خصوصیات و ویژگی های انسان

شناخت  انسان و درک حقیقت او امری است بس دشوار و ظریف ، آدمی با وجود اینکه از تمام موجودات و پدیده های خارجی نسبت به خود نزدیکتر بوده ، در شناخت و کشف حقیقت وجودی خود ناکام مانده است ، مفهوم این گفته آن است که موجودی بس متعالی تر می باید تا این صحیفه گرانقدر را شرح و بسط داده و بشناساند ، آن موجود جز ذات اقدس خداوند جهان آفرین نمی باشد .

لذا ما به قدر بضاعت و گنجایش این اوراق آنچه را که در مورد ویژگی های انسان از کتاب و  سنت استفاده می شود را تقدیم می کنیم ،هرچند باید اعتراف کنیم که آن چه بیان می شود ،یکی از هزار ویژگی انسان است .

ویژگی اول :

از دیدگاه قرآن انسان موجودی است که هر گز آرام و راکد نمی باشد ، بلکه مسافری است که در قوس نزول ،عوالمی را طی کرده و به عالم طبیعت و ماده گام نهاده و دوباره مسئولیت دارد که با طی منازل در قوس صعود ، خود را از قوه به فعل و از نقص به کمال رسانیده و از ملِک پران گشته و «عند ملیک مقتدر » آرام گیرد.

ویژگی دوم :

اگر در وجه تسمیه انسان کمی دقیق شویم برخی از ویژگی های او بر ما منکشف می شود ، برخی از اهل لغت معتقدند که لفظ (انسان) از ماده (نسیان =فراموشی) مشتق شده است ، چرا که انسان دچار فراموشی می شود . البته اینکه متعلق نسیان چیست ، خود بحثی مفصل را می طلبد لکن مهمترین آن نسیان عهد ازلی است که خداوند از انسان پیمان گرفت که « الست برکم قالو بلی "آیا من پروردگار شما نمی باشم و همه پاسخ داند آری (تو پروردگار ما هستی) » اعراف/172

برخی دیگر بر این باورند که ( انسان ) از ماده ( اُنس ) اشتقاق یافته است ؛ به دلیل این که نهاد و فطرت او ، از غریزه و میل انس برخوردار است.از این رو ، انسان پیوسته از درون نیاز به مونس و همدم دارد؛ بر همین اساس است که نهاد خانواده و جامعه شکل می یابد تا در اثر ارتباط با اعضای خانواده و جامعه این میل خویش را اشباع سازد.

مهمترین عامل ارضای غریزه اُنس در انسان ارتباط با انیس و مونس حقیقی یعنی ذات مقدس خداوند متعال میباشد .

ویژگی سوم:

این ویژگی مربوط به بدن انسان است ، بدن انسان مَرکب روح و نفس است صحت و سلامتی مَرکب تاثیر شگرفی در حرکت راکب (روح) به سوی کمال دارد. از این رو خداوند متعال در شکل گیری بدن انسان عنایت خاصی داشته و برای رشد و سلامتی و ایجاد مزاج متعادل در آن ، دستور ات لازم را نسبت به تغزیه سالم صادر فرموده است  تا انسان توفیق یابد جسم سالم خود را باروح شاداب و الهی همگام سازد وبه اوج کمال برسد.خلاصه اینکه جسم انسان ،عصاره و معجون عالم طبیعت است و روح او ، مظهر اسمای حسنی الهیست .

ویژگی چهارم :...

ادامه نوشته

تحلیلی از مکتب تفکیک

حدود سال‌های 1340 ه.ق در مشهد عالم وارسته‌ای به نام میرزا مهدی غروی اصفهانی که شاگرد برجسته‌ی میرزای نائینی در اصول بود، شروع به طرح مباحثی در باب عقاید و معارف اسلام نمود، که مستقیماُ با آنچه از تقریر فلسفی و عرفانی این مباحث در آن روزگار رایج بود، در تعارض قرار می گرفت.

میرزا آنچنان که خود می گفت در پی فهم خالص دین به دور از اختلاط آن با اندیشه و سلوک بشری که ذاتاُ ناخالص و مشوب به خطاها و انحرافات گوناگون است، بود. وی جدا اعتقاد داشت که فلاسفه‌ی اسلام، حقایق قرآنی و حدیثی ناب را به کنار نهاده و اسلام را با اندیشه‌های خود هدم نموده و خدمتی به آن نکرده‌اند.

درس معارف میرزا شاید به خاطر بدیع بودن نگاهش و شاید به دلیل انتقاد برانگیزی و حساسیت موضوع، بسیاری از اهل فلسفه و عرفان نظری و دغدغه‌مندان فراگیری معارف اسلام را به سوی خود جلب نمود.

 آن طور که می گویند میرزا در اقناع اغلب شاگردان در این باب موفق بود و بسیاری از ایشان را از روشی که تا پیش از این بر آن بودند برگردانید.

عالمان برجسته‌ای نظیر شیخ مجتبی قزوینی، میرزا جواد تهرانی، میرزا حسنعلی مروارید، شیخ محمود حلبی و... از پرورش یافتگان همین مکتب‌اند.

