

اين است كه جماعت اشاعره انسان را مختار در عمل نمي دانند بلكه گويند هيچ شيئى مؤثّر در چيز ديگرى نخواهد بود و تمام افعال را حتّى حرارت و سوزانيدن آتش و سر كردن آب و غير آن را مستند به خدا ميدانند.

 (پاسخ)

اين آيات منافى با اختيار نيست بلكه مؤيّد آنست، درست است كه بدون خواست و اراده حق تعالى در عالم چيزى واقع نميگردد، لكن همين مختار بودن بنده در عمل خود آن هم باراده و خواست حق تعالى انجام گرفته است ، خداى عزّ و جلّ چنين خواسته كه انسان در عمل مختار باشد و ثواب و عذاب را معلّق بر اختيار او گردانيده است.

ظاهرا مقصود از اين آيات چنين است كه اگر ميخواستيم بجبر و بر خلاف اختيار کافر كه ضلالت و گمراهى را بر هدايت برگزيده او را بسوى راه راست رهسپار مي گردانيديم لكن حكمت چنين اقتضاء نموده كه پس از آنكه اسباب هدايت به نيكو ترین وجهى در دسترس همه گذاشته شده و كفّار دانسته و فهميده راه ضلالت را پيش گرفتند ما هم بنا بر حكم سابق كه مشيّت چنين اقتضاء نموده كه انسان در عمل مختار باشد او را بهجبر هدايت ننموديم زيرا كه اين عالم دار تكليف است و بايستى هر كس از قبل عمل خود مستحقّ ثواب يا عقاب گردد و وقتى كه هدايت نشدند گمراه مي گردند .

به عبارت ديگر اينكه در بسيارى از آيات قرآن معلّق نموده خواست و اراده انسان را به مشيّت خود شايد يكى از اسرارش اين باشد كه به بشر گوش زد نمايد كه اگر چه تو در اعمال خود مختارى لكن بايست بدانى كه مستقل به اراده و عمل نمي باشی بلكه وجودت و اراده‏ات ناشى از اراده او است كه اراده نموده كه تو در اعمالت مختار باشى پس نتيجه چنين ميشود كه مشيت الهى چنين اقتضاء نموده كه تو به اراده خودت اعمالت را انجام دهى بدون آنكه اجبارى بر تو باشد.

پس وقتى انسان باراده و اختيار خود بر عملى تصميم گرفت خداوند براى نفوذ اراده وى كه منافى با اختيار او نشود اراده ميكند كه آن عمل تحقق خارجى پيدا كند زيرا انسان تا وقتى تصميم قطعى بر انجام كارى نگرفته هنوز بر ترك عمل قدرت دارد لكن وقتى مصمّم بر عمل گرديد گويا ديگر اختيار از كفش ميرود و وقوع خارجى عمل باراده حق تعالى انجام ميگيرد. (مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏10، ص: 177)

ارهاص یا اعجاز پیشین

ارهاص در لغت ديوار بنياد نهادن و در اصطلاح عبارت از امر خارق عادتى است كه از طرف نبى اظهار شود قبل از بعثت و آن را ارهاص‏ از اين جهت مى‏نامند كه در واقع قاعده و پايه نبوت بدان تأسيس مى‏گردد، و دلالت مى‏كند بر اينكه وى در آينده مبعوث خواهد گرديد. از اين موارد، در مورد پيامبر اكرم، سايه افكندن ابر بر سر ايشان در سفرها، هويدا بودن نورى از پيشانى پدران او، شكستن ايوان كسرى و خاموش گشتن آتشكده پارس را ياد كرده‏اند . و بالاخره ارهاص نوعى از خوارق عادت بود كه از انبياء قبل از بعثت آنها صادر شود. (قوشچى، شرح تجريد، 395؛ علّامه حلى، كشف المراد، 277، قم؛ ابن خلدون، لباب المحصّل، 111، قاهره، 1323 ه. ق. جرجانى، تعريفات،  11، فرهنگ علم كلام ص  55  ، فرهنگ معارف اسلامى    ج‏1 ص152   دستور ج 1 ص 65  ).

ملا عبد الرزاق لاهیجی می گوید «خرق عادتى را كه دلالت كند بر بعثت پيغمبرى قبل بعثت «ارهاص‏» گويند، مانند انكسار ايوان كسرى، و انطفاء آتشكده فارس، و انغمار بحيره ساوه در شب مولود پيغمبر- صلّى اللّه عليه و آله-؛ و تظليل غمامه و تسليم احجار بر او قبل از بعثت. و آنها لا محاله از معجزات آن سرور است.

و ارهاص به معنى «انتظار بردن» است؛ گويا انتظار بعثت مى‏برد. پس ارهاص نيز در حكم مقارنت دعوى نبوت است.» (سرمايه ايمان در اصول اعتقادات  ص 94  )  

هدف و فایده :

 ارهاص‏ برای آماده كردن اذهان و تنبيه می باشد و یعنی عجائبى پيش از بعثت پيغمبران ظاهر شود تا مردم از مشاهده آنها آماده شنيدن دعوت نبوت گردند .(شرح فارسى تجريد الاعتقاد    متن    )492    

شهیدان زنده اند به چه معناست

پاسخ این سوال را باید در تفسیر  آیه 156 آل عمران و شش آیه بعد از آن  جستجو کرد:

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً، بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ""زنهار مپندارید كه آنان كه در   راه خدا كشته شده‏اند مردگانند. نه، بلكه زنده‏اند و نزد پروردگار خود روزى ميخورند (سوره آل عمران آيه 169) » ، معلوم است كه اين زندگى يك زندگى خارجى و واقعى است نه ذهنى و فرضى.

مراد از حيات ، در آيه شريفه حيات حقيقى است نه صرف دل خوش كننده . با در نظر گرفتن اينكه قرآن كريم در چند مورد زندگى كافر را بعد از مردنش هلاكت و بوار خوانده و از آن جمله است: (وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ، قوم خود را بدار هلاك وارد كردند) « سوره ابراهيم آيه 28» و آياتى ديگر نظير آن، مى‏فهميم كه منظور از حيات شهيدان، حياتى سعيده است نه صرف حرف، حياتى است كه خداوند تنها مؤمنين را با آن احياء مى‏كند، هم چنان كه فرمود: (وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ، لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ"" و بدرستى خانه آخرت تنها زندگى حقيقى است، اگر مى‏توانستند بفهمند)، « سوره عنكبوت آيه 64»

قرآن نوعى خاص از زندگى را بيان مى‏كند به مردم مى‏گويد: واقعا زنده‏اند ولى شما درك نمى‏كنيد. قرآن میگوید به شهداء اموات نگوييد، آنها زنده‏اند و در نزد پروردگار مرزوقند و به آنها روزى مى‏رسد، نعمتها به آنها مى‏رسد كه استفاده مى‏كنند؛ «فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ""شادمانند به آنچه خداوند از فضل خود به آنها عنايت كرده است"" وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ  و دائما در صدد و در جستجو و طلب بشارتند درباره دوستانشان كه هنوز به آنها ملحق نشده‏اند» يعنى آنها دوستانى دارند كه هنوز در اين دنيا زنده هستند و [شهدا] هميشه منتظرند كه كى اين بشارت به آنها برسد كه فلان دوست شما هم شهيد شد و به شما ملحق خواهد شد.

قرآن مى‏خواهد بگويد شهدا بعد از مردن زنده هستند، مستشعرند،شادمانند، مرزوقند و آگاهند، حتى آگاهند از دنيايى كه از آن عبور كرده‏اند.

اين نشان مى‏دهد كه قرآن واقعا بعد از مردن حياتى قائل است، در صورتى كه شكى نيست كه اين جسد مرده است؛ قرآن نمى‏خواهد بگويد اينها كه اينجا زير خاك هستند،مثلا دهانشان را باز كرده‏اند و در دهانشان شير و عسل مى‏ريزند؛ نمى‏گويد در زير اين خاك، مى‏گويد آنها در نزد پروردگارشان (عِنْدَ رَبِّهِمْ) مرزوق هستند.

 و اگر بعضى نتوانستند بفهمند، بخاطر اين بود كه حواس خود را منحصر در درك خواص زندگى در ماده دنيايى كردند و غير آن را نخواستند بفهمند، و چون نفهميدند، لذا نتوانستند ميان بقاء به آن زندگى و فنا (نابودی ) فرق بگذارند و آن زندگى را هم فنا پنداشتند و اين پندار اختصاص بكفار نداشت، بلكه مؤمن و كافر هر دو در دنيا دچار اين اشتباه‏ هستند. مانندکسانی که گمان کرده اند منظور از زندگى بعد از شهادت اين است كه نام شهيد زنده ميماند و در اثر مرور زمان ذكر جميلش كهنه نميشود.

مشکل این تفسیر این است که :اولا : اين حياتى كه آيه را با آن معنا كرده اند، جز يك گول زننده چيز ديگرى نيست، و اگر پيدا شود تنها در وهم پيدا مى‏شود نه در خارج، حياتى است خيالى كه بغير از اسم، حقيقت ديگر ندارد و مثل چنين موضوع وهمى، لايق به كلام خداى تعالى نيست، خدايى كه جز بحق دعوت نمى‏كند، و ميفرمايد: (فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ، بعد از حق غير از ضلالت چه مى‏تواند باشد)، « يونس آيه 32» آن وقت چگونه به بندگانش مى‏فرمايد: در راه من كشته شويد و از زندگى چشم بپوشيد تا بعد از مرگ مردم بشما بگويند (چه مرد خوبى بود؟.

بله اين سخن دل خوش كننده و باطل و وهم كاذب، با منطق مردمى مادى و طبيعى مسلك، جور در مى‏آيد، براى اين كه آنها نفوس را هم مادى مى‏دانند و معتقدند وقتى انسان مرد بكلى باطل و نابود مى‏شود و اعتقادى به زندگى آخرت ندارند.

آنها  احساس كردند كه انسان بالفطره احتياج دارد به اينكه در راه امور مهمه قائل به بقاء نفوس و تاثرش بسعادت و شقاوت بعد از مردن، بوده باشد، چون رسيدن و ارتقاء به هدف‏هاى بلند، فداكارى و قربان شدن لازم دارد، مخصوصا هدف‏هاى بسيار مهم كه بخاطر آن بايد اقوامى كشته شوند تا اقوامى ديگر زنده بمانند.

و اگر بنا باشد هر كس بميرد نابود شود، ديگر چه كسى خود را فداى ديگران مى‏كند و چه‏داعى دارد ، كسى كه معتقد به موت و فوت است، ذات خود را باطل كند تا ذات ديگران باقى بماند، نفس خود را از زندگى محروم سازد تا ديگران زنده بمانند. لذائذ مادى را كه ميتواند از راه جور و زندگى جابرانه بدست آورد، از دست بدهد، تا ديگران با داشتن محيطى عادلانه از آن لذائذ بهره‏مند شوند؟

آخر هيچ عاقلى هيچ چيزى را نمى‏دهد، مگر براى اينكه چيزى ديگر بگيرد،  جوامع و افراد طبيعى مسلك و مادى، اين فطرت را دارند و چون اين معنا را مى‏فهمند، لذا مجبور شدند براى دلخوشى خود اوهام و خرافاتى كاذب را درست كنند، خرافاتى كه جز در عرصه خيال و حظيره وهم، موطنى ديگر ندارد، مثلا ميگويند: انسان‏هاى حر و آزاد مردانى كه از قيد اوهام و خرافات رهيده‏اند، بايد خود را براى وطن و يا هر چيزى كه مايه شرف آدمى است فدا كنند تا به زندگى دائم برسند، به اين معنا كه دائما ذكر خيرش در صفحه روزگار باقى بماند و براى رسيدن به اين منظور مقدس، از پاره‏اى لذائذ خود بخاطر اجتماع صرفنظر كند تا ديگران از آن بهره‏مند شوند و در نتيجه امر اجتماع و تمدن استقامت بپذيرد و عدالت اجتماعى بر قرار گردد و آن كه جان خود را در اين راه داده، به حيات شرف و علاء برسد.

كسى نيست از ايشان بپرسد: وقتى شخص فداكار كشته شد، تركيب مادى بدنيش از هم پاشيد و جميع خواص زندگى كه از آن جمله حيات و شعور است از دست داد، ديگر چه كسى هست كه از زندگى شرف و علاء برخوردار گردد و چه كسى هست كه اين نام نيك را بشنود و از شنيدنش لذت ببرد؟ و آيا اين حرف از خرافات نيست؟.

دوم :

اينكه ذيل آيه يعنى جمله (وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ) با اين تفسير مناسبت ندارد، چون اگر منظور از جمله (بلكه زنده‏اند، و لكن شما نميدانيد)، نام نيك بود. جا داشت بفرمايد: (بلكه نام نيكشان زنده و باقى است و بعد از مردنشان مردم به خير يادشان مى‏كنند)، چون مقام، مقام دلخوش كردن و تسليت است.

معنای دیگر این جمله در مورد مقام به حق پيوستگى شهيد است .

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا فى سَبيلِ اللَّهِ امْواتاً بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقونَ""گمان مبر آنان را كه در راه حق شهيد شده‏اند مرده‏اند؛ خير، آنها زندگانى هستند نزد پروردگارشان و متنعم به انعامات او.»

در اسلام وقتى كه مى‏خواهند مقام كسى يا كارى را بالا ببرند مى‏گويند مقام فلان شخص برابر است با مقام شهيد و يا فلان كار اجرش برابر است با اجر شهيد.

مثلا درباره طالب علم اگر واقعاً انگيزه‏اش حقيقت‏جويى و خدمت و تقرب به خدا باشد و علم را وسيله مطامع خود قرار ندهد، مى‏گويند اگر كسى طالب علم باشد و در خلال دانشجويى و طلبگى بميرد شهيد از دنيا رفته است. اين تعبير، قداست و علوّ مقام طالب علم را مى‏رساند. همچنين درباره كسى كه براى اداره عائله‏اش خود را به رنج مى‏افكند و كار مى‏كند و زحمت مى‏كشد- كه البته اين خود يك فريضه است، زيرا اسلام با بيكارى و بيكارگى و كَلّ بر مردم بودن به شدت مخالف است- گفته شده است:

«الْكادُّ لِعِيالِهِ كَالْمُجاهِدِ فِى سَبيلِ اللَّهِ""آن كس كه براى عائله‏اش كار مى‏كند و زحمت مى‏كشد و خود را به رنج مى‏افكند مانند مجاهد در راه خداست»

مثَل شهيد مثَل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته شدن و فانى شدن و پرتو افكندن است، تا ديگران در اين پرتو كه به بهاى نيستى او تمام شده بنشينند و آسايش بيابند و كار خويش را انجام دهند. آرى، شهدا شمع محفل بشريت‏اند؛ سوختند و محفل بشريت را روشن كردند. اگر اين محفل تاريك مى‏ماند هيچ دستگاهى نمى‏توانست كار خود را آغاز كند يا ادامه بدهد.

انسان كه در روز در پرتو خورشيد تلاش مى‏كند و يا شب در پرتو چراغ يا شمع كارى انجام مى‏دهد، به همه چيز توجه دارد جز به آنچه پرتوافشانى مى‏كند كه اگر پرتوافشانى او نبود همه حركتها متوقف و همه جنب و جوش‏ها راكد مى‏شد.

شهدا پرتوافشانان و شمعهاى فروزنده اجتماع‏اند كه اگر پرتوافشانى آنها در ظلمات استبدادها و استعبادها نبود بشر ره به جايى نمى‏برد.

شهادت دو ركن دارد: يكى اينكه در راه خدا و فى سبيل اللَّه باشد؛ هدف، مقدس باشد و انسان بخواهد جان خود را فداى هدف نمايد. ديگر اينكه آگاهانه صورت گرفته باشد.

شهادت به حكم اينكه عملى آگاهانه و اختيارى است و در راه هدفى مقدس است و از هرگونه انگيزه خودگرايانه منزه و مبراست، تحسين‏انگيز و افتخارآميز  است و عملى قهرمانانه تلقى مى‏شود. در ميان انواع مرگ و ميرها تنها اين نوع از مرگ است كه از حيات و زندگى، برتر و مقدستر و عظيمتر و فخيمتر است؛ لذا با این تعبیر از آن یاد می شود.

شرحی مختصر برای دعای ابو حمزه ثمالی

- اسباب نجات انسان از آفات و بلايا از منظر امام زين العابدين(ع) در دعاي ابوحمزه ثمالي چيست؟ در دعای ابی حمزه ثمالی به اساسی ترین سبب نجات انسان از بلاها اشاره شده است آنجا که می فرماید :« إِلَى مَنْ يَذْهَبُ الْعَبْدُ إِلاَّ إِلَى مَوْلاَهُ وَ إِلَى مَنْ يَلْتَجِئُ الْمَخْلُوقُ إِلاَّ إِلَى خَالِقِهِ‏"" بنده جز به درگاه مولايش كجا رود و مخلوق به كه پناهنده شود جز به خالقش » آری سبب نجات انسان از بلاها خداوند متعال است ، در فراز های دیگر از این دعا ،این حقیقت به شکلهای مختلفی آمده : « وَ بَلِيَّةٍ تَدْفَعُهَا """ و هر بليه و آلامى كه برطرف مى‏كنى» «لَسْتُ أَتَّكِلُ فِي النَّجَاةِ مِنْ عِقَابِكَ عَلَى أَعْمَالِنَا بَلْ بِفَضْلِكَ عَلَيْنَا لِأَنَّكَ أَهْلُ التَّقْوَى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ"" من بر نجات از قهر و عقابت اعتماد بر اعمال خود نداريم بلكه تمام نظر ما به فضل و احسان توست» «وَ اصْرِفْ عَنِّي يَا سَيِّدِي الْأَسْوَاءَ وَ اقْضِ عَنِّي الدَّيْنَ وَ الظُّلاَمَاتِ حَتَّى لاَ أَتَأَذَّى بِشَيْ‏ءٍ مِنْهُ‏"" و شر و بديها را اى آقاى من از من دفع گردان و دين و مظالمم را به كرمت ادا ساز تا ديگر در اذيت و رنج و غم از قبل هيچ يك از آنها نباشم » «اجْعَلْ مَنْ أَرَادَنِي بِسُوءٍ مِنْ جَمِيعِ خَلْقِكَ تَحْتَ قَدَمَيَ‏""" و از هر هم و غم و پريشانيم گشايش و رهايى بخش و هر كه از قصد با من سوء قصدى كند زير قدم قدرتم پايمالش ساز » «وَ اكْفِنِي شَرَّ الشَّيْطَانِ وَ شَرَّ السُّلْطَانِ وَ سَيِّئَاتِ عَمَلِي وَ طَهِّرْنِي مِنَ الذُّنُوبِ كُلِّهَا""" و شرشيطان و شر سلطان و شر اعمال بدم را از من كفايت فرما و از تمام گناهان مرا پاك گردان» نکته مهم این است که طریق نجات از بلاها در واسطه کردن آبرو داران درگاه الهی است ، این دعا انسان را به این مطلب متوجه می کند :«بِهِ (وَ بِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ) فَاسْتَنْقِذْنِي وَ بِرَحْمَتِكَ فَخَلِّصْنِي ""به حق آن كرم كه مرا نجات ده و به حق رحمتت كه از ورطه هلاكتم خلاص كن » جايگاه عفو بخشش الهي از منظر امام سجاد در دعاي ابوحمزه ثمالي چيست؟ در دعای ابوحمزه عفو بخشش الهی در بالاترین وجهش بیان شده است ، انسان متوسل با تفکر در فراز های این دعا به وسعت رحمانیت و رحیمیت خداوند پی برده و خود را غرق در دریای بی انتهای بخشش و کرم الهی می یابد . ما نتوانستیم در این باب کلماتی که بتوان با آنها حق مطلب را ادا کرد غیر از خود فراز های این دعا که به نحو کافی و وافی عظمت و وسعت عفو بخشش خداوند را به تصویر کشیده است را بیابیم: «وَ إِذَا رَأَيْتُ كَرَمَكَ طَمِعْتُ فَإِنْ عَفَوْتَ (غَفَرْتَ) فَخَيْرُ رَاحِمٍ وَ إِنْ عَذَّبْتَ فَغَيْرُ ظَالِمٍ‏"" و چون به كرم بى‏پايان تو نظر مى‏كنم اميدوار مى‏گردم پس اگر مرا ببخشى رواست كه تو بهترين مهربانى و اگر عذاب كنى ستم نكرده‏اى » «حُجَّتِي يَا اللَّهُ فِي جُرْأَتِي عَلَى مَسْأَلَتِكَ مَعَ إِتْيَانِي مَا تَكْرَهُ جُودُكَ وَ كَرَمُكَ""‏ حجت من بر جرأت درخواست حاجت از تو با آنكه كردارم همه ناپسند بوده همانا بخاطر كرم و بخشش توست و پناه آوردنم» « عُدَّتِي فِي شِدَّتِي مَعَ قِلَّةِ حَيَائِي رَأْفَتُكَ وَ رَحْمَتُكَ‏"" در حال سختى به درگاه تو با بى‏حيايى و بى‏باكيم به موجب رأفت و مهربانى توست » « جَعَلْتُ بِكَ اسْتِغَاثَتِي وَ بِدُعَائِكَ تَوَسُّلِي مِنْ غَيْرِ اسْتِحْقَاقٍ لاِسْتِمَاعِكَ مِنِّي"" و به درگاه تو استغاثه كرده و پناه مى‏جويم و در دعاى متوسل به لطف توام بدون آنكه لايق آن باشم كه دعاى مرا مستجاب كنى » « لاَ اسْتِيجَابٍ لِعَفْوِكَ عَنِّي بَلْ لِثِقَتِي بِكَرَمِكَ وَ سُكُونِي إِلَى صِدْقِ وَعْدِكَ وَ لَجَئِي إِلَى الْإِيمَانِ بِتَوْحِيدِكَ‏"" يا مستوجب عفو و بخششت گردانى بلكه توجهم به تو به صرف كرم و احسان توست و اطمينان خاطرم به صدق وعده (لطف) تو و پناهم بر ايمان به يكتايى توست » «عَظُمَ يَا سَيِّدِي أَمَلِي وَ سَاءَ عَمَلِي فَأَعْطِنِي مِنْ عَفْوِكَ بِمِقْدَارِ أَمَلِي‏"" آرزويم اى سيد من بزرگ و كردارم زشت است پس تو به عفو و بخشش خود به قدر آرزويم عطا كن » «وَ لاَ تُؤَاخِذْنِي بِأَسْوَإِ عَمَلِي فَإِنَّ كَرَمَكَ يَجِلُّ عَنْ مُجَازَاةِ الْمُذْنِبِينَ وَ حِلْمَكَ يَكْبُرُ عَنْ مُكَافَاةِ الْمُقَصِّرِينَ‏"" و به اعمال زشتم مؤاخذه مفرما زيرا كرم و بزرگواريت برتر از آن است كه گناهكاران را مجازات كنى و حلمت بيش از آنكه مقصرين را به كيفر رسانى» «وَ أَنَا يَا سَيِّدِي عَائِذٌ بِفَضْلِكَ هَارِبٌ مِنْكَ إِلَيْكَ مُتَنَجِّزٌ مَا وَعَدْتَ مِنَ الصَّفْحِ عَمَّنْ أَحْسَنَ بِكَ ظَنّاً"" و من اى سيد من به فضل‏و كرمت پناه آورده و از قهر تو بسوى لطفت مى‏گريزم وعده عفو و بخششت از كسى كه به تو حسن ظن دارد مسلم و قطعى است» «وَ مَا أَنَا يَا رَبِّ وَ مَا خَطَرِي هَبْنِي بِفَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيَّ بِعَفْوِكَ‏"" و من ذره ناچيز اى خدا كيستم مرا به فضل و كرمت ببخش و به عفو و رحمتت بر من منت گذار » «أَيْ رَبِّ جَلِّلْنِي بِسَتْرِكَ وَ اعْفُ عَنْ تَوْبِيخِي بِكَرَمِ وَجْهِكَ‏"" اى پروردگار من كردار زشتم در پرده دار و از گناهانم به بزرگوارى ذاتت درگذر » «سَتَّارُ الْعُيُوبِ غَفَّارُ الذُّنُوبِ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ تَسْتُرُ الذَّنْبَ بِكَرَمِكَ وَ تُؤَخِّرُ الْعُقُوبَةَ بِحِلْمِكَ قَابِلَ التَّوْبِ يَا عَظِيمَ الْمَنِّ يَا قَدِيمَ الْإِحْسَانِ‏ تُبْدِئُ بِالْإِحْسَانِ نِعَماً وَ تَعْفُو عَنِ الذَّنْبِ كَرَماً ""تويى كه بر عيبهاى خلق پرده پوشى و بر گناهانشان ببخشايى و بر اسرار غيب آگاهى گناه بندگانت را به كرمت مى‏پوشانى و كيفر آنها را از حلم و بردبارى به تأخير مى‏افكنى اى خداى بردبار بزرگوار اى زنده ابدى اى بخشنده گناه و اى پذيرنده توبه اى بزرگ نعمت و منت اى احسان كننده هميشگى هم اول با خلق احسان مى‏كنى هم به كرمت از گناهانشان مى‏گذرى» «يَا وَاسِعَ الْمَغْفِرَةِ يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالرَّحْمَةِ"" اى صاحب آمرزش بى‏حساب اى آنكه دست تو به رحمت مبسوط است » «فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَيْنَا وَ عَلَى الْمُذْنِبِينَ بِفَضْلِ سَعَتِكَ فَامْنُنْ عَلَيْنَا بِمَا أَنْتَ أَهْلُهُ‏"" تو شايسته آنى كه بر ما و گناهكاران بفضل و رحمت وسيعت جود و بخشش كنى پس تو بآنچه لايق بزرگوارى توست به ما احسان فرما» «أَنْتَ إِلَهِي أَوْسَعُ فَضْلاً وَ أَعْظَمُ حِلْماً مِنْ أَنْ تُقَايِسَنِي بِفِعْلِي وَ خَطِيئَتِي فَالْعَفْوَ الْعَفْوَ الْعَفْوَ سَيِّدِي سَيِّدِي سَيِّدِي ‏"" اى خداى من فضل وسيع بى‏پايان و حلم عظيم بى‏انتهايت برتر از آن است كه مرا با فعل من و گناه من مقايسه نمايى از من درگذر از من درگذر از من درگذر اى سيد من اى سيد من اى سيد من »» «فَإِنْ عَفَوْتَ يَا رَبِّ فَطَالَمَا عَفَوْتَ عَنِ الْمُذْنِبِينَ قَبْلِي لِأَنَّ كَرَمَكَ أَيْ رَبِّ يَجِلُّ عَنْ مُكَافَاةِ الْمُقَصِّرِينَ‏"" به هر حال اگر اى خداى من عفو كنى شايسته است كه پيش از من چه بسيار از گنهكاران را عفو كرده‏اى چرا كه لطف و كرمت اى خدا برتر و بالاتر از آن است كه بندگان مقصر را به كيفر رسانى » «وَ أَنَا عَائِذٌ بِفَضْلِكَ هَارِبٌ مِنْكَ إِلَيْكَ مُتَنَجِّزٌ (مُنْتَجِزٌ) مَا وَعَدْتَ مِنَ الصَّفْحِ عَمَّنْ أَحْسَنَ بِكَ ظَنّاً"" و من به فضل و رحمتت پناه آورده و از تو بسوى تو مى‏گريزم كه عفو و بخششت از كسى كه به تو حسن ظن دارد وعده قطعى است » «هَبْنِي بِفَضْلِكَ سَيِّدِي وَ تَصَدَّقْ عَلَيَّ بِعَفْوِكَ وَ جَلِّلْنِي بِسَتْرِكَ وَ اعْفُ عَنْ تَوْبِيخِي بِكَرَمِ وَجْهِكَ"" مرا به فضل و كرمت ببخش اى سيد من و به عفوت بر من منت گذار و به لطفت بر زشتيم پرده پوشى كن و از توبيخ و تهديدم به ذات بزرگوارت درگذر » «وَ إِنَّا آمَنَّا بِكَ بِأَلْسِنَتِنَا وَ قُلُوبِنَا لِتَعْفُوَ عَنَّا فَأَدْرِكْنَا (فَأَدْرِكْ بِنَا) مَا أَمَّلْنَا وَ ثَبِّتْ رَجَاءَكَ فِي صُدُورِنَا """ و ما هم با دل و زبان به تو ايمان آورديم تا از گناهانمان درگذرى ما را هم به آرزويمان برسان و اميدوارى به كرم خود را بر ما ثابت و محقق گردان» «وَ مَا صَرَفْتُ تَأْمِيلِي لِلْعَفْوِ عَنْكَ وَ لاَ خَرَجَ حُبُّكَ مِنْ قَلْبِي"" و از اميدى كه به عفو و بخششت دارم منصرف نمى‏شوم و محبتت از دلم بيرون نخواهد رفت » «اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَنْزَلْتَ فِي كِتَابِكَ (الْعَفْوَ وَ أَمَرْتَنَا) أَنْ نَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَنَا"" اى خدا تو در كتابت آياتى نازل فرمودى كه ما از هر كس در حقمان ظلم و ستم كرده عفو كنيم » «وَ قَدْ ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا فَاعْفُ عَنَّا فَإِنَّكَ أَوْلَى بِذَلِكَ مِنَّا"" و ما در حق نفس خود ظلم كرديم تو هم از ظلم ما عفو فرما كه تو در اين عفو و بخشش از ما سزاوارترى » نقش توسل به اسماء و صفات الهي در دعاي ابوحمزه ثمالي چيست در دعاها توسل به اسما ء الهی جایگاه مهم و نقشی اساس را دارا می باشند ، زیرا که حقیقتا درخواست های انسان از خداوند هر کدام مربوط به اسمی از اسماء الهی است ، انسانی که از خداوند طالب آمرزش از گناهان می باشد ، او را با نام ( غفار الذنوب و ستار العیوب ) می خواند ، کسی که حاجتش بیماری و یا امراض جسمانی و روحانی می باشد خداوند را با نام های (یا شافی ، یا من اسمه شفاء و ... )می خواند . در دعای ابوحمزه نیز این مطلب به وفور دیده می شود به عنوان مثال در همان فراز های آغازین دعا آمده :«الْحَمْدُ لِلَّهِ َّالذِي أَدْعُوهُ فَيُجِيبُنِي ""ستايش خداى را كه من او را مى‏خوانم و او اجابت مى‏كند » که یعنی خدایا اجابت دعا ها یکی از صفات شماست ، پس در خواست های مرا در این دعا اجابت بفرما .این ملاک را در دیگر اسماء و صفات الهی ای که در این دعا آمده می شود پیاده کرد . مطلب دیگر اینکه وقتی بنده صفات الهی را شناخت و قلبا به آنها ایمان آورد هیچ گاه از نا امید از در گاه الهی نمی شود و جد و جهد فراوانی در این راه می کند ، در یکی از فرار های این دعا به این مطلب تصریح شده است : «فَوَ عِزَّتِكَ يَا سَيِّدِي لَوْ نَهَرْتَنِي (انْتَهَرْتَنِي) مَا بَرِحْتُ مِنْ بَابِكَ وَ لاَ كَفَفْتُ عَنْ تَمَلُّقِكَ‏ لِمَا انْتَهَى إِلَيَّ مِنَ الْمَعْرِفَةِ بِجُودِكَ وَ كَرَمِكَ وَ أَنْتَ الْفَاعِلُ لِمَا تَشَاءُ تُعَذِّبُ مَنْ تَشَاءُ بِمَا تَشَاءُ كَيْفَ تَشَاءُ وَ تَرْحَمُ مَنْ تَشَاءُ بِمَا تَشَاءُ كَيْفَ تَشَاءُ"" بارى قسم به مقام عزت و بزرگيت اى سيد من كه اگر مرا از درگاهت برانى هرگز از اين در به جايى نمى‏روم و از تملق و التماس به حضرتت دست برنمى‏دارم زيرا تو را به جود و كرم كامل شناخته‏ام و تو هر چه بخواهى به قدرت كامله مى‏كنى هر كه را بخواهى به هر قدر و هر گونه عذاب كنى و هر كه را بخواهى هر قدر و هر قسم ترحم فرمايى خواهى كرد » نمونه هایی از اسمائ الهی در این دعا از این قرارند : «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَسْأَلُهُ فَيُعْطِينِي ""و ستايش خداى را كه چون از او چيزى درخواست كنم به من عطا مى‏كند » «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أُنَادِيهِ كُلَّمَا شِئْتُ لِحَاجَتِي وَ أَخْلُو بِهِ حَيْثُ شِئْتُ لِسِرِّي بِغَيْرِ شَفِيعٍ فَيَقْضِي لِي حَاجَتِي"" و ستايش خداى را كه براى هر حاجتى هرگاه او را خواستم ندا خواهم كرد و هر وقتى براى راز و نياز با او خلوت توانم كرد و بدون هيچ واسطه و شفيع حاجتم را روا مى‏سازد » «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لاَ أَرْجُو غَيْرَهُ وَ لَوْ رَجَوْتُ غَيْرَهُ لَأَخْلَفَ رَجَائِي‏"" و سپاس خداى را كه به او چشم اميد دارم نه به غير او و اگر به غيرش اميد مى‏داشتم مرا نااميد مى‏گردانيد » « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَكَلَنِي إِلَيْهِ فَأَكْرَمَنِي ""‏ستايش خداى را كه كار مرا به حضرتش واگذاشت و گراميم داشت » «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي تَحَبَّبَ إِلَيَّ وَ هُوَ غَنِيٌّ عَنِّي‏""ستايش خداى را كه با من اظهار كمال دوستى فرمود با آنكه از من بى‏نياز بود » «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي يَحْلُمُ عَنِّي حَتَّى كَأَنِّي لاَ ذَنْبَ لِي ""و سپاس خداى را كه از خطا و گناهانم حلم و بردبارى كرد چنانكه گويى گناهى از من سر نزده است » « أَنَّكَ لِلرَّاجِي (لِلرَّاجِينَ) بِمَوْضِعِ إِجَابَةٍ وَ لِلْمَلْهُوفِينَ (لِلْمَلْهُوفِ) بِمَرْصَدِ إِغَاثَةٍ "" تو آماده‏اى براى حاجت اميدواران و مراقب حال پريشان خاطران » «بَلْ لِثِقَتِي بِكَرَمِكَ وَ سُكُونِي إِلَى صِدْقِ وَعْدِكَ وَ لَجَئِي إِلَى الْإِيمَانِ بِتَوْحِيدِكَ""‏ بلكه توجهم به تو به صرف كرم و احسان توست و اطمينان خاطرم به صدق وعده (لطف) تو و پناهم بر ايمان به يكتايى توست » «وَ لَيْسَ مِنْ صِفَاتِكَ يَا سَيِّدِي أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤَالِ وَ تَمْنَعَ الْعَطِيَّةَ"" و اى مولاى من اين از صفاتت نيست كه بندگان را امر به سؤال كنى و چون سؤال كنند عطاى خود را از آنها دريغ دارى » «وَ أَنْتَ الْمَنَّانُ بِالْعَطِيَّاتِ عَلَى أَهْلِ مَمْلَكَتِكَ وَ الْعَائِدُ عَلَيْهِمْ بِتَحَنُّنِ رَأْفَتِكَ (بِحُسْنِ نِعْمَتِكَ)"" و حال آنكه تو را بر اهل مملكتت عطاهاى بى‏شمار است و بواسطه رأفت و محبتت بخلق نعمتت بآنهاپى در پى خواهد بود » «وَ عُدَّتِي فِي شِدَّتِي مَعَ قِلَّةِ حَيَائِي رَأْفَتُكَ وَ رَحْمَتُكَ"" امیدم در حال سختى به درگاه تو با بى‏حيايى و بى‏باكيم به موجب رأفت و مهربانى توست » «لِأَنَّكَ يَا رَبِّ خَيْرُ السَّاتِرِينَ وَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ (وَ أَحْلَمُ الْأَحْلَمِينَ) وَ أَكْرَمُ الْأَكْرَمِينَ‏"" بلكه بدين سبب كه تو بهترين ستاران و پرده‏پوشان و نيكوترين حكمفرمايان و بزرگوارترين بزرگواران عالمى » «سَتَّارُ الْعُيُوبِ غَفَّارُ الذُّنُوبِ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ تَسْتُرُ الذَّنْبَ بِكَرَمِكَ وَ تُؤَخِّرُ الْعُقُوبَةَ بِحِلْمِكَ‏"" تويى كه بر عيبهاى خلق پرده پوشى و بر گناهانشان ببخشايى و بر اسرار غيب آگاهى گناه بندگانت را به كرمت مى‏پوشانى و كيفر آنها را از حلم و بردبارى به تأخير مى‏افكنى» «يَا حَلِيمُ يَا كَرِيمُ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا غَافِرَ الذَّنْبِ يَا قَابِلَ التَّوْبِ يَا عَظِيمَ الْمَنِّ يَا قَدِيمَ الْإِحْسَانِ‏"" اى خداى بردبار بزرگوار اى زنده ابدى اى بخشنده گناه و اى پذيرنده توبه اى بزرگ نعمت و منت اى احسان كننده هميشگى » «أَيْنَ سَتْرُكَ الْجَمِيلُ أَيْنَ عَفْوُكَ الْجَلِيلُ أَيْنَ فَرَجُكَ الْقَرِيبُ أَيْنَ غِيَاثُكَ السَّرِيعُ‏"" كجاست پرده پوشى عظيم تو كجاست عفو بزرگوارانه تو كجاست گشايش نزديك تو كجاست فريادرسى سريع تو » «أَيْنَ رَحْمَتُكَ الْوَاسِعَةُ أَيْنَ عَطَايَاكَ الْفَاضِلَةُ أَيْنَ مَوَاهِبُكَ الْهَنِيئَةُ أَيْنَ صَنَائِعُكَ السَّنِيَّةُ"" كجاست