 

پس از فوت میرزای اصفهانی در 1365ه.ق شاگردان به صرافت نشر افکار استاد در سطحی وسیع تر افتادند. چرا که تا آن زمان تنها منبع معتبری که مستقیماُ به موضوع می پرداخت تقریرات درس معارف میرزا بود که در زمان حیاتش به تأیید وی رسیده بود، اما به دلایل گوناگون محتاج به تنقیح و گاه تقریر بهتر بود. در همین راستا شیخ مجتبی قزوینی «بیان الفرقان» را نوشت، میرزا جواد تهرانی« میزان المطالب» و سال ها بعد میرزاحسنعلی مروارید «تنبیهات حول المبدأ و المعاد» را. کتاب «ابواب الهدی» نیز که مباحث معارفی میرزا را شامل می شود البته نه با اصلاحاتی اساسی، در اختیار علاقه مندان مکتب میرزا قرار گرفت.

 اصطلاح «تفكيك» را اولين بار محقق ارجمند جناب آقاي حكيمي طی مقاله‌ای با همین نام در شمارهٔ ۱۲، سال نهم کیهان فرهنگی، در اسفند ۱۳۷۱ به کار برده و مصطلح کرد . پس از آن و در سال ۱۳۷۵ وی کتابی با همین نام منتشر کرد و در آن به تفسیر دیدگاه‌های این مکتب و معرفی بنیان‌گذاران آن پرداخت. البته آقاي حكيمي اعتراف كرده و انصاف داده كه انتخاب اين اصطلاح، تحت تأثير كتاب «بيان الفرقان» حاج شيخ مجتبي قزويني بوده است.

 

مکتب تفکیک، مکتب مشهد و مکتب معارف نیز خوانده می‌شود. پیروان این مکتب ،تفكيك را معادل و مساوي اسلام مي دانند و به نظر آنان، آنچه كه با مكتب تفكيك مطابق نباشد، با اسلام هم منطبق نخواهد بود. اين معنا عيناً در آثار تفكيكي ها آمده است.

ادامه نوشته

برسی دلائل  وهابیت در تخریب قبور

به چند دليل عملکرد وهابیت نادرست و غلط بوده است : (دلائل اکثرا ار منابع مورد قبول اهل سنت می باشند )

‏ الف دليلى بر حرمت ، جز روايت ابى الهياج نيست‏ (صحيح مسلم ، ج3 ، ص(61. اين روايت از نظر سند مورد اشكال است؛ زيرا وكيع و حبيب‏بن ابى‏ثابت از راويان سند اين حديث هستند و هر دو از نظر اهل سنت مورد بحث مى‏باشند.
‏ ب - در دلالت حديث نيز جاى بحث و گفتگو وجود دارد؛ چون «وَ لا قَبراً الاّ سوّيته» به معناى تخريب بناى قبور نيست بلكه به معناى مسطح كردن آن در مقابل تسنيم؛ يعنى بلند كردن قبر و بالا آوردن؛ آن همانند كوهان شتر است.
‏ قسطلانى(از علمای اهل سنت) مى‏گويد : «السنة في القبر تسطيحه و انَّه لا يجوز ترك هذه السنّة لمجرّد انّها صارت شعاراً للروافض وانّه لا منافات بين التسطيح و حديث ابى هياج : لأنّه لم يُرَد تسويته بالأرض و انّما أراد تسطيحه جمعاً بين الأخبار ...»( ارشاد السارى ، ج2 468،. ( سنت پيامبر ( ص ) همان مسطح كردن قبر است و اين سنت - چون شعار پيروان مذهب شيعه گرديده - جايز نيست رها شود و هيچ منافاتى ميان مسطح كردن قبر و روايت أبى الهياج نيست؛ زيرا كه منظور روايت صاف كردن قبر و برابر كردن آن بازمين نيست . بلكه مراد مسطح كردن در مقابل تسنيم است ، و اين معنا را از جمع ميان روايات به دست مى‏آوريم. ....

ادامه نوشته

مابعد الطبیعه یا ماورا’الطبیعه چه هستند؟

در میان توده مردم مابعد الطبیعه به دو معنا مصطلح می باشد .که آن دو معنا تغریبا نسبت به یکدیگر حالت تباین دارند . از سوال شما معلوم نمی باشد که مرادتان کدام یک از معانی مابعد الطبیعه است ، لذا ما ناچار هردو معنا را بررسی می کنیم .

معنای اول :

  معنای حقیقی و اصلی مابعد الطبیعه می باشد ، یعنی  حقیقتا لفظ ما بعد الطبیعه برای این معنا وضع شده است و آن چیزی است که به بخشی از نوشته های ارسطو که مربوط به فلسفه اولی است، اطلاق می شود. ارسطو مابعدالطبیعه را به اوج خود رساند و مفاهیم اساسی آن را به وجود آورد.

خود ارسطو این کلمه را به کار برای این مباحث به کار نبرد، بلکه این مباحث به این دلیل مابعد الطبیعه نام گرفت که چون در قرن اول پیش از میلاد ، شخصی به نام آندرونیکوس رودسی، آثار ارسطو را جمع آوری و تنظیم می کرد. کتابی را که امروزه به مابعد الطبیعه یا متافیزیک معروف است، بعد از کتاب طبیعت یا فیزیک قرارداد و به این جهت، اسم آن را متافیزیک گذاشت ،(( که در یونانی یعنی آنچه بعد از فیزیک (بخش فیزیک )می آید. ( وبه همین ترتیب، مابعدالطبیعه که لغتی عربی است، یعنی آنچه بعد از طبیعت می آید)) .

از آن پس، این نوع مباحث، ما بعد الطبیعه یا متافیزیک و اصطلاحاتش، اصطلاحات مابعدالطبیعی نام گرفتند.
....

....