رحمت واسعه تو كجاست عطاهاى نيكوى تو كجاست موهبت‏هاى گواراو مرحمتهاى پر بهاى تو » «أَيْنَ فَضْلُكَ الْعَظِيمُ أَيْنَ مَنُّكَ الْجَسِيمُ أَيْنَ إِحْسَانُكَ الْقَدِيمُ أَيْنَ كَرَمُكَ يَا كَرِيمُ‏"" كجاست فضل و كرم بى‏حد تو كجاست نعمت بزرگ و احسان هميشگى تو كجاست كرم تو اى خداى كريم» «بِرَحْمَتِكَ فَخَلِّصْنِي يَا مُحْسِنُ يَا مُجْمِلُ يَا مُنْعِمُ يَا مُفْضِلُ‏"" به حق رحمتت كه از ورطه هلاكتم خلاص كن اى خداى با احسان اى نيكوكار اى نعمت بخش اى با فضل و كرم » «لَسْتُ أَتَّكِلُ فِي النَّجَاةِ مِنْ عِقَابِكَ عَلَى أَعْمَالِنَا بَلْ بِفَضْلِكَ عَلَيْنَا لِأَنَّكَ أَهْلُ التَّقْوَى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ"" من بر نجات از قهر و عقابت اعتماد بر اعمال خود نداريم بلكه تمام نظر ما به فضل و احسان توست زيرا كه تو شايسته‏اى كه خلق از تو بترسند و هم به مغفرتت اميدوار باشند» «أَنْتَ الْمُحْسِنُ وَ نَحْنُ الْمُسِيئُونَ فَتَجَاوَزْ يَا رَبِّ عَنْ قَبِيحِ مَا عِنْدَنَا بِجَمِيلِ مَا عِنْدَكَ‏"" تو نيكوكارى و ما زشت كرداريم پس تو اى پروردگار به نيكويى خود از قبايح ما درگذر» «يَا وَاسِعَ الْمَغْفِرَةِ يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالرَّحْمَةِ"" اى صاحب آمرزش بى‏حساب اى آنكه دست تو به رحمت مبسوط است » «فَسُبْحَانَكَ مَا أَحْلَمَكَ وَ أَعْظَمَكَ وَ أَكْرَمَكَ مُبْدِئاً وَ مُعِيداً"" بفضل و احسان خود گردانى پس منزهى تو و چقدر حلم و بزرگى لطف و كرمت در آغاز و انجام آفرينش بى‏پايان است » «أَنْتَ إِلَهِي أَوْسَعُ فَضْلاً وَ أَعْظَمُ حِلْماً مِنْ أَنْ تُقَايِسَنِي بِفِعْلِي وَ خَطِيئَتِي‏"" اى خداى من فضل وسيع بى‏پايان و حلم عظيم بى‏انتهايت برتر از آن است كه مرا با فعل من و گناه من مقايسه نمايى » «هَبْنِي بِفَضْلِكَ سَيِّدِي وَ تَصَدَّقْ عَلَيَّ بِعَفْوِكَ وَ جَلِّلْنِي بِسَتْرِكَ وَ اعْفُ عَنْ تَوْبِيخِي بِكَرَمِ وَجْهِكَ‏"" مرا به فضل و كرمت ببخش اى سيد من و به عفوت بر من منت گذار و به لطفت بر زشتيم پرده پوشى كن و از توبيخ و تهديدم به ذات بزرگوارت درگذر» «وَ بِفِنَائِكَ أَحُطُّ رَحْلِي وَ بِجُودِكَ أَقْصِدُ (أَقْصُرُ) طَلِبَتِي وَ بِكَرَمِكَ أَيْ رَبِّ أَسْتَفْتِحُ دُعَائِي‏"" و به درگاه احسانت بار افكنده‏ام و به جود و بخششت از تو مقصودم را مى‏طلبم و به اميد كرمت اى پروردگار دست دعا بسويت مى‏گشايم » «وَ لَدَيْكَ أَرْجُو فَاقَتِي (ضِيَافَتِي) وَ بِغِنَاكَ أَجْبُرُ عَيْلَتِي‏"" و فقر و بى‏نواييم را نزد تو آورده و پريشانى و نداريم را به غنا و بى‏نيازى تو جبران مى‏كنم » «وَ تَحْتَ ظِلِّ عَفْوِكَ قِيَامِي وَ إِلَى جُودِكَ وَ كَرَمِكَ أَرْفَعُ بَصَرِي وَ إِلَى مَعْرُوفِكَ أُدِيمُ نَظَرِي‏"" و زير سايه عفوت ايستاده‏ام و به جود و كرمت چشم گشوده و به احسان قديمت هميشه نظر دارم» يَا سَيِّدِي لاَ تُكَذِّبْ ظَنِّي بِإِحْسَانِكَ وَ مَعْرُوفِكَ فَإِنَّكَ ثِقَتِي وَ لاَ تَحْرِمْنِي ثَوَابَكَ فَإِنَّكَ الْعَارِفُ بِفَقْرِي‏ اى سيد من حسن ظنم را به عطا و احسانت ثابت گردان كه تو محل وثوق منى و از ثواب خود محرومم مساز چرا كه از فقر و پريشانيم آگاهى يَا مَنْ يَفُكُّ الْأَسِيرَ (يَقْبَلُ الْيَسِيرَ) وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثِيرِ پس تو اى خدا بفريادم رس و عقده‏هاى قلبم بگشا اى آنكه اسيران را آزاد مى‏كنى و از گناهكاران بسيار در ميگذرى درخواست هاي انسان متوسل در دعاي ابوحمزه ثمالي چيست تمام دعای ابو حمزه ثمالی را درخواستهای انسان متوسل تشکیل می دهدکه شامل تمام حاجات دنیایی و آخرتی ، مادی و معنوی ، برای خو و دیگران و... می باشد ، مانند : «الَهِي لاَ تُؤَدِّبْنِي بِعُقُوبَتِكَ وَ لاَ تَمْكُرْ بِي فِي حِيلَتِكَ""خدایا باعقوبتت مرا ادب مفرما و به مکرت مرا مگیر» «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ صَبْراً جَمِيلاً وَ فَرَجاً قَرِيباً وَ قَوْلاً صَادِقاً وَ أَجْراً عَظِيماً"" اى خدا من از تو درخواست ميكنم صبرى نيكو و گشايشى نزديك و زبانى گوياى بصدق و حقيقت و پاداشى بزرگ از تو درخواست ميكنم» «أَسْأَلُكَ يَا رَبِّ مِنَ الْخَيْرِ كُلِّهِ مَا عَلِمْتُ مِنْهُ وَ مَا لَمْ أَعْلَمْ‏"" اى پروردگار از خير و خوبيها همه را آنچه دانسته و آنچه را ندانسته‏ام باز درخواست مى‏كنم» أَسْأَلُكَ اللَّهُمَّ مِنْ خَيْرِ مَا سَأَلَكَ مِنْهُ عِبَادُكَ الصَّالِحُونَ"" اى خدا از بهترين آنچه که بندگان صالحت از تو درخواست كردندرا درخواست می کنم» «أَعْطِنِي سُؤْلِي فِي نَفْسِي وَ أَهْلِي وَ وَالِدَيَّ وَ وُلْدِي (وَلَدِي) وَ أَهْلِ حُزَانَتِي وَ إِخْوَانِي فِيكَ‏"" درخواست مرا درباره شخص خود و اهل بيتم و والدينم و خاندانم و برادران خدا پرستم همه را عطا فرما » « أَرْغِدْ عَيْشِي وَ أَظْهِرْ مُرُوَّتِي وَ أَصْلِحْ جَمِيعَ أَحْوَالِي‏"" و عيشم را خوش و مروت و فتوتم را محكم و آشكارا گردان و جميع احوالم را اصلاح فرما » «وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ أَطَلْتَ عُمُرَهُ وَ حَسَّنْتَ عَمَلَهُ وَ أَتْمَمْتَ عَلَيْهِ نِعْمَتَكَ وَ رَضِيتَ عَنْهُ‏ و مرا از آنان قرار ده كه عمرش طولانى و عملش نيكو و نعمتت را بر او كامل گردانيده‏اى و از او خوشنودى » «وَ أَحْيَيْتَهُ حَيَاةً طَيِّبَةً فِي أَدْوَمِ السُّرُورِ وَ أَسْبَغِ الْكَرَامَةِ وَ أَتَمِّ الْعَيْشِ‏"" و حيات خوش با نشاط دايم ابدى با نيكوترين مكرمت و تمامترين زندگانى به او مرحمت فرموده‏اى » «اللَّهُمَّ خُصَّنِي مِنْكَ بِخَاصَّةِ ذِكْرِكَ وَ لاَ تَجْعَلْ شَيْئًا مِمَّا أَتَقَرَّبُ بِهِ فِي آنَاءِ اللَّيْلِ وَ أَطْرَافِ النَّهَارِ رِيَاءً وَ لاَ سُمْعَةً وَ لاَ أَشَراً وَ لاَ بَطَراً وَ اجْعَلْنِي لَكَ مِنَ الْخَاشِعِينَ‏ ‏"" اى خداى من مرا به ذكر خاص خود مخصوص گردان و هر عمل كه براى تقرب به حضرتت بجاى آرم در ساعات شب و اطراف روز رياءو خودنمايى و بطالت و عياشى قرار مده و مرا از بندگان خاشع خود بگردان » «اللَّهُمَّ أَعْطِنِي السَّعَةَ فِي الرِّزْقِ وَ الْأَمْنَ فِي الْوَطَنِ وَ قُرَّةَ الْعَيْنِ فِي الْأَهْلِ وَ الْمَالِ وَ الْوَلَدِ"" خدايا مرا روزى وسيع عطا كن و نعمت امنيت بخش و اهل و مال و فرزندم را مايه روشنى چشم و شادى خاطر گردان » «وَ الْمُقَامَ فِي نِعَمِكَ عِنْدِي وَ الصِّحَّةَ فِي الْجِسْمِ وَ الْقُوَّةَ فِي الْبَدَنِ وَ السَّلاَمَةَ فِي الدِّينِ‏"" و نعمتهايى كه مرا عطا كرده‏اى پاينده ساز و تنم را سالم و نيرومند و دينم را (از دست شيطان) محفوظ دار » «وَ اسْتَعْمِلْنِي بِطَاعَتِكَ وَ طَاعَةِ رَسُولِكَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَبَداً مَا اسْتَعْمَرْتَنِي"" و پيوسته عمرم را به كار طاعت خود و رسولت محمد صلى الله عليه و آله بدار » «وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَوْفَرِ عِبَادِكَ عِنْدَكَ نَصِيباً فِي كُلِّ خَيْرٍ أَنْزَلْتَهُ وَ تُنْزِلُهُ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ فِي لَيْلَةِ الْقَدْر"" و مرا از آن بندگان كه نزد تو نصيبشان از همه وافرتر است مقرر فرما هم در خير و بركتى كه نازل كرده‏اى و مى‏كنى در ماه مبارك رمضان در شب قدر » «وَ مَا أَنْتَ مُنْزِلُهُ فِي كُلِّ سَنَةٍ مِنْ رَحْمَةٍ تَنْشُرُهَا وَ عَافِيَةٍ تُلْبِسُهَا"" و هم آنچه در هر سال نازل خواهى كرد و از رحمتت كه منتشر بر خلق مى‏گردانى نصيبم ده و هم لباس عافيتى كه به بندگان مى‏پوشانى بر من بپوشان » «وَ بَلِيَّةٍ تَدْفَعُهَا وَ حَسَنَاتٍ تَتَقَبَّلُهَا وَ سَيِّئَاتٍ تَتَجَاوَزُ عَنْهَا"" و هر بليه و آلامى كه برطرف مى‏كنى و خوبيها كه مى‏گردانى و گناهانى كه از آن در مى‏گذرى مرا بهره‏مند ساز » «وَ ارْزُقْنِي حَجَّ بَيْتِكَ الْحَرَامِ فِي عَامِنَا (عَامِي) هَذَا وَ فِي كُلِّ عَامٍ وَ ارْزُقْنِي رِزْقاً وَاسِعاً مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ‏"" و هم اى خدا حج بيت الحرامت را در اين سال و همه سال ديگر و رزق وسيع از فضل و كرم بى‏پايانت نصيبم فرما » «وَ اصْرِفْ عَنِّي يَا سَيِّدِي الْأَسْوَاءَ وَ اقْضِ عَنِّي الدَّيْنَ وَ الظُّلاَمَاتِ حَتَّى لاَ أَتَأَذَّى بِشَيْ‏ءٍ مِنْهُ‏"" و شر و بديها را اى آقاى من از من دفع گردان و دين و مظالمم را به كرمت ادا ساز تا ديگر در اذيت و رنج و غم از قبل هيچ يك از آنها نباشم» «وَ خُذْ عَنِّي بِأَسْمَاعِ وَ أَبْصَارِ أَعْدَائِي وَ حُسَّادِي وَ الْبَاغِينَ عَلَيَ‏ وَ انْصُرْنِي عَلَيْهِمْ وَ أَقِرَّ عَيْنِي (وَ حَقِّقْ ظَنِّي) وَ فَرِّحْ قَلْبِي"" و چشم و گوش دشمنان و حسودان و بيدادگران را بر من ببند و مرا بر آنها منصور و غالب گردان و ديده‏ام روشن و دلم شاد فرما » «وَ اجْعَلْ لِي مِنْ هَمِّي وَ كَرْبِي فَرَجاً وَ مَخْرَجاً وَ اجْعَلْ مَنْ أَرَادَنِي بِسُوءٍ مِنْ جَمِيعِ خَلْقِكَ تَحْتَ قَدَمَيَ وَ اكْفِنِي شَرَّ الشَّيْطَانِ وَ شَرَّ السُّلْطَانِ وَ سَيِّئَاتِ عَمَلِي وَ طَهِّرْنِي مِنَ الذُّنُوبِ كُلِّهَا""" و از هر هم و غم و پريشانيم گشايش و رهايى بخش و هر كه از قصد با من سوء قصدى كند زير قدم قدرتم پايمالش سازو شرشيطان و شر سلطان و شر اعمال بدم را از من كفايت فرما و از تمام گناهان مرا پاك گردان » «وَ أَجِرْنِي مِنَ النَّارِ بِعَفْوِكَ وَ أَدْخِلْنِي الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِكَ وَ زَوِّجْنِي مِنَ الْحُورِ الْعِينِ بِفَضْلِكَ‏"" و به عفو و كرمت از آتش دوزخم نجات بخش و به لطف و رحمتت به بهشت ابدم داخل گردان و به فضلت با حور العينم قرين ساز » «وَ أَلْحِقْنِي بِأَوْلِيَائِكَ الصَّالِحِينَ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الْأَبْرَارِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْأَخْيَارِ"" و مرا با اولياء صالح خود يعنى محمد و آلش محشور گردان كه آنان نيكويان و پاكان و پاكيزگان و برگزيدگان عالمند» «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ أَنْ تَمْلَأَ قَلْبِي حُبّاً لَكَ وَ خَشْيَةً مِنْكَ وَ تَصْدِيقاً بِكِتَابِكَ وَ إِيمَاناً بِكَ وَ فَرَقاً مِنْكَ وَ شَوْقاً إِلَيْكَ‏ ‏"" اى خدا از تو درخواست ميكنم كه دلم را مملو از دوستى خود گردانى و سراسر قلبم را پر خوف و خشيت خود و تصديق بكتاب خود و ايمان كامل بحضرتت گردانى و دلم را پر غم و اندوه خود و شوق لقاى خويش سازى » «يَا ذَا الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِ حَبِّبْ إِلَيَّ لِقَاءَكَ وَ أَحْبِبْ لِقَائِي وَ اجْعَلْ لِي فِي لِقَائِكَ الرَّاحَةَ وَ الْفَرَجَ وَ الْكَرَامَةَ"" اى خداى صاحب جلال و بزرگوارى ملاقات خود را محبوب من‏و ملاقات مرا محبوب خود گردان و در هنگام لقاى خويش برايم راحتى و گشايش و كرامت مقرر فرما» «اللَّهُمَّ أَلْحِقْنِي بِصَالِحِ مَنْ مَضَى وَ اجْعَلْنِي مِنْ صَالِحِ مَنْ بَقِيَ وَ خُذْ بِي سَبِيلَ الصَّالِحِينَ وَ أَعِنِّي عَلَى نَفْسِي بِمَا تُعِينُ بِهِ الصَّالِحِينَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَ اخْتِمْ عَمَلِي بِأَحْسَنِهِ‏"" اى خدا مرا به صالحان گذشته در پيوند و از صالحان باقى قرار ده و به راه صالحانم رهوار سازد و مرا بر مخالفت هواى نفس خود به آنچه صالحان را يارى كردى مدد فرما و ختم كارم را نيكوترين عمل گردان » «وَ اجْعَلْ ثَوَابِي مِنْهُ الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِكَ وَ أَعِنِّي عَلَى صَالِحِ مَا أَعْطَيْتَنِي‏"" و پاداشم را از آن عمل نيك به رحمتت بهشت ابد قرار ده و مرا يارى كن كه هر نعمتى كه به من عطا كرده‏اى به شايستگى و صلاح كار بندم » «وَ ثَبِّتْنِي يَا رَبِّ وَ لاَ تَرُدَّنِي فِي سُوءٍ اسْتَنْقَذْتَنِي مِنْهُ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ‏"" و مرا اى خدا ثابت قدم بدار و بسوى بلا و مهلكه‏اى كه از آنم نجات داده‏اى بر مگردان اى پروردگار عالم» «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ إِيمَاناً لاَ أَجَلَ لَهُ دُونَ لِقَائِكَ أَحْيِنِي مَا أَحْيَيْتَنِي عَلَيْهِ وَ تَوَفَّنِي إِذَا تَوَفَّيْتَنِي عَلَيْهِ‏"" اى خدا از تو درخواست مى‏كنم ايمان ثابتى كه تا روز لقاى تو باقى ماند و بر آن ايمان تا زنده‏ام مرا باقى دار و بر آن بميران » «وَ ابْعَثْنِي إِذَا بَعَثْتَنِي عَلَيْهِ وَ أَبْرِئْ قَلْبِي مِنَ الرِّيَاءِ وَ الشَّكِّ وَ السُّمْعَةِ فِي دِينِكَ حَتَّى يَكُونَ عَمَلِي خَالِصاً لَكَ‏"" و بر آن ايمانم در قيامت برانگيز و دلم را از ريا و خود نمايى و شك و ظاهر سازى در دينت بيزار گردان تا عملم خالص براى تو باشد » «اللَّهُمَّ أَعْطِنِي بَصِيرَةً فِي دِينِكَ وَ فَهْماً فِي حُكْمِكَ وَ فِقْهاً فِي عِلْمِكَ وَ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِكَ وَ وَرَعاً يَحْجُزُنِي عَنْ مَعَاصِيكَ وَ بَيِّضْ وَجْهِي بِنُورِكَ وَ اجْعَلْ رَغْبَتِي فِيمَا عِنْدَكَ ‏"" اى خدا مرا بصيرتى در دين خود و فراستى در حكم خود و فهم و هوشى در علم كتاب خويش عطا فرما و كفلين از رحمتت بخش و مقام ورعى بخش كه مانع از هر چه عصيان توست شود و به نور معرفتت رو سفيدم كن و ميل و رغبتم را به آنچه در جهان باقى نزد توست معطوف گردان » «َ تَوَفَّنِي فِي سَبِيلِكَ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‏"" و مرا به راه (رضاى) خود و بر آيين پيغمبرت صلى الله عليه و آله بميران » «وَ أَعْطِنِي يَا رَبِّ جَمِيعَ مَا سَأَلْتُكَ وَ زِدْنِي مِنْ فَضْلِكَ إِنِّي إِلَيْكَ رَاغِبٌ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ‏"" و اى خدا به كرمت هر چه درخواست كردم همه را عطا فرما و زياده بر آن از فضل و رحمتت ببخش كه دل من اى پروردگار عالم بسوى تو مايل و مشتاق است » «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ إِيمَاناً تُبَاشِرُ بِهِ قَلْبِي وَ يَقِيناً (صَادِقاً) حَتَّى أَعْلَمَ أَنَّهُ لَنْ يُصِيبَنِي إِلاَّ مَا كَتَبْتَ لِي‏ وَ رَضِّنِي مِنَ الْعَيْشِ بِمَا قَسَمْتَ لِي يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ‏"" اى خدا من از تو درخواست مى‏كنم ايمانى ثابت كه هميشه در قلبم برقرار باشد و يقينى كامل تا بدانم كه به من جز آنچه قلم تقدير تو نگاشته نخواهد رسيد و مرا در زندگانى به هر چه قسمتم كردى راضى و خشنود سازى اى مهربانترين مهربانان عالم» فرهنگ سپاس گويي و قدرداني از نعمت ها از منظر امام سجاد(ع) در دعاي ابوحمزه ثمالي چيست؟ در روایات آمده که: شكر نعمت عبارت است از اجتناب محرمات، و شكر كامل اين است كه بگويى: «الحمد للّه رب العالمين». وهمچنین فرموده اند : شكر هر نعمتى - هر چه بزرگ باشد - ستايش خداست. و هر نعمتى را خدا به بنده‏اش عطاء كند، چه بزرگ باشد و چه كوچك، اگر بنده بگويد: «الحمد للّه رب العالمين» شكرش را اداء كرده است . شكر از برترين اعمال است و از سه عنصر علم و حال و عمل تنظيم مى‏شود، علم همان اصل و ريشه شكر است كه حال را به وجود مى‏آورد، و حال عمل را به ارمغان مى‏آورد. علم، عبارت از آن است كه بدانى نعمت، استقلال ندارد و وابسته به نعمت دهنده است. و حال، همان شادى و سرورى است كه از نعمت دادن او به انسان دست مى‏دهد. و عمل، اقدام به چيزى است كه مقصود و محبوب منعم است. اين عمل ممكن است توسط قلب، زبان يا اعضاى ديگر انجام شود. كسى كه قصد شكرگزارى دارد سزاوار است بداند كه نعمتها همگى از جانب خداست، و واسطه‏ها همگى مسخّر اراده او هستند، اوست كه با رحمت خود آنها را در تسخير اراده انسان قرار داده، و در قلوب آنها اعتقاد و رأفتى قرار مى‏دهد كه خود را مجبور مى‏دانند آن نعمت را به او برسانند. ‏ راه تحصيل شكر از علم و عمل مركب مى‏شود. يعنى بايد خدا را خوب شناخت و در اعمال او تفكر كرد .