معنای دوم :

امور ماورائی ،فرا طبیعی ،غیبی

مابعدالطبیعه و ماوراءالطبیعه یکى نیستند ، مابعدالطبیعه به معناى دلمشغولى با موجودات فرا طبیعی و اواح نیست . اما با این حال در اصطلاحات رایج گاهاً بلکه اکثرا به همان معنا به کار می رود ، لذا آن را هم مقداری توضیح می دهیم.

فراطبیعی یا فراسرشتی یا ماوراء الطبیعی به مسائل یا پنداشته‌های جادویی، غیبی یا نیروهای ناشناخته‌ای اطلاق می‌گردد که در شرایط عادی دریافتنی نباشند و تنها از روی آثارشان تشخیص‌پذیر گردند.

 «فراهنجار» واژه دیگری است که گاه برای رساندن این معنی به کار می‌رود.

بر خلاف نیروهای طبیعی، وجود چنین نیروهای فراطبیعی (که در اذهان بسیاری باورپذیر قلمداد می‌شوند)، از طریق روش علمی بازنمودنی و اثبات‌پذیر نیست.

روش علمی (تجربی) به مجموعه‌ای از روش‌ها اشاره دارد که برای بررسی پدیده‌ها، به‌کار می‌رود. یک روش تحقیقی برای این‌که علمی به‌شمار آید باید بر پایه شواهد مشاهده‌پذیر، تجربی و قابل اندازه‌گیری بنا شده‌باشد و از یک سری اصول مشخص استدلالی پیروی کند.

به دیگرسخن، در روش علمی، داده‌ها از راه مشاهده و آزمایش گردآوری می‌شوند، و پس از آن تدوین (فرمول‌بندی) شده و با فرضیه‌های موجود مقایسه می‌شوند.

علومی که به آنها می توان اطاق ماورائی کرد از این قرارند :.....


 

ادامه نوشته

پاسخ یک شبه وهابیت ""نهی از ساخت بنا بر قبور از جانب ائمه در کتاب وسائل الشیعه

در وسائل الشیعه روایاتی موجود می باشد  که در آنها از ساخت بنا و مقبره روی قبور نهی شده است ، که البته هرکدام آنها  جای بحث و بررسی دارند. از طرفی در مقابل روایاتی هم از طرق گوناگون رسیده که در آنها بنای مقبره و زیارتگاه روی قبور ائمه ع را مستحب دانسته اند .

 برای بررسی دقیق لازم است ابتدا آن روایات را نقل کنیم :

در وسائل‏الشيعة ج : 3 ص : 211 بابی است به این عنوان :

باب 44- بَابُ كَرَاهَةِ الْبِنَاءِ عَلَى الْقَبْرِ فِي غَيْرِ قَبْرِ النَّبِيِّ ص وَ الْأَئِمَّةِ ع  "باب کراهت ساختن بنا برای قبر ها در غیر از قبر پیامبر و ائمه ع . در این باب مرحوم شیخ حر عاملی صاحب وسائل سه روایت آورده است که آنها را  اینجا ذکر می کنیم :

اول - روایت شماره 3426 -  مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى ع عَنِ الْبِنَاءِ عَلَى الْقَبْرِ وَ ...هَلْ يَصْلُحُ قَالَ لَا يَصْلُحُ الْبِنَاءُ عَلَيْهِ ... ""راوی میگوید از امام هفتم ع سوال کردم از جواز ساختن بنا بر روی قبور که آیا کار نیکوئی است ، امام فرمود ساختن بناء برروی قبور نیکو نیست .

دوم- روایت شماره 3427-  وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ زِيَادِ بْنِ مَرْوَانَ الْقَنْدِيِّ عَنْ يُونُسَ بْنِ ظَبْيَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ نَهَى رَسُولُ اللَّهِ ص ... . يُبْنَى عَلَيْهِ(قبور) " راوی میگوید امام صادق ع فرمودند که نهی نموده است پیامبر از ساختن بنا بر روی قبور .

سوم – روایت شماره 3428-  وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ جَرَّاحٍ الْمَدَائِنِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏قَالَ لَا تَبْنُوا عَلَى الْقُبُورِ وَ .... فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَرِهَ ذَلِكَ ""امام ششم ع فرمودند : بر روی قبور بنا نسازید ،همانا رسول خدا ص از آن کراهت داشت .

بررسی این روایات

این روایات را در چند مقام مورد بررسی قرار داده تا پاسخ شبهه را  از آن استفاده کنیم :

مقام اول بررسی سندی:

سند روایت اول صحیح و مورد قبول است امادر سند روایت دوم دو راوی قرار دارند که تضعیف شده اند ، آنها عبارتند از :

1)يونس بن ظبيان

يونس بن ظبيان را در تمام کتب رجالی تضعیف کرده اند، نجاشی میگوید: «ضعيف جدا لا يلتفت إلى ما رواه  "بسیار ضعیف است و به روایاتش التفاتی نمی شود »

در رجال‏الكشي(الجزءالأول/الجزءالخامس/672363 -) آمده که : «يونس بن ظبيان متهم غال""او متهم به دروغ گویی و غلو کننده بوده است » ،در جای دیگر کشی نقل می کند که اما رضا ع یو نس بن ظبیان را لعن فرمودند :« لعن يونس بن ظبيان ألف لعنة يتبعها ألف لعنة كل لعنة منها تبلغك قعر جهنم اشهد ما ناداه إلا شيطان أما إن يونس مع أبي الخطاب في أشد العذاب مقرونان و أصحابهما إلى ذلك الشيطان مع فرعون و آل فرعون في أشد العذاب "خدا لعنت کند یونس را که هر لعنتی  هزار لعنت را در پی داشته باشد که هرلعنتی از آن لعن ها می رساند او را به قعر جهنم ،...» ،(رجال‏الكشي/الجزءالأول/الجزءالخامس/673363 - ) همچنین از فضل بن شاذان نقل کرده است که : ذكر الفضل في بعض كتبه: الكذابون المشهورون أبو الخطاب و يونس بن ظبيان و يزيد الصائغ و محمد بن سنان و أبو سمينة أشهرهم. "از دروغ گویان مشهور فلان و یونس بن ظبیان و... بود ه اند »

ابن‏الغضائري در کتاب رجالش آورده که . غال وضاع للحديث." ابن غضائری می گوید او غالی و سازنده حدیث از جانب خود بود »و همچنین در دیگر کتب رجالی او را تضعیف کرده اند .

2)زِيَادِ بْنِ مَرْوَانَ الْقَنْدِيِّ

او یکی از بزرگان فرقه انحرافی واقفیه بود که امامت امام رضا ع را انکار کرد، او از جمله سه نفری می باشد که فرقه واقفیه را بنا کردند .کشی در رجالش می نویسد:

«زياد هو أحد أركان الوقف" زیاد یکی از ارکان تشکیل دهنده فرقه واقفیه است »(رجال‏الكشي/الجزءالأول/الجزءالسادس/886466  )

ادامه نوشته

نظم و عناصر اساسی تحقق آن

در تعريف نظم گفته شده: «نظم، گرد آمدن اجزاي متفاوت با کيفيت و کميت ويژه­اي در يک مجموعه است به گونه­اي که همکاري و هماهنگي آنها، يک هدف معين را تامين کند.»( محمدرضايي، محمد، الاهيات فلسفي، قم، بوستان کتاب، 1383، ص335) با توجه به اين تعريف وجود چند عنصر براي تحقق نظم لازم و ضروري است:

1.    مجموعه­اي از چند جزء :

اگر مجموعه ای در کار نباشد  نظم و هماهنگی معنا پیدا  نمی کند ،زیرا واحد به ما هو واحدرا نمی توان گفت که منظم است یا نا منظم ،بلکه زمانی میتوان نظم را فهمید که آن واحد را در یک مجموعه منسجم و منظم بسنجیم و ببینیم .

 به عنوان مثال یک پازل را در نظر بگیرید ،تک تک اجزاء پازل وقتی در کنار اجزاء دیگر قرار گیرند قابلیت تشکیل تصویر را پیدا می کنند ، اما اگر یک جزء را به تنهایی مورد لحاظ قرار دهیم ، محقق نمی شود  ،پس این تناسب و هماهنگی اجزاء پازل و عدم تناسب زمانی است که تک تک آنها کنار هم باشند و مجموعه ای را تشکیل داده باشند ، اما اگر هرکدام را به تنهایی و بدون در نظر گرفتن دیگری نگاه کنیم ، نه می توان گفت متناسب است و نه نامتناسب ، ودیگر نظم معنا پیدا نمی کند .

 

2.    آرايش و ترتيب خاص بين اجزاء :....

ادامه نوشته

اقسام اصطلاحات امکان

امكان در لغت به معنى آسان بودن و توانائى انجام كار است.
در نظر قدما امكان به معنى آشكار شدن چيزى است كه توان آن را دارد كه فعليت يابد. به اين ترتيب مفهوم واجب در يك طرف امكان و مفهوم امتناع در طرف ديگر آن، و حد وسط بين امتناع و وجوب، امكان است.

اقسام اصطلاحات امکان :
1 .امكان عام‏

گاهى لفظ امكان را بر امكان عام اطلاق مى‏كنند كه آن مفهوم عرفى امكان- كه احياناً و به ندرت در فلسفه و در منطق به كار برده مى‏شود- همين است. امكان عام يعنى چه؟ يعنى آنچه ممتنع نيست. ما مى‏گوييم: فلان شى‏ء ممكن است يا ناممكن؟

اگر گفتيم «ناممكن است» در عرف به چه معنى است؟ «ناممكن است» يعنى محال است. پس ممكن به معنى عام نقطه مقابل «ممتنع» است. يك امر ضرورى و واجب را هيچ وقت نمى‏گوييم ناممكن است. اگر بگوييم آيا ممكن است يا ناممكن، مى‏گوييد: ممكن است؛ و نه تنها ممكن است كه واجب هم هست. پس ممكن به اين معنى يعنى ناممتنع، كه آن ناممتنع اعم است از آنكه ضرورى باشد يا ضرورى نباشد، پس شامل واجب و ضرورى هم مى‏شود. اين همان امكان عام است كه عرف هروقت «ممكن» مى‏گويد اين معنى را قصد مى‏كند.

2. امكان خاص‏

فلاسفه اين را در يك معنى دقيق ترى به كار بردند و آن را از عام يعنى از اصطلاح عام مردم به اصطلاح خاص يعنى اصطلاح علمى آوردند.