‏حقیقت سپاس گذاری و شکر در دعای ابو حمزه با این جملات ادا شده است : «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَدْعُوهُ فَيُجِيبُنِي وَ إِنْ كُنْتُ بَطِيئاً حِينَ يَدْعُونِي‏"" ستايش خداى را كه من او را مى‏خوانم و او اجابت مى‏كند و هر چند وقتى كه او مرا مى‏خواند كندى و كاهلى مى‏كنم » «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَسْأَلُهُ فَيُعْطِينِي وَ إِنْ كُنْتُ بَخِيلاً حِينَ يَسْتَقْرِضُنِي"" و ستايش خداى را كه چون از او چيزى درخواست كنم به من عطا مى‏كند و هر چند هنگامى كه او از من قرض مى‏خواهد من بخل مى‏ورزم » «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أُنَادِيهِ كُلَّمَا شِئْتُ لِحَاجَتِي وَ أَخْلُو بِهِ حَيْثُ شِئْتُ لِسِرِّي بِغَيْرِ شَفِيعٍ فَيَقْضِي لِي حَاجَتِي‏"" و ستايش خداى را كه براى هر حاجتى هرگاه او را خواستم ندا خواهم كرد و هر وقتى براى راز و نياز با او خلوت توانم كرد و بدون هيچ واسطه و شفيع حاجتم را روا مى‏سازد » «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لاَ أَدْعُو غَيْرَهُ وَ لَوْ دَعَوْتُ غَيْرَهُ لَمْ يَسْتَجِبْ لِي دُعَائِي‏""سپاس خداى را كه تنها او را به دعا مى‏خوانم نه غير او را و اگر از غير او حاجت مى‏خواستم دعايم مستجاب نمى‏كرد » «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لاَ أَرْجُو غَيْرَهُ وَ لَوْ رَجَوْتُ غَيْرَهُ لَأَخْلَفَ رَجَائِي‏"" و سپاس خداى را كه به او چشم اميد دارم نه به غير او و اگر به غيرش اميد مى‏داشتم مرا نااميد مى‏گردانيد » «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَكَلَنِي إِلَيْهِ فَأَكْرَمَنِي وَ لَمْ يَكِلْنِي إِلَى النَّاسِ فَيُهِينُونِي‏"" ستايش خداى را كه كار مرا به حضرتش واگذاشت و گراميم داشت و به غيرش وانگذاشت تا خوارم گرداند » «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي تَحَبَّبَ إِلَيَّ وَ هُوَ غَنِيٌّ عَنِّي"" ستايش خداى را كه با من اظهار كمال دوستى فرمود با آنكه از من بى‏نياز بود » «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي يَحْلُمُ عَنِّي حَتَّى كَأَنِّي لاَ ذَنْبَ لِي فَرَبِّي أَحْمَدُ شَيْ‏ءٍ عِنْدِي وَ أَحَقُّ بِحَمْدِي‏"" و سپاس خداى را كه از خطا و گناهانم حلم و بردبارى كرد چنانكه گويى گناهى از من سر نزده است پس خداى من پيشم محبوبترين موجود است و به حمد و ستايش من او را سزاوارتر از همه عالم است » «تَتَحَبَّبُ إِلَيْنَا بِالنِّعَمِ وَ نُعَارِضُكَ بِالذُّنُوبِ خَيْرُكَ إِلَيْنَا نَازِلٌ وَ شَرُّنَا إِلَيْكَ صَاعِدٌ"" اى خدا تو در حق ما به نعمتهاى گوناگون محبت و مهربانى ميكنى و ما در مقابل به نافرمانى و گناه ميپردازيم خير و بركات تو پيوسته بر ما نازل ميشود و شر و بد كارى ما بسوى تو بالا مى‏رود » «وَ لَمْ يَزَلْ وَ لاَ يَزَالُ مَلَكٌ كَرِيمٌ يَأْتِيكَ (عَنَّا) بِعَمَلٍ قَبِيحٍ فَلاَ يَمْنَعُكَ ذَلِكَ مِنْ أَنْ تَحُوطَنَا بِنِعَمِكَ‏"" و تو هميشه از ازل تا ابد پادشاه با كرم و احسانى كه اعمال زشت هميشگى ما مانع از آن نيست كه ما را غرق نعمتهاى ظاهر و باطن » «وَ تَتَفَضَّلَ عَلَيْنَا بِآلاَئِكَ فَسُبْحَانَكَ مَا أَحْلَمَكَ وَ أَعْظَمَكَ وَ أَكْرَمَكَ مُبْدِئاً وَ مُعِيداً"" بفضل و احسان خود گردانى پس منزهى تو و چقدر حلم و بزرگى لطف و كرمت در آغاز و انجام آفرينش بى‏پايان است» «فَلَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا نَقَّيْتَ مِنَ الشِّرْكِ قَلْبِي‏"" پس تو را ستايش مى‏كنم براى آنكه قلب مرا از لوث شرك پاكيزه ساختى » «وَ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى بَسْطِ لِسَانِي أَ فَبِلِسَانِي هَذَا الْكَالِّ أَشْكُرُكَ أَمْ بِغَايَةِ جُهْدِي (جَهْدِي) فِي عَمَلِي أُرْضِيكَ‏"" و تو را سپاس ميكنم براى آنكه زبانم را بذكرت گشودى آيا من بدين زبان لال شكر و سپاس تو توانم گفت يا با كمال جهد و كوشش در عمل رضا و خوشنوديت به دست توانم آورد » «وَ مَا قَدْرُ لِسَانِي يَا رَبِّ فِي جَنْبِ شُكْرِكَ وَ مَا قَدْرُ عَمَلِي فِي جَنْبِ نِعَمِكَ وَ إِحْسَانِكَ (إِلَيَّ)"" زبان من در قبال شكر تو بى‏قدرو عملم در جنب نعمت و احسانت ناچيز است » «فَلَكَ الْحَمْدُ عَلَى حِلْمِكَ بَعْدَ عِلْمِكَ وَ عَلَى عَفْوِكَ بَعْدَ قُدْرَتِكَ‏"" پس ستايش تو را مى‏كنم بر مقام حلمت بعد از علم ازليت و بر صفت عفوت پس از قدرت كاملت» جايگاه يادآوري مرگ و قبر و قيامت در حالت توبه و انابه انسان را از منظر دعاي ابوحمزه ثمالي توضيح دهيد. انسان اگر متوجه به حقیقت زندگی دنیایی اش باشد ، و بداند که در این دنیا مسافری بیش نیست و حیات حقیقی او در عالمی دیگر می باشد ، اینکه بداند موجودی ملکوتی است نه ملکی ، این توجه ، در چگونگی اعمال و رفتارش تاثیر مستقیم می گذارد ، اعمالش را اصلاح می کند ، رفتارش را مناسب شرع و شریعت قرار می دهد . علمای اخلاق یاد مرگ را یکی از مهمترین امر در تربیت نفوس ذکر کرده اند ، انسانی که غافل از مرگ باشد و گمان کند مرگ برای دیگران است نه برای او ، از حال خود غافل بوده و دنیا فریبش می دهد ،.فرمودند حب دنیا بالای تمامی خطاها است ، یاد مرگ حب دنیا را خاموش و کمرنگ می کند ، مومنی که در هر آن به یاد مرگ باشد ،حب نیا فریبش نمی دهد ، آدمی اگر یاد مرگ کند كمترين اثرى كه در وجود او خواهد داشت، بريدن او از گناهان است. و اما اينكه ميبينيم در اكثر مردم معصیت فراوان است بدان خاطر می باشد كه آنها از ياد مرگ و قبر غافل هستند و اگر هم دچار عارضه‏اى شوند و مرگ را بخاطر آورند فورا خود را از ياد مرگ بامر ديگرى مشغول ميسازند. نبى مكرم اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:« بسيار ياد كنيد از آن چيزى كه لذات را نابود مى‏كند. گفتند: آن چيست يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم؟ فرمود: مرگ، هر بنده‏اى حقيقتا مرگ را ياد كند اگر در وسعت و گشايش باشد دنيا بر او تنگ مى‏شود، و اگر در حال شدت و گرفتارى باشد شدت بر او آسان مى‏شود انسان چون به دنيا و شهوات، لذّات و علائق آن مأنوس مى‏شود مفارقت از دنيا بر قلبش گران مى‏آيد. از اين جهت از فكر درباره مرگ كه موجب جدائى از دنياست امتناع مى‏ورزد. انسان چيزى را كه دوست ندارد دور مى‏انگارد و با آرزوها و تمنيات درونى خويش وسوسه مى‏شود. و هميشه آنچه را مطابق ميل اوست تمنا مى‏كند، يعنى بقاء در دنيا را. پيوسته آن را تصور نموده در نفس خويش تقرير و تثبيت مى‏كند. و درباره توابع و لوازم آن و هر چه كه در صورت بقا به آن محتاج است از قبيل ثروت، خانواده، دوستان، حشم و حيوانات و سائر اسباب دنيا فكر مى‏كند. و قلبش در اين گونه امور متوقف شده از ياد مرگ بازش مى‏دارد، و اصل همه اين آرزوها حبّ دنياست. و امام باقر عليه السّلام فرمود:«اكثر ذكر الموت، فانّه لم يكثر انسان ذكر الموت إلا زهد في الدّنيا». «بسيار ياد مرگ كن، زيرا هيچ انسانى از مرگ بسيار ياد نمى‏كند مگر اينكه به دنيا بى‏رغبت مى‏شود». فراز هایی از دعای ابو حمزه که در آنها یاد مرگ و قیامت شده از این قرار است : «فَوَا سَوْأَتَا (أَسَفَا) عَلَى مَا أَحْصَى كِتَابُكَ مِنْ عَمَلِيَ الَّذِي لَوْ لاَ مَا أَرْجُو مِنْ كَرَمِكَ وَ سَعَةِ رَحْمَتِكَ‏"" پس واى به رسوائيم در آن هنگام كه كتاب تو تمام اعمالم را به شمار آورده» «إِنْ أَنَا نُقِلْتُ عَلَى مِثْلِ حَالِي إِلَى قَبْرِي (قَبْرٍ) لَمْ أُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتِي وَ لَمْ أَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصَّالِحِ لِضَجْعَتِي‏ "" واى اگر من با چنين حال منتقل شوم به جانب قبرى كه براى خوابگاه خود مهيا نكرده و با عمل صالح فرش در آن بستر نگستردم » «وَ مَا لِي لاَ أَبْكِي وَ لاَ أَدْرِي إِلَى مَا يَكُونُ مَصِيرِي‏"" و چرا نگريم در صورتى كه نمى‏دانم مصيرم تا كجاست » «وَ أَرَى نَفْسِي تُخَادِعُنِي وَ أَيَّامِي تُخَاتِلُنِي وَ قَدْ خَفَقَتْ عِنْدَ (فَوْقَ) رَأْسِي أَجْنِحَةُ الْمَوْتِ‏""اكنون مى‏بينم كه نفس با من خدعه مى‏كند و روزگار با من مكر مى‏ورزد در حالى كه عقاب مرگ بر سرم پر و بال گشوده است » «فَمَا لِي لاَ أَبْكِي أَبْكِي لِخُرُوجِ نَفْسِي أَبْكِي لِظُلْمَةِ قَبْرِي أَبْكِي لِضِيقِ لَحْدِي أَبْكِي لِسُؤَالِ مُنْكَرٍ وَ نَكِيرٍ إِيَّايَ‏"" پس چرا نگريم مى‏گريم بر جان دادنم مى‏گريم بر تاريكى قبرم مى‏گريم بر تنگى جاى ابدى خودم مى‏گريم براى سؤال منكر و نكير از من مى‏گريم » «أَبْكِي لِخُرُوجِي مِنْ قَبْرِي عُرْيَاناً ذَلِيلاً حَامِلاً ثِقْلِي عَلَى ظَهْرِي‏"" بر آن حالتى كه از قبر برهنه و خوار و ذليل بيرون آمده و بار سنگين اعمالم را بر پشت گرفته‏ام » «أَنْظُرُ مَرَّةً عَنْ يَمِينِي وَ أُخْرَى عَنْ شِمَالِي إِذِ الْخَلاَئِقُ فِي شَأْنٍ غَيْرِ شَأْنِي لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ‏"" گاهى به جانب راست خود مى‏نگرم و گاهى به جانب چپ در آن حال كه خلايق هر كسى به كارى غير كار من مشغولند و هر شخص در آن روز محتاج كار خويش است و از توجه به غير بى‏نياز » «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ ضَاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ وَ ذِلَّةٌ"" در آن روز گروهى رو سفيد و خندان لب و دلشادند و گروهى رخسارشان گرد آلود عصيان و در غبار ذلت و خوارى مستور است» «وَ عِنْدَ الْمَوْتِ كُرْبَتِي وَ فِي الْقَبْرِ وَحْدَتِي وَ فِي اللَّحْدِ وَحْشَتِي وَ إِذَا نُشِرْتُ لِلْحِسَابِ بَيْنَ يَدَيْكَ ذُلَّ مَوْقِفِي‏"" و هنگام مرگ بر غم و حسرتم و در لحد به تنهايى و وحشتم رحم كن و چون براى حساب نامه عملم گشوده شود به حال ذلتم در پيشگاه عظمتت ترحم فرما» موارد استعاذه امام سجاد(ع) در دعاي ابوحمزه ثمالي را نام ببريد و علت استعاذه امام از اين موارد چيست در سر راه رسیدن به مقام قرب الهی و کمال انسانی ، موانعی وجود دارد که انسان سالک بایستی برای عبور از آن موانع مجهز و آماده باشد ، ازجمله مهمترین مواردی که بایست سالک الی الله به آن تمسک کند این است که خود را در پناه الهی قرار دهد تا اینکه از گزند آنها در امان باشد . امام سجاد (ع) در دعای ابو حمزه اولا مواردی را که خار طریق هستند را معرفی می کند و دوما چاره برخورد با آنها را پناه بردن به در گاه الهی بیان می کند : «اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْكَسَلِ وَ الْفَشَلِ وَ الْهَمِّ وَ الْجُبْنِ وَ الْبُخْلِ وَ الْغَفْلَةِ وَ الْقَسْوَةِ(وَ الذِّلَّةِ) وَ الْمَسْكَنَةِ وَ الْفَقْرِ وَ الْفَاقَةِ وَ كُلِّ بَلِيَّةٍ وَ الْفَوَاحِشِ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ "" اى خدا پناه مى‏برم به تو از صفات رذيله ترس و بد دلى و كسالت و مهملى و اندوه و هراس و بخل و غفلت و قساوت قلب فقر و بيچارگى و هر بليه و رنج و هر زشتى ظاهر و باطن » ‏«وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ نَفْسٍ لاَ تَقْنَعُ وَ بَطْنٍ لاَ يَشْبَعُ وَ قَلْبٍ لاَ يَخْشَعُ وَ دُعَاءٍ لاَ يُسْمَعُ وَ عَمَلٍ لاَ يَنْفَعُ‏"" و نيز پناه مى‏برم‏به تو از نفسى كه قناعت نكند و شكمى كه از دنيا سير نشود و دلى كه از تو خاشع و ترسان نباشد و از دعايى كه مستجاب نشود و عملى كه سود نبخشد » «وَ أَعُوذُ بِكَ يَا رَبِّ عَلَى نَفْسِي وَ دِينِي وَ مَالِي وَ عَلَى جَمِيعِ مَا رَزَقْتَنِي مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ‏"" و نيز پناه مى‏برم به تو اى خدا كه جان و دين و مال و هر نعمتى روزيم كردى همه را از دستبرد ديو رجيم محفوظ دارى» نقش رزق حلال و طيب در رشد و تعالي انسان را از منظر امام سجاد(ع) در دعاي ابوحمزه ثمالي بيان کنيد. در این مورد در دعای ابو حمزه ثمالی مطلب چندانی ذکر نشده است غیر از این فراز :«وَ ارْزُقْنِي مِنْ فَضْلِكَ رِزْقاً وَاسِعاً حَلاَلاً طَيِّباً "" و از فضل و كرمت به من روزى وسيع حلال پاكيزه روزى فرما » حال اگر این دعا را به این مقدمه ضمیمه کنیم : که امام معصوم در دعاهایش تنها اموری را در خواست می کند که تاثیر قابل توجهی بر حیات انسانی و تکامل آدمی دارد ، می توان نتیجه گرفت که یکی از اموری که در تکامل انسان دارای نقش می باشد ، رزق و روزی حلال و طیب است . اهميت اصل خودشناسي و شناخت ضعفها و عقب ماندگيها در تصميم گيري انساني براي اصلاح نفس و جبران عقب ماندگيها را از منظر دعاي ابوحمزه ثمالي را توضيح دهيد طبق آیات قرآن آنچه که باعث طغیان و هلاکت انسان می گردد خود بینی است ، انسان اگر خود را غنی و کامل توهم کند و خیال کند چیزی و کسی هست ،فکر کند که آنچه دارا شده همه از جانب خودش و هنر و تلاش و علم خودش حاصل شده ، طغیان می کند ، فرعون ها و قارون ها در طول تاریخ اینگونه می اندیشیده اند و اساسی ترین دلیل شقاوتشان خود بینی شان بود . خداوند در قرآن می فرماید :«ان الانسان لیطغی ان رآه الاستغنی " به تحقیق هرگاه انسان خود را بی نیاز دید طغیان می کند »(سوره مبارکه شمس) لذا هر قدر انسان به حقیقت فقری خود متوجه تر باشد به مقام قرب الهی نزدیک تر است ، هر قدر که خود را نیازمند تر به درگاه الهی بداند ،سوز و گدازش در این درگاه بیشتر است لذا در این دعا با عناوین مختلف امام سجاد (ع) حقیقت فقری انسان را بیا می کند : «سَيِّدِي أَنَا الصَّغِيرُ الَّذِي رَبَّيْتَهُ وَ أَنَا الْجَاهِلُ الَّذِي عَلَّمْتَهُ‏"" اى سيد من من آن طفل صغيرم كه توام پرورانيدى و آن نادانم كه توام دانش بخشيدى » «وَ أَنَا الضَّالُّ الَّذِي هَدَيْتَهُ وَ أَنَا الْوَضِيعُ الَّذِي رَفَعْتَهُ‏"" و آن گمراهم كه توام هدايت كردى و آن خوار و ذليلم كه توام عزت و رفعت دادى » « أَنَا الْخَائِفُ الَّذِي آمَنْتَهُ وَ الْجَائِعُ الَّذِي أَشْبَعْتَهُ وَ الْعَطْشَانُ الَّذِي أَرْوَيْتَهُ‏"" و آن ترسانم كه توام ايمن ساختى و آن گرسنه‏ام كه توام سير كردى و آن تشنه‏ام كه توام سيراب كردى » «وَ الْعَارِي الَّذِي كَسَوْتَهُ وَ الْفَقِيرُ الَّذِي أَغْنَيْتَهُ وَ الضَّعِيفُ الَّذِي قَوَّيْتَهُ‏"" و برهنه‏ام كه پوشانيدى و فقيرى كه بى‏نيازش كردى و ناتوانى كه توانائيش دادى » «وَ الذَّلِيلُ الَّذِي أَعْزَزْتَهُ وَ السَّقِيمُ الَّذِي شَفَيْتَهُ وَ السَّائِلُ الَّذِي أَعْطَيْتَهُ‏"" و ذليلى كه عزيزش گردانيدى و مريضى كه شفا بخشيدى و سائلى كه به او عطا كردى » « أَنَا الْقَلِيلُ الَّذِي كَثَّرْتَهُ وَ الْمُسْتَضْعَفُ الَّذِي نَصَرْتَهُ وَ أَنَا الطَّرِيدُ الَّذِي آوَيْتَهُ""‏ و اندكى كه بسيارش نمودى و مغلوب و ناتوانى كه ياريش كردى و گريخته و آواره‏اى كه جايگاهش دادى » « لاَ تَمْنَعْنِي لِقِلَّةِ صَبْرِي أَعْطِنِي لِفَقْرِي وَ ارْحَمْنِي لِضَعْفِي‏"" و به كم صبرى منعم از لطفت مكن و چون فقيرم عطايم بخش و چون ناتوانم به حالم ترحم كن»

روایات مربوط به بوسيدن ضريح و قبور ائمه

بوسيدن ضريح و قبور ائمه  براى اظهار شدت و كثرت علاقه و محبت به آن ها می باشد ، اين كار به منزله تكريم و تعظيم آن ها است.

 بوسيدن و لمس كردن در و ديوار و ضريح معصومين و امام زاده ها و اشياى متعلق به آنان نه تنها بدعت و حرام نيست بلكه به دليل متبرك بودن آن ها ريشه در رفتار پيامبران پيشين نيز دارد . در قرآن مجيد آمده است كه وقتى حضرت يوسف خود را به برادرانش معرفى نمود و آن ها را مورد عفو و بخشش قرار داد، به آن ها گفت: « اِذْهَبُواْ بِقَمِيصِى هَذَا فالقُوهُ عَلَى وَجْهِ أبِى يَأتِ بَصِيراً""پيراهنم را با خود نزد پدرم ببريد و بر صورتش افكنيد تا ديدگانش بينا گردد»(يوسف : ۹۳). سپس در جاى ديگرى از همين سوره آمده است:« فَلَمّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً"" چون مژده دهنده نزد پدر آمد، پيراهن را بر صورت پدر افكند و يعقوب بينايى خود را بازيافت. »

در صحيح بخارى از عبدالله بن عمر نقل شده است كه: «رأيت رسول الله يستلمه و يقبّله"" پيامبر را در حالى ديدم كه حجرالاسود را لمس مى كرد و مى بوسيد»(مسند احمد، ج 1، صص16 و 26 ; صحيح بخارى، ج 2، ص160).بر همين مبنا است كه كليه مسلمين جهان به هنگام زيارت خانه خدا، براى لمس كردن و بوييدن حجرالاسود مدتها به صف مى ايستند.

حال كه بوسيدن سنگ حجرالاسود و لمس كردن پيران يوسف و ماليدن بر چشم مجاز مى باشد، بديهى است كه مى توان در و ديوار و ضريح امامان را لمس نمود و بوسيد، زيرا تفاوتى بين اشيا (از جهت متبرك بودن آن ها) وجود ندارد؟!

ما به عنوان نمونه در این جا به چند روایت اشاره می کنیم که در آنها تقریر و عمل معصوم بر این مطلب وجود دارد . هرچند به دلیل اینکه در زمان معصومین (ع ) قبور اولیاء الله به شکل کنونی نبوده یعنی دارای ضریح نبوده اند ، نباید انتظار داشت که در مورد این مطلب روایات فراوانی وجود داشته باشد.

روایت اول )در این روایت ، راوی در نزد امام صادق (ع) تعریف میکند که چگونه زیارت قبر امام حسین را انجام داده است که بر می آید بوسیدن قبر امری نیکو و معمول بوده است :   نها به شکل کنونی نبوده اند   

 «از قاسم بن محمّد بن على بن ابراهيم، از پدرش، از جدّش، از عبد اللَّه بن حمّاد، از اسحاق بن عمّار نقل كرده كه وى گفت:

محضر مبارك حضرت ابى عبد اللَّه عليه السّلام عرض كردم: اى پسر رسول خدا فدايت شوم شب عرفه در حيره بودم، قريب سه، چهار هزار مردانى ديدم كه صورت‏هايشان زيبا و بويشان خوش و لباس‏هاى بسيار سفيد به تن داشتند و طول شب در آنجا به نماز خواندن مشغول بودند، اراده كردم به نزديك قبر شريف رفته و آن را بوسيده و دعاهائى نزديك قبر بخوانم ولى از كثرت خلق و ازدحام جمعيّت نتوانستم خود را به قبر برسانم و وقتى صبح طلوع نمود به سجده رفته و وقتى سر از سجده برداشتم احدى از آن مردان را نديدم.

امام عليه السّلام به من فرمودند:

آيا دانستى آنها چه كسانى بودند؟

عرضه داشتم: فدايت شوم، خير.

امام عليه السّلام فرمودند: پدرم از پدرشان به من خبر دادند كه چهار هزار فرشته به حضرت امام حسين عليه السّلام مرور كردند در حالى كه آن حضرت شهيد شده بودند پس آن فرشتگان به آسمان عروج كردند و حقتعالى به ايشان وحى فرمود:

اى گروه فرشتگان به پسر حبيب و برگزيده‏ام حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مرور نموديد در حالى كه او كشته و مقهور و مظلوم بود پس چرا او را كمك نكرديد؟

پس به زمين فرود آئيد و ملازم قبرش بوده و با حالى ژوليده و گرفته تا روز قيامت بر او بگرييد، پس اين فرشتگان نزد قبر بوده تا قيامت به پا شود.

روایت دوم ) حدثني جعفر بن محمد بن إبراهيم الموسوي عن عبد الله بن نهيك عن ابن أبي عمير عن معاوية بن عمار قال قال أبو عبد الله ع‏إذا فرغت من الدعاء عند القبر فأت المنبر و امسحه بيدك و خذ برمانتيه و هما السفلاوان و امسح وجهك و عينيك به فإنه يقال إنه شفاء للعين و قم عنده فاحمد الله و أثن عليه و سل حاجتك "" جعفر بن محمّد بن ابراهيم موسوى، از عبد اللَّه بن نهيك، از ابن ابى عمير، از معاوية بن عمّار نقل نموده، وى مى‏گويد: حضرت ابو عبد اللَّه عليه السّلام فرمودند: هر گاه از خواندن دعاء سر قبر فارغ شدى نزديك منبر برو و دو قبّه پائين آن را بگير و صورت و ديده‏گانت را به منبر مسح نما زيرا موجب شفاء چشمان مى‏باشد و نزد منبر بايست و خدا را حمد نما و ثناء بگو و سپس حاجت خود را بخواه‏ (كامل الزيارات-ترجمه ذهنى تهرانى، ص:   29)

روایت سوم ) مرحوم شیخ مفید در کتاب المزار که کتابی روایی است در بابی که در آن کیفیت زیارت امیر المومنین را ذکر نموده است بعد بیان دعا ها در آخر آورده اند :

«ثم انكب على القبر فقبله و ضع خدك الأيمن عليه ثم الأيسر""سپس قبر را در آغوش بگیر و آن را ببوس و قسمت راست صورتت را روی قبر بگذار و بعد قسمت  چپ صورت را روی آن قرار بده » (المزار ص :  83)

روایت چهارم) در مفاتیح الجنان مرحوم محدث قمی حکایت حاجى على بغدادى‏ را نقل می کنند که در آن حکایت امام عصر (عج) هنگام زیارت قبر امیر المومنین ضریح مقدس را می بوسند ، ما قسمتی از آن حکایت را این جا نقل می کنیم :                  

«شيخ ما در جنه الماوى و نجم الثاقب نقل كرده و در نجم ثاقب فرموده كه اگر نبود در اين كتاب شريف مگر اين حكايت متقنه صحيحه كه در آن فوايد بسيار است و در اين نزديكى‏ها واقع شده هر آينه كافى بود در شرافت و نفاست آن پس بعد از مقدماتى فرموده.... چند قدمى نرفتيم كه خود را در صحن مقدس در نزد كفشدارى ديديم و هيچ كوچه و بازارى را نديديم پس داخل ايوان شديم از طرف باب المراد كه از سمت شرقى و طرف پايين پا است و در در رواق مطهر مكث نفرمود و اذن دخول نخواند و داخل شد و در در حرم ايستاد پس فرمود زیارت بكن گفتم من قارى نيستم فرمود براى تو بخوانم گفتم آرى پس فرمود أَ أَدْخُلُ يَا اللَّهُ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ و همچنين سلام كردند بر هر يك از ائمه عليهم السلام تا رسيدند در سلام به حضرت عسكرى عليه السلام و فرمود السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ الْعَسْكَرِيَّ آنگاه فرمود امام زمان خود را مى‏شناسى گفتم چرا نمى‏شناسم فرمود سلام كن بر امام زمان خود گفتم السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ يَا ابْنَ الْحَسَنِ پس تبسم نمود و فرمود عَلَيْكَ السَّلامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ پس داخل شديم در حرم مطهر و ضريح مقدس را چسبيديم و بوسيديم پس فرمود به من زيارت كن گفتم من قارى نيستم فرمود زيارت بخوانم براى تو گفتم آرى فرمود كدام زيارت را مى‏خواهى گفتم هر زیارت كه افضل است مرا به آن زيارت ده فرمود زيارت امين الله افضل است آنگاه مشغول شد به خواندن و فرمود السَّلامُ عَلَيْكُمَا يَا أَمِينَيِ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ حُجَّتَيْهِ عَلَى عِبَادِهِ الخ» (مفاتيح‏الجنان ص :  485)