 آنها بعد از اينكه به اينجا رسيدند كه براى هر شيئى يكى از اين سه حالت قابل فرض است كه يا وجودش ضرورى است يا عدمش ضرورى است يا نه وجودش ضرورى است و نه عدمش، آمدند آن چيزى را كه نه ممتنع است و نه واجب، «ممكن» ناميدند. پس «ممكن» نه اين است كه فقط ممتنع نيست بلكه يك قيد ديگر هم دارد و آن اين است كه واجب هم نيست. لهذا در اصطلاح خاص يعنى اصطلاح فلاسفه، ديگر به خدا نمى‏گويند «ممكن الوجود».

شريك البارى را مى‏گويند .....

ادامه نوشته

قیامت و چگونگی و چیستی سوال در آن

آنچه که در روز قیامت مورد باز خواست و سوال قرار می گیرد ، تنها و فقط نعم الهی نیست بلکه سوال از نعمت ها بخشی از سوالات روز قیامت را تشکیل می دهد .

برای بهتر روشن شدن  پاسخ این سوال، ابتدا مقدمه ای را راجع به قیامت و موسم حساب و کتاب تقدیم می کنیم:

اذا الصُحف النُشرت ..
زمانی که پرونده ی اعمال نشر داده می شود .
این آیه ی شریفه به مربوط به هنگامی است که پرونده ی اعمال انسان در برابرش گشوده می شود. در ابتدای کار یک تعیین تکلیف وجود دارد : دادن پرونده به دست چپ یا دست راست : اصحاب الیمین و اصحاب الشمال . اصحاب یمین بشارتی دارند که ظاهراً پیروز شده اند. و برای اصحاب شمال وعیدی ایجاد می شود که باخته اند. .....

....

....

اما اینکه در قیامت از چه چیزهایی سوال می شود ، موارد گوناگون و متعددی دارد که در روایات به آنها اشاره شده است ، ما برخی از آن روایات را اینجا برای نمونه ذکر می کنیم :

 .....

.....

نکته دیگر این است که مراد از نعمتی که در روز قیامت مورد سوال قرار می گیرد چیست؟این را در ضمن چند روایت بیان می کنیم:

ادامه نوشته

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست ++که تر کند سر انگشت و صفحه بشمارد

علي (ع)  شخصيتي مي باشد که بعد از اشرف  مخلوقات عالم حضرت محمد (ص)  کسي داراي  چنين فضل و مقامي نيست و البته از فضائل  علي (ع) (آنچنان که باید ) غير از خدا و رسول خدا  و خاصان درگاه  الهي خبر ندارند ، درباره حضرتش گفته شده است که  مقصود از  آيه«  ان تعدوا  نعمت الله  لا تحصوها " اگر نعمتهاي  خدا را بشماريد  نمي توانيد »  فضائل  علي  (ع) مي باشد ، که از حد شمارش بیرون است .

علي (ع)  جامع اضداد  و داراي  اخلاق  و سجاياي  متفاوتی می باشند ،  تا جائي  که هر کس و قوم  و گروهي  او را بعنوان بزرگ  طريقت  خود خوانده اند  .

سخن درباره ي انساني مي باشد  که در مرتبه ای از  شان و منزلت  قراردارد  که پيغمبر  (ص)  فرمودند تو نسبت به من مانند هارون پيغمبر  نسبت به موسي کليم  مي باشي ولي بعد از من  پيغمبري  نخواهد آمد. 

سخن در باره کسی است  که انسانها در قبول او بعنوان يک  انسان دچار  ترديد و  بعضاٌ  دچار  گمراهي  شدند ، زيرا  علي را  مافوق  بشر مي دانستند.  بقول شاعر اهل بيت  (ع)  مرحوم شهريار :

  نه بشر توانمش گفت نه خدا توانمش خواند ++  متحيرم  چه نامم  شه ملک لافتي را 

 

احمد بن حنبل می گوید : آنقدر که در فضائل علی بن ابی طالب روایت به ما رسیده است درباره احدی از صحابه بلکه تمام صحابه نرسیده است . واین سخن وقتی بیشتر معنی می شود که بدانیم خلفای بنی امیه بیش از صد سال به ترویج لعن و سب مولا اقدام کرده و هرکس را که فضیلتی نقل می کرد به اشد مجازات توبیخ می کردند .

قبل از  شروع در کلام  بايد گفت فضائل امیر المومنین انواع گوناگونی دارد : برخی مربوط به شان و مرتبه وجودی و مقام نفس الامری ایشان است ، که پرداخت به آن از عهده ما خارج می باشد و علم عرفان عهده دار بیان گوشه ای از آن می باشد . برخی مربوط به مقام امامت و خلیفة اللهی حضرت است ( که در این فضائل دیگر ائمه و نیز با ایشان شریکند ) . برخی مربوط به شخصیت و علم و قدرت و آثاراجتماعی و فداکاریهایشان در زمان رسول خدا می باشد . وبرخی مربوط به فضیلت حب علی (ع) و مقام و منزلت شیعیان و محبین مولا می باشد و غیره.

ادامه نوشته

آيا خداوند مي تواند مشابه خود را خلق نمايد؟

در فلسفه قاعده ای وجود دارد به این عنوان «القدرة لا تتعلق بالمحال  "قدرت به محال تعلق نمی گیرد » یعنی در مورد موضوع محال ، توانایی و عدم توانایی انجام آن معنا ندارد .

توضیح مطلب این است :

  مقدمه اول :

محال یعنی چیزی که امکان وجود ندارد ، ممتنع است ، عدم است ، نمی شود که باشد . ذاتا قابل وجود نیست .

پس با فرض وجود محال ، اجتماع نقیضین رخ می دهد .

نتیجه اینکه ، آنچه که مصداق محال باشد ، بالذات امکان وجود ندارد  و موجود نمی شود .