مساله امامت و و حدت بین مسلمین

مساله امامت مهمترین مساله اختلافی بین شيعه و اهل سنت است . در شيعه امامت پديده و مفهومى است درست نظير نبوت آنهم عاليترين درجات نبوت . ولی اهل تسنن اصلًا به امامت قائل نمی باشند ، نه اينكه قائل هستند ولی شرايطش را امور ديگرى می دانند . اما اینکه آيا آن اختلاف ، اتحاد مسلمانان را از بين نمي برد؟ باید بررسی کرد که مقصود از وحدت اسلامى چيست؟ آيا مقصود اين است: از ميان مذاهب اسلامى يكى انتخاب شود و ساير مذاهب كنار گذاشته شود؟ يا مقصود اين است كه مشتركات همه مذاهب گرفته شود و مفترقات همه آنها كنار گذاشته شود و مذهب جديدى بدين نحو اختراع شود كه عين هيچ يك از مذاهب موجود نباشد؟ يا اينكه وحدت اسلامى به هيچ وجه ربطى به وحدت مذاهب ندارد و مقصود از اتحاد مسلمين اتحاد پيروان مذاهب مختلف در عين اختلافات مذهبى، در برابر بيگانگان است؟ مخالفين اتحاد مسلمين براى اينكه از وحدت اسلامى مفهومى غيرمنطقى و غيرعملى بسازند، آن را به نام وحدت مذهبى توجيه مى‏كنند تا در قدم اول با شكست مواجه گردد. بديهى است كه مراد از وحدت اسلامى، حصر مذاهب به يك مذهب و يا اخذ مشتركات مذاهب و طرد مفترقات آنها- كه نه معقول و منطقى است و نه مطلوب و عملى- نيست. بلکه منظور متشكل شدن مسلمين است در يك صف در برابر دشمنان مشتركشان. مسلمين مايه وفاقهاى بسيارى دارند كه مى‏تواند مبناى يك اتحاد محكم گردد. مسلمين همه خداى يگانه را مى‏پرستند و همه به نبوت رسول اكرم ايمان و اذعان دارند، كتاب همه قرآن و قبله همه كعبه است، با هم و مانند هم حج مى‏كنند و مانند هم نماز مى‏خوانند و مانند هم روزه مى‏گيرند و مانند هم تشكيل خانواده مى‏دهند و داد و ستد مى‏نمايند و كودكان خود را تربيت مى‏كنند و اموات خود را دفن مى‏نمايند و جز در امورى جزئى، در اين كارها با هم تفاوتى ندارند. مسلمين همه از يك نوع جهان‏بينى برخوردارند و يك فرهنگ مشترك دارند و در يك تمدن عظيم و باشكوه و سابقه‏دار شركت دارند. وحدت در جهان‏بينى، در فرهنگ، در سابقه تمدن، در بينش و منش، در معتقَدات مذهبى، در پرستشها و نيايشها، در آداب و سنن اجتماعى خوب، مى‏تواند از آنها ملت واحد بسازد و قدرتى عظيم و هايل به وجود آورد كه قدرتهاى عظيم جهان ناچار در برابر آنها خضوع نمايند، خصوصاً اينكه در متن اسلام بر اين اصل تأكيد شده است. هيچ ضرورتى ايجاب نمى‏كند كه مسلمين به خاطر اتحاد اسلامى، صلح و مصالحه و گذشتى در مورد اصول يا فروع مذهبى خود بنمايند، همچنان‏كه ايجاب نمى‏كند كه مسلمين درباره اصول و فروع اختلافى فيمابين بحث و استدلال نكنند و كتاب ننويسند. تنها چيزى كه وحدت اسلامى، از اين نظر، ايجاب مى‏كند، اين است كه مسلمين- براى اينكه احساسات كينه‏توزى در ميانشان پيدا نشود يا شعله‏ور نگردد- متانت را حفظ کرده، يكديگر را سبّ و شتم ننمايند، به يكديگر تهمت نزنند و دروغ نبندند، منطق يكديگر را مسخره نكنند و بالاخره عواطف يكديگر را مجروح نسازند و از حدود منطق و استدلال خارج نشوند . برخى تصور می کنند كه مذاهبى كه تنها در فروع با يكديگر اختلاف دارند ( مانند شافعى و حنفى) مى‏توانند با هم برادر باشند و با يكديگر در يك صف قرار گيرند، اما مذاهبى كه در اصول با يكديگر اختلاف‏نظر دارند به هيچ وجه نمى‏توانند با يكديگر برادر باشند. از نظر اين دسته، اصول مذهبى مجموعه‏اى بهم پيوسته است و به اصطلاح اصوليون از نوع «اقل و اكثر ارتباطى» است، آسيب ديدن يكى عين آسيب ديدن همه است. على‏هذا آنجا كه مثلًا اصل «امامت» آسيب مى‏پذيرد و قربانى مى‏شود، از نظر معتقدين به اين اصل، موضوع وحدت و اخوّت منتفى است و به همين دليل شيعه و سنى به هيچ وجه نمى‏توانند دست يكديگر را به عنوان دو برادر مسلمان بفشارند و در يك جبهه قرار گيرند. در حالی که این مطلب نادرست است زیرا دليلى ندارد که ما اصول را در حكم يك مجموعه بهم پيوسته بشماريم و از اصل «يا همه يا هيچ» در اينجا پيروى كنيم. اينجا جاى قاعده «الْمَيْسورُ لايَسْقُطُ بِالْمَعْسور" آنچه که ممکن است به خاطر ناممکن ساقط نمی شود » و «ما لايُدْرَكُ كُلُّهُ لايُتْرَكُ كُلُّه " امری که امکان وصول به تمامش نیست ، تمامش هم ترک نمی شود بلکه تا جایی که امکان دارد انجام باید گیرد » است. سيره و روش شخص اميرالمؤمنين على عليه السلام براى ما بهترين و آموزنده‏ترين درسهاست. على عليه السلام راه و روشى بسيار منطقى و معقول كه شايسته‏بزرگوارى مانند او بود اتخاذ كرد. او براى احقاق حق خود از هيچ كوششى خوددارى نكرد، همه امكانات خود را به كار برد كه اصل امامت را احيا كند، اما هرگز از شعار «يا همه يا هيچ» پيروى نكرد. برعكس، اصل «ما لايدرك كلّه لايترك كلّه» را مبناى كار خويش قرار داد. على (ع)در برابر ربايندگان حقش قيام نكرد و قيام نكردنش اضطرارى نبود، بلكه كارى حساب‏شده و انتخاب‏شده بود. او از مرگ بيم نداشت، چرا قيام نكرد؟ حداكثر اين بود كه كشته شود. كشته شدن در راه خدا منتهاى آرزوى او بود. او همواره در آرزوى شهادت بود و با آن از كودك به پستان مادر مأنوس‏تر بود. على (ع) در حساب صحيحش بدين نكته رسيده بود كه مصلحت اسلام در آن شرايط، ترك قيام و بلكه همگامى و همكارى است. خود كراراً به اين مطلب تصريح مى‏كند. در يكى از نامه‏هاى خود به مالك‏اشتر (نامه 62 از نامه‏هاى نهج‏البلاغه) مى‏نويسد:«فَأمْسَكْتُ يَدى حَتّى‏ رَأيْتُ راجِعَةَ النّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْاسْلامِ، يَدْعونَ الى‏ مَحْقِ دينِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، فَخَشيتُ انْ لَمْ‏انْصُرِ الْاسْلامَ وَ اهْلَهُ انْ ارى‏ فيهِ ثَلْماً اوْ هَدْماً تَكونُ الْمُصِيْبَةُ بِهِ عَلَىَّ اعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلايَتِكُمُ الَّتى انَّما هِىَ مَتاعُ ايّامٍ قَلائِلَ""من اول دست خود را پس كشيدم، تا ديدم گروهى از مردم از اسلام بازگشتند و مردم را به نابودى دين محمد صلى الله عليه و آله دعوت مى‏كنند. پس ترسيدم كه اگر به يارى اسلام و مسلمين برنخيزم شكاف يا انهدامى در اسلام خواهم ديد كه مصيبت آن از فوت خلافت چندروزه بسى بيشتر است. » اکنون نوبت این است که ببینیم آیا بحث کردن روی مساله امامت مایه اختلاف مسلمین می باشد یا بالعکس دارای اثرات مثبت است . یکی از مولفات ارزشمند در زمینه امامت ، کتاب الغدیر نوشته علامه امینی است ، ما به عنوان نمونه به بررسی این کتاب در حد میسور بسنده می کنیم تا بدانیم آیا این کتاب ایجاد اختلاف کرده یا ایجاد و حدت : علامه امينى در مقدمه جلد پنجم تحت عنوان «نظرية كريمة» ، مى‏گويند: «عقايد و آراء درباره مذاهب آزاد است و هرگز رشته اخوّت اسلامى را كه قرآن كريم با جمله انَّمَا الْمُؤْمِنونَ اخْوَةٌ بدان تصريح كرده پاره نمى‏كند، هرچند كار مباحثه علمى و مجادله كلامى و مذهبى به اوج خود برسد. سيره سلف و در رأس آنها صحابه و تابعين همين بوده است. ما مؤلفان و نويسندگان در اقطار و اكناف جهان اسلام، با همه اختلافى كه در اصول و فروع با يكديگر داريم، يك جامع مشترك داريم و آن ايمان به خدا و پيامبر خداست. در كالبد همه ما يك روح و يك عاطفه حكمفرماست و آن روح اسلام و كلمه اخلاص است. ما مؤلفان اسلامى همه در زير پرچم حق زندگى مى‏كنيم و تحت قيادت قرآن و رسالت نبىّ اكرم انجام وظيفه مى‏نماييم. پيام همه ما اين است كه: انَّ الدّينَ عِندَ اللَّهِ الْاسْلامُ و شعار همه ما لا اله الّا اللَّه و محمّدٌ رسولُ اللَّه است. آرى ما حزب خدا و حاميان دين او هستيم. نقش مثبت بحث امامت در وحدت اسلامى از اين نظر است كه اولًا منطق مستدل شيعه را روشن مى‏كند، و ثابت مى‏كند كه گرايش در حدود صد ميليون مسلمان به تشيع- برخلاف تبليغات زهرآگين عده‏اى- مولود جريانهاى سياسى يا نژادى و غيره نبوده است، بلكه يك منطق قوى متكى به قرآن و سنت موجب اين گرايش شده است. ثانياً ثابت مى‏كند كه پاره‏اى اتهامات به شيعه- كه سبب فاصله گرفتن مسلمانان ديگر از شيعه شده است- از قبيل اينكه شيعه غيرمسلمان را بر مسلمانِ غيرشيعه ترجيح مى‏دهد و از شكست مسلمانان غير شيعه از غير مسلمان شادمان مى‏گردد، و از قبيل اينكه شيعه به‏جاى حج به زيارت ائمه مى‏رود، يا در نماز چنين مى‏كند و در ازدواج موقت چنان، بكلى بى‏اساس و دروغ است. ثالثاً شخص شخيص اميرالمؤمنين على عليه السلام را كه مظلومترين و مجهول‏القدرترين شخصيت بزرگ اسلامى است و مى‏تواند مقتداى عموم مسلمين واقع شود، و همچنين ذرّيّه اطهارش را به جهان اسلام معرفى مى‏كند» آری کتاب الغدیر طرفدار وحدت اسلامى هستند و با نظرى وسيع و روشن‏بينانه بدان مى‏نگرند. علامه امینی در فرصتهاى مختلف در مجلدات الغدير اين مسئله را طرح كرده‏اند و ما قسمتى از آنها را در اينجا نقل مى‏كنيم: در جلد سوم، صفحه 77، پس از نقل اكاذيب ابن تيميّه و آلوسى و قصيمى، مبنى بر اينكه شيعه برخى از اهل‏بيت را از قبيل زيد بن على بن الحسين دشمن مى‏دارد، تحت عنوان «نقد و اصلاح» مى‏گويند: «... اين دروغها و تهمتها تخم فساد را مى‏كارد و دشمنيها را ميان امت اسلام برمى‏انگيزد و جماعت اسلام را تبديل به تفرقه مى‏نمايد و جمع امت را متشتّت مى‏سازد و با مصالح عامه مسلمين تضاد دارد» نيز در جلد سوم، صفحه 268، تهمت سيد رشيد رضا را به شيعه، مبنى بر اينكه (شيعه از هر شكستى كه نصيب مسلمين شود خوشحال مى‏شود تا آنجا كه پيروزى روس را بر مسلمين در ايران جشن گرفتند) نقل مى‏كنند و مى‏گويند: «اين دروغها ساخته و پرداخته امثال سيد محمّد رشيد رضاست. شيعيان ايران و عراق كه قاعدتاً مورد اين تهمت هستند و همچنين مستشرقان و سيّاحان و نمايندگان ممالك اسلامى و غيرهم كه در ايران و عراق رفت و آمد داشته و دارند خبرى از اين جريان ندارند. شيعه بلااستثناء، براى نفوس و خون و حيثيت و مال عموم مسلمين اعمّ از شيعه و سنى احترام قائل است. هر وقت مصيبتى براى عالم اسلام در هركجا و هر منطقه و براى هر فرقه پيش آمده است، در غم آنها شريك بوده است. شيعه هرگز اخوّت اسلامى را كه در قرآن و سنت بدان تصريح شده محدود به جهان تشيع نكرده است و در اين جهت فرقى ميان شيعه و سنى قائل نشده است.» نيز در پايان جلد سوم، پس از انتقاد از چند كتاب از كتب قدما از قبيل عِقدالفريد ابن عبد ربّه، الانتصار ابوالحسين خيّاط معتزلى ،منهاج السنه ابن تيميّه و البداية و النهايه ابن كثير و چند كتاب از كتب متأخرين از قبيل تاريخ الامم الاسلاميه شيخ محمّد خضرى، فجر الاسلام احمد امين، الجولة فى ربوع الشرق الادنى محمّد ثابت مصرى، الصراع بين الاسلام و الوثنيه قصيمى مى‏گويند: «هدف ما از نقل و انتقاد اين كتب اين است كه به امت اسلام اعلام خطر كنيم و آنان را بيدار نماييم كه اين كتابها بزرگترين خطر را براى جامعه اسلامى به وجود مى‏آورد، زيرا وحدت اسلامى را متزلزل مى‏كند، صفوف مسلمين را مى‏پراكند، هيچ عاملى بيش از اين كتب صفوف مسلمين را از هم نمى‏پاشد و وحدتشان را از بين نمى‏برد و رشته اخوّت اسلامى را پاره نمى‏كند» این مطلبی كه گفتيم، برداشت بسيارى از دانشمندان بى‏غرض مسلمان غيرشيعه از الغدير نیز هست . محمّد عبدالغنى حسن مصرى در تقريظ خود بر الغدير كه در مقدمه جلد اول، چاپ دوم، چاپ شده است مى‏گويد: «از خداوند مسئلت مى‏كنم كه بركه آب زلال شما را سبب صلح و صفا ميان دو برادر شيعه و سنى قرار دهد كه دست به دست هم داده، بناى امت اسلامى را بسازند» عادل غضبان، مدير مجله مصرى «الكتاب»- در مقدمه جلد سوم- مى‏گويد: «اين كتاب، منطق شيعه را روشن مى‏كند و اهل سنت مى‏توانند به وسيله اين كتاب، شيعه را به طور صحيح بشناسند. شناسايى صحيح شيعه سبب مى‏شود كه آراء شيعه و سنى به يكديگر نزديك شود و مجموعاً صف واحدى تشكيل دهند.» دكتر عبدالرحمن كيالى حلبى در تقريظ خود كه در مقدمه جلد چهارم الغدير چاپ شده، پس از اشاره به انحطاط مسلمين در عصر حاضر، و اينكه چه عواملى مى‏تواند مسلمين را نجات دهد، و پس از اشاره به اينكه شناخت صحيح وصىّ پيغمبر اكرم يكى از آن عوامل است، مى‏گويد: كتاب الغدير و محتويات غنى آن، چيزى است كه سزاوار است هرمسلمانى از آن آگاهى يابد، تا دانسته شود چگونه مورخان كوتاهى كرده‏اند و حقيقت كجاست. ما به اين وسيله بايد گذشته را جبران كنيم و با كوشش در راه اتحاد مسلمين به اجر و ثواب نايل گرديم.(ر.ک مجموعه آثار شهید مطهری ج25 ص 26 ) نتیجه اینکه بحث و پا فشاری روی مساله امامت نه تنها باعث ایجاد خلل در وحدت میان مسلمین نمی باشد ، بلکه از جهاتی می تواند منجر به وحدت بیشتر نیز بگردد.

دلائل وحی بودن قرآن

غت شناسان عرب، عبارت­هاي گوناگوني را در تعريف واژه وحي به كار برده­اند. که مفاد آن­ها اين است : وحي یعنی از انتقال سريع و پنهان مقصود به ديگري.

و در اصطلاح متكلمان و مفسران اسلامي وحی به آنچه خداوند به پيامبران القاء و اعلان مي­كند اختصاص دارد.

در قرآن آیاتی وجود دارد که دلالت بر آسمانی بودن این کتاب دارد . در اين جا نمونه­هايي را يادآور مي­شويم:

«وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ؛ اين قرآن به من وحي شده است تا شما و هر كس را كه قرآن به او برسد، با آن بيم دهم.»( انعام/ 19)

«وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا؛ اين گونه قرآني عربي را بر تو وحي كرديم تا ساكنان مكه و پيروان آن را بيم دهي»( شوري/ 7)

«وَلا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ؛ پيش از آن كه وحي قرآن بر تو پايان پذيرد، در تلاوت آن شتاب مكن»( طه/114)

غرض از وحي الهي به پيامبران اعلان اين مطلب به آنان بوده است كه به مقام نبوت و رسالت برگزيده شده­اند .دريافت شريعت و ابلاغ آن به بشر از اغراض ويژة نبوت است زيرا نبوت بدون آن معنا و مفهومي ندارد. پيامبر كسي است كه معارف و احكام الهي را از طريق وحي دريافت مي­كند و به مردم مي­رساند.

در مورد قرآن كريم فرموده است: «و أنزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب و مهيمنا عليه فاحكم بينهم بما أنزل الله"" ما كتاب را به حق بر تو نازل كرديم در حالي كه تصديق كنندة كتاب­هاي آسماني قبل از خود و مراقب و مسلط بر آنهاست، پس به واسطة آنچه خداوند فرو فرستاده در ميان مردم داوري كن » (مائده / 48)

غیر از آیات قرآنی دلائل دیگری نیز برای این مطلب وجود دارد که در ذیل به برخی از آنان اشاره می شود :

دلیل اول و دوم )...

ادامه نوشته

جبرئیل چیست؟

ملائكه موجودات پاك و فرمانبرند كه خداوند در امور عالم بآنها مأموريّتهائى محوّل فرموده كه انجام ميدهند مانند:

1- ميراندن مردمان بآنها واگذار شده است (سجده: 11ونحل: 28)

2- آوردن وحى.. آيات قرآن نشان ميدهد كه پيام‏آور فقط يك ملك نيست (حجّ :75  و شعراء: 194)   اما ميشود گفت: كه وحى آور فقط جبرئيل و او يكی است و ديگران مژده آورند و نظير آن ، نه آورنده احكام و دين.

 3- نوشتن اعمال انسانها. ( ق: 17- 18 )

4- حافظان انسانها. (انعام: 61). ظهور آيه در آنست كه عدّه‏اى از ملائكه حافظ انسانها می باشند  . اين ميرساند كه انسان در اين دنياى مادّه از نصرت ملائكه ناگزير است و گرنه نميتواند  به زندگى خويش ادامه بدهد و حوادث او را از پاى درمياورند.

در تفسير عياشى ذيل آيه «لَهُ مُعَقِّباتٌ .(رعد: 11)» از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرده كه فرمود: «ما من عبد الّا و معه ملكان يحفظانه فاذا جاء الامر من عند اللّه خلّيا بينه و بين امر اللّه"" براى هر بنده‏اى دو تا ملكى است كه او را حفظ ميكنند چون كارى از جانب خدا آمد او را بامر خدا وا ميگذارند»

5- حاملان عرش. عدّه‏اى از ملائكه حاملان عرش خدایند (غافر: 7 ) (قاموس قرآن، ج‏6، ص: 287)

 

 

جبرئیل چیست؟

جبرئيل يا جبريل نام همان ملكی است كه به پيامبر اسلام (ص) و پيامبران ديگر (ع) وحى مى‏آورد چنان كه در تورات كتاب دانيال باب هشتم و نهم و در انجيل «متى» باب اول نيز نام او آمده است. در قرآن مجيد سه بار به لفظ جبريل و چند بار به لفظ روح ذكر شده است: (نحل/ 102 و شعراء/ 193و تكوير/ 19- 21 و  قدر/ 4 و معارج/ 4 و نبأ/ 38  )در قرآن (سوره قدر ) براى نشان دادن عظمت جبرئیل ، ملائكه همه يك طرف و او به تنهايى در مقابل آنها قرار گرفته است (تفسير أحسن الحديث، ج‏1، ص: 198)‏

مقتضاى آيات« إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ. مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ تكوير: 19- 21»آنست كه جبرئيل پيش ملائكه مطاع است و اگر دستورى بدهد بايد اطاعت كنند  (قاموس قرآن، ج‏6، ص: 287)

در اين آیات جبرئيل را به شش صفت توصيف كرده اند :

اول اينكه: او را رسول خواند، كه مى‏فهماند او قرآن را به رسول خدا (ص) وحى مى‏كند،

 دوم اينكه: كريمش خواند، كه مى‏رساند نزد خداى تعالى كرامت و احترام دارد، و به اعزاز او عزيز شده،

سوم اينكه: ذى قوتش خواند، كه مى‏فهماند او داراى قوت و قدرت و شدت بالغه‏اى است

 چهارم اينكه: او را نزد خداى صاحب عرش، مكين خواند، يعنى داراى مقام و منزلت است،

پنجم اينكه:" مُطاعٍ ثَمَّ" اش خوانده، كه دلالت دارد بر اينكه جبرئيل در آنجا يعنى نزد خدا دستور دهنده‏اى است، كه زير دستانش دستوراتش را بكار مى‏بندند، معلوم مى‏شود در آنجا ملائكه هستند كه جبرئيل به آنان امر مى‏كند و ايشان اطاعتش مى‏كنند، از همين جا معلوم مى‏شود كه جبرئيل در كار خودش ياورانى هم دارد،

و ششم اينكه: او را امين خواند كه مى‏رساند جبرئيل خدا را در دستوراتى كه مى‏دهد و در رساندن وحى و رسالت، خيانت و دخل و تصرفى نمى‏كند.(ر .ک ترجمه الميزان، ج‏20، ص: 358)

چرا جبرئيل روح القدس ناميده شد؟

در آن چند احتمال است.

1- همانطور كه روح بدن را زنده ميكند جبرئيل با ادلّه و معجزاتى كه همراه دارد اديان را زنده ميكند.

2- چون جنبه روحانيت او غالب است از اينرو او را روح خوانند و سائر ملائكه اگر چه نيز چنين‏اند ليكن اين امتياز اسمى از نظر شرافت براى جبرئيل است.

3- چون خداوند او را از پيش خود هستى داد و پدرى وجود نداشت از اينرو او را روح القدس ناميدند.( ترجمه مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏1، ص: 251)

 

جبرئیل در نگاه شهید مطهری :

 

1) چیستی و چگونگی ملک :

از خواص يك امر مجرد و يك حقيقت غير مادى( ملک) اين است كه زمانى و مكانى نيست يعنى نسبتش با همه زمانها و همه مكانها على السويه است. همچنین نسبت او با همه على السويه است، اين نسبت اشياء با اوست كه متفاوت است. اگر ملك مجرد داشته باشيم كه داريم، براى آن ملك مجرد تمام عالم طبيعت يكسان است. اين نقطه براى او همان نسبت را دارد كه آن دورترين كهكشانها. اين است كه عزرائيل بر عالم آنچنان تسلط دارد كه انسان بر كف دست. جبرئيل هم همين‏طور است. جبرئيل در يك نقطه معين عالم نيست كه از آنجا بخواهد بيايد. انسانى كه با جبرئيل اتصال پيدا مى‏كند است كه با انسانهاى ديگر فرق مى‏كند، يعنى نسبت از ناحيه انسان متفاوت مى‏شود كه يك انسان وحى را مى‏گيرد و انسان ديگر وحى را نمى‏گيرد، نه اينكه نسبت از ناحيه جبرئيل فرق مى‏كند كه اينجا مى‏آيد چون با اين انسان ميانه خوبى دارد، و آنجا نمى‏رود چون با آن انسان ميانه خوبى ندارد.

چه مانعى دارد كه يك موجود مفارق و مجرد مستقيماً تمام كارهاى اين عالم را انجام دهد؟ مثلًا بگوييم فرشته‏اى كه مفارق. يعنى مجرد است زمين را دائماً به دور خورشيد حركت مى‏دهد. (در اصطلاح دينى مى‏گوييم ملك و در اصطلاح فلاسفه مى‏گوييم مفارق). در مورد حركت وضعى زمين چه مانعى دارد بگوييم ملك مجردى زمين را به دور خود مى‏چرخاند همان‏طور كه ما با دست خود سيب را مى‏چرخانيم؟.

البته بايد توجه داشت كه بحث روى مفارق و مجرد است. ممكن است كسى تصورش از ملك يك امر مادى باشد. در اين صورت اسم يك موجود مادى را «ملك» گذاشته است.

تمام اين دنياى ما حكم يك بدن را دارد. اين نظمى كه الآن مى‏بينيد، همين‏طور كه اين نظم بدن ما قائم به يك حيات است و اگر اين حيات صعود كند و به مقام‏خودش برود يكدفعه متلاشى مى‏شود، همين‏گونه است نظم و نظام اين عالم طبيعت.

اگر خورشيد از مقام خودش تجافى نمى‏كند، اگر ماه كار خودش را انجام مى‏دهد، اگر كهكشانها، ستاره‏ها و همه چيز سر جاى خودش هست به حكم يك حيات است. قرآن آن قدرتها و قوه‏هايى را كه اين عالم را تدبير مى‏كنند ملائكه ناميده است. قرآن مى‏گويد همين‏طور كه روح انسان يكدفعه بدن را رها مى‏كند، موتش مى‏رسد و تا موتش رسيد به عالم خودش مى‏رود و بدن ديگر متلاشى مى‏شود همه ملائكه كه مأمور تدبير اين عالم هستند و روح هنگامی که به سوى مقام خودشان عروج ‏كنند،(که می کنند) این عالم متلاشی می شود . (ر .ک مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى ج‏11 ص 184و ج‏27  ص 683    )   

2)«جبرئيل» ، همان واسطه وحى است.

اين واسطه را ما نمى‏توانيم انكار كنيم. البته نمى‏خواهم عرض كنم كه هيچ‏گاه وحيى براى پيغمبر صورت نگرفته كه جبرئيل واسطه نباشد. نه، آن هست( وحی بی واسطه )، خود قرآن تصريح مى‏كند كه هست، ولى اكثرا كه وحى مى‏شد به وسيله جبرئیل  بوده.

(  مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏4، ص: 343)

                      

 

 

1.40دقیقه

 

چرا با وجود بر حق بودن دين اسلام و مذهب شيعه، پيروان آن کم و اندک هستند؟

در ضمن نکاتی این مطلب را مورد بررسی قرار می دهیم :

نکته اول

شناخت حق و باطل، در گرو كمي پيروان و يا فزوني آنها نيست. در جهان امروز، نسبت مسلمانان به منكران اسلام، در حدود يک پنجم يايک ششم است. اكثريت ساكنان خاور دور را بت پرستان و گاوپرستان و ساير منكران ماوراء طبيعت تشكيل مي دهند.
چين با جمعيت متجاوز از يک ميليارد، جزء اردوگاه الحادي كمونيسم است و اكثريت مردم هندوستان را، كه نزديک يک ميليارد جمعيت دارد، گاوپرستان و بت پرستان تشكيل مي دهند.
و از سويي چنين نيست كه اكثريت، نشانه حقانيت باشد. قرآن مجيد غالباً اكثريت ها را نكوهش نموده و به ستايش از برخي اقليتها مي پردازد، كه در اين مورد به عنوان نمونه، به برخي از آيات اشاره مي نماييم:
1 «ولا تجد أكثرهم شاكرين""اكنون آنان را سپاسگذار نخواهي يافت» (اعراف: 18)

2«إن أوليائه الاّ المتّقون ولكنّ أكثرهم لا يعلمون""اولياي وي نيستند مگر پرهيزكاران، وليكن اكثر آنان نمي دانند» (انفال: 34)
3«وقليلٌ من عبادي الشّكور""واندكي از بندگان من سپاسگذارند»( سبأ: 13)
بنابراين، انسان واقع گرا، هيچگاه نبايد از اقليت پيروان آيين خود بهراسد و نيز نبايد به خاطر اكثريت آنان مباهات كند. بلكه شايسته است چراغ عقل را روشن سازد و از نور و فروغ آن بهره مند گردد.
مردي به اميرمؤمنان علي (عليه السلام) عرض كرد: چگونه ممكن است كه مخالفان تو در جنگ جمل، كه اكثريت نسبي را تشكيل مي دهند، بر باطل باشند؟ امام (عليه السلام) فرمودند:
«حق و باطل، با مقدار پيروان، شناخته نمي شود، حق را بشناس، اهل آن را خواهي شناخت. باطل را بشناس، اهل آن را خواهي شناخت»

این بیان مولی کلیدی ترین پاسخ به سوال فوق است که در ادامه به آن پرداخته می شود .

نکته دوم :...

ادامه نوشته

شبهات وهابیت در رابطه با حضرت زهرا (س) قسمت سوم

سقط حضرت محسن علیه السلام

روايات علماى اهل سنّت در مورد سقط جنين فاطمه عليها السلام بسيار آشفته و مشوّش است و هر كس به روايات، اقوال و سخنان آنان در اين زمينه مراجعه كند، به اين نكته پى خواهد برد.

اين روايات، تصريح دارند كه على عليه السلام سه پسر داشت:

حسن، حسين و محسن- يا محسِّن، يا محسَّن- كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه وآله اين نام‏ها را با تشبيه به نام‏هاى فرزندان هارون: (شبر، شبير، مبشر)، بر آن‏ها نهاده بود.

اين مطالب در المسند احمد بن حنبل  و المستدرك حاكم نيشابورى  و ديگر مصادر عامّه موجود است؛ حاكم نيشابورى،روايت را صحيح دانسته و ذهبى در «تلخيص المستدرك ج 3 ص 165» نيز صحّت آن را تأييد كرده است.

اكنون اين پرسش مطرح است كه آيا على عليه السلام پسرى به اين نام داشته است؟

مى‏گويند: آرى، او فرزندى به نام محسن داشت.

مى‏پرسيم: چگونه زيست؟ و سرانجامش چه شد؟

آن‏ها وجود او را مى‏پذيرند، امّا در ادامه مطلب، دچار اختلاف مى‏شوند. آيا شما انتظار داريد كه آشكارا و بدون هيچ گونه پرده‏پوشى و با صراحت و شفّافيّت كامل سخن بگويند؟!

ديديم كه اين‏ها نمى‏توانستند همه حقايق را بگويند؛ لذا، اخبار و احاديث را بازيچه خود ساختند؛ با اين فرض، آيا توقّع داريد كه در اين خصوص، به صراحت سخن بگويند؟!

البتّه گاهى در اين ميان افرادى پيدا شده‏اند كه حقيقت را بازگو كرده‏اند و البتّه با مشكلاتى نيز رو به رو مى‏شدند و تاوان سنگينى براى بازگويى حقيقت دادند. يكى از آن‏ها ابن ابى دارم (درگذشته سال 352 ه ق) است.

 ذهبى در شرح حال او مى‏گويد:

  «امام، حافظ، فاضل، ابوبكر احمد بن محمّد السرى التميمى الكوفى، الشيعى [شيعى شده‏]؛ از محدّثان كوفه. حاكم، ابوبكر بن مردويه، يحيى بن ابراهيم مزكّى، ابوالحسن بن الحمّامى، قاضى ابوبكر جيلى و ديگران، از او حديث نقل كرده‏اند. او متّصف به حفظ و معرفت است [در وثاقت او مشكلى نيست‏] جز اين كه رافضى‏گرى مى‏كند، و درباره معايب برخى از صحابه، كتابى نگاشته است» (سير اعلام انبلاء ج 15 ص 576)

ذهبى در اين كتاب، بيش از اين نمى‏گويد و به اتّهام رافضى‏گرى و اشاره به نگاشتن كتاب در معايب صحابه اكتفا مى‏كند؛ امّا وقتى به كتاب‏ ديگر ذهبى به نام ميزان الإعتدال مراجعه مى‏كنيم، مى‏بينيم كه در آن جا نيز از اين شخص ياد كرده است و از حافظ محمّد بن احمد كوفى، ابى بشر دولابى  نقل مى‏كند و مى‏گويد:

 «.... كان مستقيم الأمر عامّة دهره، ثمّ في آخر أيّامه كان أكثر ما يقرأ عليه المثالب، حضرتُه ورجل يقرأ عليه: إنّ عمر رفس فاطمة حتّى‏ أسقطت بمحسن"" او در طول زندگانى خود داراى عقيده مستقيم بود؛ امّا در روزهاى پايانى عمر، بيشترين رواياتى كه بر او خوانده مى‏شد درباره كارهاى ننگ‏آور صحابه بود. روزى بر او وارد شدم، ديدم شخصى نزد او چنين مى‏خواند: عمر با لگد به فاطمه زد و او محسن را سقط كرد»( سير اعلام انبلاء ج 1 ص 139 )

ملاحظه مى‏كنيد! اين راوى در طول زندگانى داراى عقيده مستقيم بود؛ امّا چون در پايان زندگانى، روايات مربوط به كارهاى ننگ‏آور صحابه را نقل مى‏كند، از عقيده مستقيم خارج مى‏شود!!

آرى! اگر در آن هنگام، اين راوى نمى‏آمد و آن روايت را براى او نمى‏خوانْد، شايد روايت مذكور، هيچ گاه به دست ما نمى‏رسيد.
ادامه نوشته

شبهات وهابیت   قسمت دوم

سوزاندن خانه حضرت زهرا عليها السلام‏

 

پيش‏تر بيان شد كه اين قوم، از بازگويى حوادث و نقل جزئيّات امور و درج تفصيل وقايع، جلوگيرى كردند. آيا با وجود اين شما توقّع داريد كه بُخارى برايتان نقل كند: فلانى، فلانى و فلانى با دست خودشان خانه زهرا عليها السلام را آتش زدند؟

آيا انتظار مشاهده چنين جملاتى را در كتب عامّه داريد؟!

بُخارى، مُسلم و ديگران، احاديثى را كه يك دهم اين مسائل نيز اهميّت ندارد، تحريف مى‏كنند؛ تا چه رسد به اين وقايع؟!

سوزاندن خانه زهرا عليها السلام از مسائل قطعى در احاديث و كتاب‏هاى ما است، علما، راويان و نويسندگان ما، بر آن اتّفاق نظر دارند و كسى كه آن را انكار كند، يا در آن ترديد نمايد، يا ديگران را به ترديد وادارد،- هر كه باشد- از محدوده علماى ما، بلكه از جمع شيعيان، خارج است.

در كتب اهل سنّت اين مسئله به شكل‏هاى مختلفى آمده است.

در اين نوشتار قضايا، اخبار و روايات اين مسئله به گونه‏اى مرتّب شده كه هيچ نكته‏اى بر خوانندگان و حقيقت‏جويان مشتبه نگردد و نكات بحث، به هم نياميزد؛ تا هشيارانه ملاحظه شود كه در نقل اين ماجرا و حوادث مربوط به آن، چه‏ها كه نكرده‏اند!

و در همين مقدارى هم كه نقل كرده‏اند، چه دسيسه‏ها كه به كار نبرده‏اند!؟ و آن‏چه را كه نقل نكرده‏اند، يا از نقل آن جلوگيرى شده است، و يا از روى عمد، نقل آن را ترك كرده‏اند؛ خود بحث ديگرى است.

اينك مطالبى را كه در اين مورد نقل كرده‏اند؛ تحت چند عنوان بيان مى‏كنيم.

1- تهديد به سوزاندن‏

بعضى از اخبار و روايات مى‏گويد: عمر بن خطّاب به سوزاندن تهديد كرد.

پس نخستين عنوان بحث، «تهديد» است. اين مطلبى است كه در كتاب المصنّف نوشته ابن ابى شِيبه- يكى از اساتيد و مشايخ بُخارى‏(درگذشته سال 235 ه ق)- ديده مى‏شود.

او ماجرا را به سند خود از زيد بن اسلم و زيد هم از پدرش اسلم، روايت مى‏كند.

اسلم- كه غلام عمر بوده است- مى‏گويد:

 «حين بويع لأبي بكر بعد رسول اللَّه، كان علي والزبير يدخلان على‏ فاطمة بنت رسول اللَّه، فيشاورونها ويرتجعون في أمرهم.

فلمّا بلغ ذلك عمر بن الخطّاب، خرج حتّى‏ دخل على‏ فاطمة فقال: يا بنت رسول اللَّه! واللَّه! ما أحد أحبّ إلينا من أبيك، وما من أحد أحبّ إلينا بعد أبيك منك، وأيم اللَّه ما ذاك بمانعي إنْ اجتمع هؤلاء النفر عندك أن أمرتهم أن يحرّق عليهم البيت ""هنگامى كه پس از رسول خدا، با ابوبكر بيعت شد؛ على و زبير وارد خانه فاطمه، دختر رسول خدا مى‏شدند و با او درباره وضعيّتشان مشورت مى‏كردند.

 چون اين خبر به عمر بن خطّاب رسيد، او نزد فاطمه رفت و گفت: اى دختر رسول خدا! به خدا سوگند! شخصى محبوب‏تر از پدرت، نزد ما نيست و بعد از پدرت، شخصى محبوب‏تر از تو، نزد ما نيست؛ به خدا سوگند! اگر اين افراد نزد تو جمع شوند، چيزى مانع من نمى‏شود كه فرمان دهم تا خانه را به رويشان بسوزانند»( المصنف ج 7 ص432)

اين مطلب در تاريخ طبرى نيز با سند ديگرى آمده است:

 «أتى‏ عمر بن الخطّاب منزل علي، وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال: واللَّه! لأُحرقنّ عليكم أو لتخرجنّ إلى‏ البيعة.

فخرج عليه الزبير مصلتاً سيفه، فعثر فسقط السيف من يده، فوثبوا عليه فأخذوه

""عمر بن خطّاب به خانه على آمد، گروهى از مهاجرين، در خانه على جمع شده بودند؛ عمر گفت: به خدا سوگند! يا براى بيعت خارج مى‏شويد، يا خانه را بر شما مى‏سوزانم.