مقدمه دوم :

شبیه خداوند ممتنع الوجود است ، هم عقل و هم شرع حکم می کند که «شبیه الباری ممتنع » مثل و شبیه خداوند ممتنع است »یعنی نمی شود که موجود شود .پس محال است تحقق موجودی که شبیه خداوند باشد . اما اینکه چرا نمی شود برای خداوند شبیه فرض کرد ، خارج از این بحث بوده و مقال دیگری را می طلبد (در کتب کلامی و اعتقادی به طور مبسوط  به این مطلب پرداخته شده است در بحث اثبات توحید که شما را به آنجا ارجاع می دهیم)

 

مقدمه سوم :

آنچه ممتنع می باشد ، سوال از توانایی یا عدم توانایی انجام آن ، نادرست است . زیرا متعلق قدرت و عجز ،شی ممکن است ، بعد از اثبات امکان وجود فعل ، نوبت به سوال از قدرت انجام آن می رسد ، سوال از قدرت انجام فعل رتبتا متاخر است از اثبات امکان فعل .

از این مقدمات نتیجه می گیریم که سوال از توانایی خداوند در خلق موجودی شبیه خود (خدایی دیگر ) ، سوالی نادرست است ، از توانایی و عدم توانایی نباید سوال شود ، بلکه باید سوال شود که  آیا می شود موجودی شبیه خداوند خلق شود یا نه ؟

این سوال و شبیه آن ، جزو شبهاتی است که ملحدین و منکرین خداوند طرح می کنند برای اینکه به نظر خود ثابت کنند آن خدایی که دین داران ادعا می کنند ، وجود ندارد .

توضیح اینکه اگر بگویید خداوند نمی تواند ، پس ثابت می شود که خداوند عاجز است و توانا و قادر نیست . در حالی که خدایی که دین داران ثابت می کنند ، خدای قادر مطلق است وعجز و ناتوانی در ساحتش راهی ندارد  . و اگر بگویید خداوند می توان مثل خود را بیافریند ، ثابت می شود که امکان وجود خداوندی غیر از خدای واحد ،منتفی نبوده  و توحیدی  که دین داران مدعی آن هستند باطل می باشد .

پاسخ این سوال این است که : خداوند متصف به عجز نیست ، اما آنچه که در فرض پرسش آمده ، ممتنع است .

شبیه این پرسش و پاسخ در روایات نیز وارد شده است ؛ شخصی از امام علی (ع) سوال کرد : آیا خداوند می توان دنیا را در داخل یک تخم مرغ جا دهد ، در حالی که نه دنیا را کوچک کند و نه تخم مرغ را بزرگ ؟ امام در پاسخ فرمودند «ان الله تبارک وتعالی لا ینسب بالعجز ولکن ما سالتنی لایکون " خداوند متصف به عجز نمی شود ، لکن آنچیزی که سوال می کنی نشدنی است .»(بحارالانوار ج 4 ص 143)

نتیجه اینکه در محالات ، نقص از ناحیه خود آنها است نه از ناحیه قدرت خداوند . «ان الله علی کل شئ قدیر " خداوند بر هر چه که اطلاق شئ بر آن بشود توانا است » اما به محال ها اطلاق شئ نمی شود چون محال ، لا شئ است نه شئ .

اما اینکه چرا نمی شود برای خداوند شبیه فرض کرد ، خارج از این بحث بوده و مقال دیگری را می طلبد (در کتب کلامی و اعتقادی به طور مبسوط  به این مطلب پرداخته شده است )

مرگ و چرایی عجیب بودن ان

 

مرگ مهم ترين دغدغه انساني است؛ زيرا با هر زندگي مرگي زاده مي شود و هر چيزي كه نام زندگي دارد مرگ را هم آغوش خود دارد. از اين روست كه مفهوم زندگي و مرگ به هم وابسته اند و هر جايي كه زندگي وجود دارد مرگ نه در كنار و بيرون آن ، بلكه در درون آن ، در انتظار دمي است تا بتواند چيرگي خويش را بنماياند و خود را نشان دهد.

 

همان اندازه كه مفهوم زندگي براي انسان روشن و آشكار است ، به همان ميزان مرگ در تاريكي و ابهام قرار دارد. به همان اندازه كه زندگي، ظاهر و هويداست مرگ در باطن و نهان است.

بي گمان شناخت مسئله اي به اين مهمي براي همگان از ارزش و اهميت بسياري برخوردار است. دسترسي به منابع شناختي نسبت به آن بسيار سخت و دشوار است.

 

آموزه هاي وحياني براي توصيف و تحليل و تبيين مرگ اهتمام ويژه اي نشان داده است ، و با بيان اين كه مرگ نيز آفريده اي از آفريده هاي خداوند همانند زندگي و حيات است مي كوشد تا هدفمندبودن مرگ را تبیین کند

اما پاسخ سوال شما در این است که بدانید  ، با عقل مادی نمی شود امور فرا مادی را آنچنان که هستند درک کرد ،عقل مادی چنین توانایی ای را ندارد ، زیرا ما انسانها تا زمانی که در عالم ماده زندگی میکنم و با حواس و ادراکات مادی سر و کار داریم ، لاجرم چشم دلمان بسته می ماند و  می پنداریم تمام حقایق ، مادی و عنصری می باشند . حتی اگر تعبدا هم قبول کنیم که عالم ماده تنها عالم وجود نبوده و خداوند را عوالمی دیگر هست ، غیر از این عالم ماده  . باز باور قلبیمان نشده و همچنان برای هر حقیقتی ، تصوری مادی میکنیم ؛ ملائکه را مادی می پنداریم ، حور و قصور و نعم بهشتی را دنیایی می انگاریم ، آتش دوزخ و عذاب های جهنم را از نوع عذاب های دنیوی گمان می کنیم و...

اینها همه از این بابت است که علاقه و  انس به ماده و دنیای خاکی داریم ، هر طرفی را که می نگریم احکام ماده جریان دارد در تمام شئون زندگی دنیوی مان با قوانین طبیعی سرو کار داریم و ....

لذا خداوند و پیامبران در مقام تخاطب با ما ،  از  زبانی استفاده می کردند که ما با آن آشنا تر هستیم ، پیامبر فرمود «تکلم الناس علی قدر عقولهم" با مردم به اندازه قدرت عقل و درکشان سخن گویید  »

آری این قانون گرچه کلیت دارد ، اما در مورد مسائل مربوط به معاد و برزخ نمود بیشتری پیدا می کند  . حق هم همین است ، اگر بخواهیم وقایع مربوط به عالم ماوراء را با زبان مادی بیان کنیم چاره ای نیست جز اینکه از زبان تمثیل و تشبیه یاری گرفته و آن حقایق را با رنگ و بوی عنصری و مادی تبین کنیم .تمام آنچه که در قرآن از صفات بهشت و جهنم و ملائکه و غیره آمده است ، تماما تشبیه معقول به محسوس می باشد .امام خمینی (ره) در شرح چهل حدیث می فرمایند :

 (تمام آتش دوزخ و عذاب قبر و قيامت و غير آنها را كه شنيدى و قياس كردى به آتش دنيا و عذاب دنيا، اشتباه فهميدى، بد قياس كردى. آتش اين عالم يك امر عرضى سردى است. عذاب اين عالم خيلى سهل و آسان است، إدراك تو در اين عالم ناقص و كوتاه است. همه آتش‏هاى اين عالم را جمع كنند روح انسان را نمى‏تواند بسوزاند، آنجا آتشش علاوه بر اينكه جسم را مى‏سوزاند روح را مى‏سوزاند، قلب را ذوب مى‏كند، فؤاد را محترق مى‏نمايد.... صورتهايى است در آنجا كه در قلب من و تو خطور نمى‏كند ….

اى عزيز، در علوم عاليه ثابت شده است كه مراتب اشتداد غير متناهى است هر چه تو تصور كنى و تمام عقول تصور كنند شدت عذاب را، از آن شديدتر هم ممكن است.

 ...سختى و شدت حرارت آتش آخرت را ما نمى‏توانيم در اين عالم ادراك كنيم، )

چهل‏حديث ص :  22 و88

 

این است وجه برخی از تعابیر مربوط به معاد، که ، عجیب و شگفت به نظر میرسد.چرا که آن روایات و آیات ، از باب تشبیه معقول به محسوس بوده که بعضا عجیب و سوال بر انگیز می باشد .

این است وجه کلام آیت الله جوادی آملی که فرموده اند : (عقل در شناخت جزييات عاجز است...)

رابطه ایمان و عقل  --   ایمان و معرفت  --  ایمان و عمل  --  ایمان واختیار

ایمان و عقل

از نظر فلاسفه، جوهر انسان فقط عقل اوست، باقى همه طفيلى‏اند، همه ابزار و وسيله هستند. اگر بدن داده شده، ابزارى براى عقل است؛ اگر چشم و گوش داده‏ شده، ابزارى براى عقل است. حافظه و قوّه خيال و قوّه واهمه و هر قوّه و نيرو و استعدادى كه در ما وجود دارد، همه وسيله‏هايى براى ذات ما هستند، و ذات ما همان عقل است.

آيا ما مى‏توانيم تأييدى براى اين مطلب از اسلام پيدا كنيم؟ خیر . ما براى اين مطلب كه انسان جوهرش فقط عقل باشد و بس، نمى‏توانيم از اسلام تأييدى بياوريم. اسلام آن نظريه‏هاى ديگر را تأييد مى‏كند كه عقل را يك شاخه از وجود انسان مى‏داند، نه تمام وجود و هستى انسان.

 

حال بحث در این است که آیا عقل انسان قادر است حقايق اين عالم را كشف كند ؟ آیا معرفت عقلى معرفتى اصيل و قابل اعتماد و استناد است و بى‏اعتبار نمی باشد ؟

خيلى از مكتبها چنين اعتبارى را براى عقل قائل نيستند. حال ببينيم آيا ما از مدارك اسلامى اينقدر مى‏توانيم براى عقل اعتبار و حيثيت قائل باشيم كه لااقل معرفت عقلى قابل اعتماد است؟.

در متون اسلامی حمايت فوق العاده‏اى از عقل را مى‏بينيم و در مقابل در هيچ دينى از اديان دنيا به اندازه اسلام ، از عقل يعنى از حجّيت عقل و از سنديت و اعتبارعقل حمايت نشده است.