زبير با شمشير آخته بيرون آمد، ليز خورد و شمشير از دستش افتاد. به سويش حمله كردند و او را گرفتند»(تاريخ طبرى ج 3 ص 202)

ابن عبدالبر در کتابش می گوید ...
ادامه نوشته

بررسی چند شبهه از وهابیت پیرامون حضرت زهرا (س)  قسمت اول

گفتنی است ما در اين نوشتار سعی می کنیم فقط از مصادر مهمّ اهل سنّت نقل قول مى‏كنيم و به هيچ عنوان به آن‏چه در كتاب‏هاى شيعه آمده است، استناد ننماییم .

مطلب اول :

رسول خدا صلّى اللَّه عليه وآله به اهل بيتش خبر داده بود كه اين امّت، بعد از من به شما خيانت خواهند كرد و اينان، كينه‏هاى خود را بروز داده و انتقام خواهند گرفت.

يعنى با آزار دادن پاره تن پيامبر عليها السلام از پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله انتقام خواهند گرفت؛ چرا كه او پاره تن و تكه‏اى از وجود پيامبر صلّى اللَّه عليه وآله است و به همين دليل، انتقام از حضرت زهرا عليها السلام، همان انتقام از پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله است. اين پاره تن در ميان اين امّت باقى مانده بود تا آن كه اين امّت، امتحان شوند و آن‏ها، آن‏چه در دل نهفته دارند، آشكار سازند.

 

به راستى از كينه‏ها، جنايت‏ها و خيانت‏هاى رخ داده، در كتاب‏ها- جز اندكى- اثرى ديده نمى‏شود؛ علّت آن هم واضح است، چرا كه خلفا، ساليان درازى تدوين حديث را منع كردند و آن‏گاه كه دوران تدوين آغاز شد، اين عمل، به دست حاكمان و با نظارت و كنترل آن‏ها صورت پذيرفت.

در چنين شرايطى، هر كسى در اين زمينه، روايتى از رسول خدا صلّى اللَّه عليه وآله در اختيار داشت، آن را نقل نكرد و اگر هم كسى چيزى نقل كرد، نوشته نشد. همچنين از نشر آن و از اين كه به ديگران منتقل شود نيز جلوگيرى شد؛ تا جايى كه اگر نزد كسى كتابى بود كه در آن، خبر و اثرى از اين قبيل مسائل وجود داشت، آن كتاب را از او گرفتند و نابود ساختند، يا خودِ او، آن كتاب را مخفى كرد و براى احدى آشكار ننمود.

مواردى از اين قبيل را به عنوان نمونه بيان مى‏نماييم:

ابن عَدى در بخش پايانى كتاب الكامل فى الضعفاء در شرح حال «عبدالرزاق بن هَمّام صَنعانى»-
ادامه نوشته

نگاهی به تکنولوژی

تکنولوژی تسلط هر چه بیشتر بر طبیعت است .

جاى ترديد نيست كه بشر در ابزارسازى و نوع زندگی  پيشرفت كرده است، بشرى كه يك روز ابزارش سنگ بود ،آنهم سنگهاى نتراشيده و بعد به دوره مثلًا سنگهاى صاف و تراشيده رسيد ، اينك تكنولوژى و صنعت و فن امروز را پديد آورده است. بشر از نظر خلاقيّت فنّى و از نظر خلاقيّت ابزارى نه تنها به طور محسوس پيشرفت كرده ، بلكه به پيشرفت حيرت‏انگيزى رسيده است؛ به پيشرفتى رسيده است كه اگر صد سال پيش به همه بشرها و فيلسوفان درجه اول دنيا مى‏گفتند صد سال بعد بشريت از نظر ابزار به اين حد مى‏رسد كه امروز رسيده است، باورشان نمى‏آمد. نام این حرکت را پیشرفت یا تکامل می نهیم .

 به عبارت بهتر ، مجموعه تکنولوژی سیر تاریخی دارد و این روند از زمانی که انسان از چوب و استخوان به عنوان دست افزار استفاده می کرد، آغاز شده و تاکنون با ایجاد بمب های نوترونی، فضای الکترونیکی و هوش مجازی سیر تحولات خود را طی کرده است.

پس ترديدى نيست كه علوم رو به توسعه و افزايش است و تحقيقات دانشمندان هر روز فصل جديدى در هر يك از علوم باز مى‏كند و يا علم جديدى را در صحنه علوم وارد مى‏كند. از روز اول نه هيچيك از علوم و نه فلسفه به اين توسعه كه امروز هست نبوده بلكه به تدريج كه از عمر تمدن بشر گذشته در اثر كوششهاى دانشمندان بر عده مسائل آنها افزوده شده است و بعداً نيز افزوده خواهد شد.

گمان نمى‏رود در تمام جهان يك دانشمند پيدا شود كه منكر اين مطلب باشد

ادامه نوشته

پرسش:سعوديها مطرح مي کنند که ما به ائمه(ع) شما اهانت نمي کنيم چرا شيعيان به صحابه( ابوبکر، عمر و ..)


برای پاسخ به این سوال لازم است که مطالبی را به عنوان مقدمه ذکر کنیم:

مطلب اول : (آیا حقیقتا وهابیت به ائمه (ع)و دیگر مسلمانان اهانت نمی کند )

برای روشن شدن این مطلب لازم است که توضیحی را تقدیم کنیم :

قرآن، مكه و حوالى آن را حرم «امن» الهى معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد:

وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِنا «هر كس به آنجا وارد گردد، از نظر تشريع الهى، از هر تعرّض ايمن مى‏باشد»(3: 97)

پدر همه مسلمانان (إبراهيم خليل) از خدا خواست آنجا را منطقه امن قرار دهد آنجا كه در دعاى خود گفت:

«رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنا"" خداوندا اين منطقه را «امن» قرار ده». (14: 35).

 

اكنون سؤال مى‏شود آيا متوليان كنونى حرمين، واقعا پاسداران اين تشريع الهى هستند؟ آيا واقعا سران طوائف اسلامى ايمنى دارند كه در آن نقطه، مسائل سياسى را مطرح كنند، و نمايندگان واقعى ملل اسلامى را كه در آنجا گرد آمده‏اند، از اوضاع دردناك جهان اسلام آگاه سازند، و خط و خطوطى بدهند؟ يا فقط از ميان طوائف اسلامى، فقط گروه «حنبلى» حق سخن دارند و از ميان معارف بلند اسلام فقط انديشه‏هاى جامد و خشك «ابن تيميه»....
ادامه نوشته

ائمه و علم کلام (جدید و قدیم )

علم كلام علمى است كه متكفل اثبات عقلانى و دفاع و تبيين عقايد دينى است.

اصطلاح کلام جدید ، اوّلين بار در فرهنگ اسلامى، توسط شبلى نعمانى ( 1273- 1332 هـ. ق) با نگارش تاريخ كلام جديد مطرح گرديد و سپس استاد شهيد مطهرى در مباحث كلامى خود در دانشگاه تهران بر آن تأكيد ورزيد.( ر. ک  کلام جدید عبد الحسین خسرو پناه)

نکته ای که باید مورد توجه قرار گیرد این است که تجدد پذيرى و جديد بودن علم کلام،مساله ای مورد ابهام و اجمال می باشد.زیرا درست است که  برخى تحولات در حوزه كلام وجود دارد، اما اين تغييرات موجب تغيير ماهيت علم كلام و پيدايش كلامى نوين نمى‏ باشد. آنچه در كلام معاصر به وقوع پيوسته است، يا صرفا طرح پاره‏اى پرسشهاى جديد پيش روى متكلمان می باشد كه امرى طبيعى است و نظاير آن در ساير شاخه‏هاى معرفت‏بشرى نيز وجود دارد ؛ و يا اگر در برخى ديدگاهها و مبانى مقبول در ميان متكلمان ترديد و تغييرى پديد آمده است، به گونه‏اى نيست كه توانسته باشد مسير كلام معاصر را از مسير كلام سنتى به طور چشمگير و تمام عيار متمايز سازد.

زیرا تمايز علوم از يكديگر، بيش از هر امر ديگرى، مرهون اغراض آن علوم است. چنين نيست كه هر علمى موضوع مشخص و تعريف‏شده‏اى داشته باشد. دست كم در برخى از علوم نظير علم كلام، تعيين موضوع مشخصى براى آن، امر مشكلى است. از سوى ديگر، روش حل مسائل يك علم نمى‏تواند وجه امتياز آن علم از ساير علوم باشد. زيرا معمولا يك روش در چند علم مختلف كاربرد دارد، نظير روش تجربى كه در همه علوم طبيعى اعمال مى‏شود، علاوه بر اينكه در علم كلام، بسته به نوع مسائل، از روشهاى متنوعى سود برده می میشود.

بنابراين، آنچه علم كلام را از ساير علوم ممتاز كرده است، اغراض خاصى است كه متكلم و علم كلام آن را دنبال مى‏كنند، اغراضى نظير تبيين عقايد دينى و اثبات حقانيت آنها و حفظ و صيانت آنها در مقابل شبهات منكرين.

این غرض از علم كلام در گذشته و حال تفاوتى نكرده است. اين غرض در هر زمان مسائلى را گرد خود فراهم مى‏آورد و چون در گذر طبيعى زمان، مسائل و پرسشها نو مى‏شوند، علم كلام نيز به لحاظ مسائلش چهره‏اى نو مى‏يابد.

پس از آنجا كه مسائل در تمام علوم به طور طبيعى تغيير مى‏كنند، تفكيك ميان كلام جديد و قديم وجه روشنى ندارد و هيچ دليلى بر قطع پيوستگى ميان كلام در گذشته و حال در دست نيست; بلكه مقوم كلام قديم و جديد امرى است كه موجب نوعى پيوستگى ميان آنها شده است و اين امر همان غرض و هدف علم كلام است كه باعث گرد آمدن مسائل اين علم شده است
ادامه نوشته

وضوء و علت متفاوت بودن آن در اهل سنت

ابتدا واژه مسح و معنای لغوی و استعمالات آن را بررسی می کنیم :

در هیچ کدام از لغت نامه های معتبر  شستن و غَسل را از معانی و کاربردهای  مسح ندانسته اند  .

 در قاموس قرآن اینگونه آمده که :مسح به معنای :دست ماليدن  و ازاله اثر شى‏ء است .( قاموس قرآن، ج‏6، ص: 257 ( و مجمع البحرين آن را به معنای _ إمرار الشي‏ء على الشي‏ء _یعنی مرور دادن و مالیدن چیزی روی چیز دیگر معنا کرده است  . (مجمع البحرين، ج‏2، ص: 412 )

در مفردات و لسان العرب ،دو معنای فوق باهم برای مسح ذکر شده و  صاحب مفردات اضافه کرده که مسح به طور جداگانه برای هرکدام از آن معانی نیز استعمال می شود .(المفردات في غريب القرآن، ص: 767 ، لسان العرب، ج‏2، ص: 593 (

نکته جالب و حائز اهمیت این است که نویسندگان این کتب که از لغت شناسان بزرگ اهل سنت می باشند ،به این نکته توجه داشته اند که مسح غیر از شستن است . در لسان العرب می نویسد :« قوله تعالى: وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ ... فقال: نزل القرآن بالمَسْح و السنَّةُ بالغَسْل‏ " این آیه قرآن که دارد سر و پاهای خود را (در وضوء گرفتن)مسح کنید ؛ ... تفسیر کرده که : قرآن گفته مسح کنید اما سنت این است که شسته شود »!!!( لسان العرب، ج‏2، ص: 593)

همچنین راغب در مفردات بعد از اینکه مسح را معنا می کند که غیر از غسل است می نویسد :« و المسح في تعارف الشرع: إمرار الماء على الأعضاء. " با این حال مسح در عرف شریعت (مراد اهل سنت است ) به معنای مرور دادن آب بر عضو است (یعنی غَسل )» (المفردات في غريب القرآن، ص: 767  (

 

غلاوه اینکه بر این مطلب( که معنای مسح در قرآن غیر از معنای شستن است ) مویداتی موجود است که از جمله آنها :

الف ) آیه : «فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا. بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ " با خاک تیمم کنید به این شکل که مسح کنید با آن صورت و دستان خود را »(مائده: 6)

ب) روایتی است که می فرماید « من مسح رأس اليتيم كان له بكل شعرة حسنة" کسی که دست نوازش بر سر یتیم بکشد به هرموئی ثوابی برایش ثبت می شود » (مجمع البحرين، ج‏2، ص: 412)

ج) درروایت دیگر است که بعد از دعا دست را به صورت بمالد : «فإذا فرغ من الدعاء مسح وجهه بيديه »(همان)

نتیجه اینکه مسح به هیچ وجه به معنای شستن نمی باشد .

 

اما اینکه تفاوت میان شیعه و سنی در نحوه وضوء گرفتن از کجا آغاز شده است؟

باید گفت که علت اختلاف دو مطلب است .

ادامه نوشته

نگاه اسلام به مساله برده داری

لازم است جهت بهتر روشن شدن جوانب این مساله مقدمه ای را تقدیم کنیم :

اساسا با اسرای جنگی سه کار میتوان کرد:

 اول اینکه رهایشان کنیم که در این صورت باز به سپاه دشمنان اسلام،خواهند پیوست،  و اصلا کار معقولی نیست .

 دوم اینکه اعدامشان کنیم که بین بسیاری از ملل مرسوم بود و فقط برای تبادل اسرا آنها را زنده نگه میداشتند وگرنه آنها را میشکتند . اسلام با این کار موافق نبود.

سوم اینکه از اسرا به عنوان برده نگهداری کنیم. از راههای فوق اسلام با راه سوم که عقلانیتر و انسانیتر است موافق است. زیرا رسميت شناختن حق حيات براى كسانى كه به خداوند رحمان كفر مى‏ورزند و با دين حق مبارزه مى‏كنند؛ از روى تفضل الهى است؟! اسلام حق حيات اينان را تضمين كرده و كشتن اسير را جز در شدت درگيرى و معركه جنگ روا ندانسته است؛ ليكن بايد دايره فعاليت و آزادى چنين افرادى - كه از آزادى خود سوء استفاده نموده و در نبرد عليه دين خدا و مؤمنان شركت جسته‏اند - به گونه‏اى محدود گردد.

 توضیح اینکه :

اسلام هيچ راهى براى برده‏سازى افراد را جايز نمى‏داند؛ جز آنكه شخص كافر در جنگ عليه اسلام و مسلمين به اسارت درآمده باشد.

برده‏گيرى در اسلام از اين راه صورت مى‏گيرد كه نخست قشون اسلام خود را براى روبرو شدن با كفار هم‏مرز و همجوار تجهيز نموده آنان را با كلمات حكمت‏آميز خود و موعظه و مجادله و با حسن دعوت، به حق دعوت نموده، آن گاه اگر كفار دعوتشان را پذيرفتند برادرانشان خواهند بود ، به اين معنى كه در هر سود و زيانى با ساير مسلمانان شركت خواهند داشت، و اگر بعد از اتمام حجت نپذيرفتند در اين صورت يا اين است كه پيرو كتابى از كتابهاى آسمانى هستند و حاضر مى‏شوند كه به حكومت اسلامى جزيه و ماليات بپردازند كه در اين فرض بحال خود واگذار شده، در تحت لوا و ذمه اسلام به سلامت زندگى مى‏كنند، يا اين است كه با قشون اسلام معاهده‏اى مى‏بندند كه در اين صورت چه اهل كتاب باشند و چه نباشند به عهدشان وفا ميشود، و اگر نه اهل كتابند و نه براى جزيه دادن حاضر ببستن معاهده، در اين صورت با اعلام قبلى به جهاد و كارزار با ايشان اقدام مى‏شود، البته تنها كسانى از آنان كشته مى‏شوند كه شمشير كشيده و در معركه و ميدان جنگ حاضر شده باشند، و اما كسانى كه تسليم شده و همچنين مردان و زنان و فرزندان  مستضعف، هيچكدام محكوم به قتل نيستند، و اسلام، كشتن آنان را جايز نمى‏داند،

قشون اسلام اين روش را هم چنان ادامه مى‏دهد تا آنكه در روى زمين ....

ادامه نوشته

مطالبی در مورد رجعت ائمه صلوات الله علیهم

در مورد رجعت ائمه سلام الله علیهم روایات کثیری مو جود است  ، در حدیث معتبری از امام باقر (عليه السلام) وارد شده است که  اول کسي که در رجعت زنده شده ، برمي گردد امام حسين (عليه السلام) می باشد ، ايشان آنقدر در زمين پادشاهي مي کنند که موي ابروانشان بر روي چشمان مبارکش قرار گیرد . (مهدی موعود ترجمه ج 13 بحار متن    1190 )

شيخ حسن بن سليمان  در كتاب «منتخب البصائر» بسند خود از حضرت صادق ع روایت می کند که فرمود:

نخستين كسى كه قبرش ميشكافد و زنده شده بدنيا برميگردد حسين بن على عليه السّلام است: (مهدى موعود-ترجمه جلد سيزدهم بحار متن  1187 ) .

همچنین  در احادیث وارد است که حضرت صاحب الامر (عج) تا زماني در ميان مردم می باشد كه معرفت امام حسين (عليه السلام) در دلهاي مؤمنان قرار گيرد و یعنی اورا بشناسند و تصدیق کنند که امام حسین ع  است ؛ بعد از آنکه حضرت صاحب (عج) از دنيا رحلت نمودند ، امام حسين (عليه السلام) ايشان را غسل می دهد و کفن می کند و بر ایشان نماز گزارند، زيرا که فقط امام مي تواند امام ديگر را غسل دهد و بر او نماز گزارد.

در روايتي از امام باقر (عليه السلام) وارد شده است که فرمودند: «امام حسين (عليه السلام) بعد از صاحب الامر (عج) سيصد و نه سال پادشاهي خواهد کرد پس چون مدت آن حضرت تمام شود، حضرت امير المؤمنين (عليه السلام) ظاهر شود و نوبت پادشاهي آن حضرت باشد.» (- تفسير عياشي، ج2، ص326/ غيبت نعمائي، ص331/ غيبت طوسي، ص286/ اختصاص شيخ مفيد، ص257/ بحارالانوار، ج53، ص 103-)

 

از برخی از روایات فوق به دست می آید که رجعت امام حسین ع در زمان حیات امام زمان است و رجعت امام علی ع بعد از امام حسین ع است  .پس آن قسمت از سوال که مربوط به رجعت دیگر ائمه ع و ترتیب آن بود نیز پاسخ داده می شود .

برای این مطلب دلائل دیگری نیز موجود می باشد مانند :....

ادامه نوشته