اسلام را با مسيحيت مقايسه كنيد. مسيحيت در قلمرو ايمان، براى عقل حق مداخله قائل نيست. مى‏گويد: آنجايى كه انسان بايد به چيزى ايمان بياورد، حق ندارد فكر كند. فكر مال عقل است و عقل در اين نوع مسائل حق مداخله ندارد. آنچه كه بايد به آن ايمان داشت، نبايد درباره آن فكر كرد و نبايد اجازه فكر كردن و چون و چرا كردن به عقل داد. وظيفه يك مؤمن، مخصوصاً وظيفه يك كشيش و حافظان ايمان مردم اين است كه جلو هجوم فكر و استدلال و عقل را به حوزه ايمان بگيرند. اصلًا تعليمات مسيحى بر همين اساس است.

در اسلام، قضيه درست برعكس است.

ادامه نوشته

عدم تغيير و تحول در ذات خداوند با اوصافي چون رضا؛ سخط؛ اراده و اعطاي رزق چگونه قابل جمع است.

به پاسخ این سوال تقریبا در تمامی کتب اعتقادی پرداخته شده است . وآن این است که این صفات از زمره صفات فعل خداوند می باشند و متغیر بودن آنها منافاتی با عدم تغییر در ذات ندارد ، زیرا آنچه که تغییر و تحولش محال شمرده شده است ، ذات و صفات ذات می باشد نه صفات فعل . منشاء این سوال این است که بین صفات فعل و صفات ذات تفکیک نشده است .

توضیح مطلب :

در مسأله صفات حق مباحث زيادى هست از قبيل تقسيم صفات به ثبوتى و سلبى و اضافى، و به صفات ذات و صفات فعل، و اينكه آيا صفات حق تعالى عين ذات است يا زائد بر ذات؟و غیره که این مقال را مجال  پرداختن به همه آن نیست .

اما آنچه که به این سوال مربوط است ، صفات فعل است يعنى  صفاتى  كه بدون در نظر گرفتن فعل خداوند ، آن صفات قابل انتزاع نيستند؛ مثل خالقيت و عليت ، رازقیت ، خالقيت صفت فعل است، يعنى با در نظر گرفتن فعلش اين صفت بر او صادق است.  با در نظر گرفتن غير است كه این صفات صدق مى‏كنند و لذا اين ها را  «صفت فعل» مى‏ناميم‏ ، رضا و سخط و اراده و اعطاي رزق و غیره نیز از زمره صفات فعل می باشند .

صفات فعل که به یک تعبیر خود فعل خداوند می باشند ، مرتبه شان متاخر از ذات است ، و از مقام ذات منتزع نمی شوند . به خلاف صفات ذاتیه که عین ذات بوده و از مقام ذات انتزاع می شوند و همچون ذات تغییر و دگرگونی و تحول در آن ها راه ندارد .

صفات فعل چون اولا عین فعل خداوند می باشند ( نه عین ذات ) و ثانیا متاخر از مقم ذات بوده و در مرتبه فعل قرار دارند ، تغییر و تحول در آنها منافاتی با عدم تغییر در ذات ندارد .

زیرا شان آنها عینیت با ذات نیست .

علامه طباطبایی می فرمایید :

زنده كردن و ميراندن و رزق و هدايت و توبه و ساير عناوين ، فعلى از افعال خداى تعالى است، و در نتيجه صفات:" متكلم"،" محيى"،" مميت"،" رازق"،" هادى"،" تواب"، و غيره صفات فعل خدا هستند، يعنى بعد از اينكه خدا موجودى شنوا آفريد، و با او سخن گفت،" محيى" و" متكلم" مى‏شود، و چون حيات را از او گرفت" مميت" به شمار مى‏آيد، و وقتى او را هدايت كرد، و از گناهش صرف نظر نمود،" هادى" و" تواب" مى‏شود.

پس لازم نيست كه خداى سبحان قبل از اين هم ، اين صفات را داشته باشد، و ذات او از اين جهت تمام باشد، بر خلاف علم و قدرت و حيات كه صفات ذاتند، و بدون آنها ذات، تماميت ندارد.

چگونه مى‏توان گفت، بين صفات ذات و صفات افعال، كه صفاتى بعد از تماميت ذات و چه بسا قبل از انطباق بر زمان است، فرقى نيست؟ (ترجمه الميزان، ج‏2، ص: 480)

و در جای دیگر می فرماید:

شنوايى و دانايى گر چه از صفات ذاتى خداى تعالى و عين ذات مقدس اويند و

متفرع بر امر ديگرى غير از ذات نمى‏شوند، و ليكن يك قسم از شنوايى و بينايى و دانايى هست كه از صفات فعل و خارج از ذات هستند، و آن شنوايى و بينايى و دانايى است كه ثبوتش موقوف بر تحقق متعلق است، نه بر ذات مقدسش، نظير" خلق"،" رزق"،" احياء" و" اماته"، كه متوقفند بر وجود" مخلوق"،" مرزوق"،" حى" و" ميت".

و چون نفس موجودات و عين آنها مملوك و محاط او است پس بايد گفت: موجودى كه از نوع اصوات است هم سمع خدا و هم مسموع او است، هم چنان كه موجودى كه از مقوله نور و رنگ است هم بينايى خدا است و هم مبصر او است، و اين دو مقوله با ساير موجوداتى كه از مقوله‏هاى ديگرى هستند، همه، هم علم خدايند و هم معلوم او.

و اين نوع علم از صفات فعل خدا است كه با تحقق فعل او متحقق مى‏شود نه قبل از آن، و لازمه اين حرف يعنى تحقق صفتى در خداى تعالى بعد از فعل نه قبل از آن، اين نيست كه در ذات پروردگار ، تغييرى پديد آيد، و در حالى فاقد صفتى و در حال ديگرى واجد آن شود، زيرا گفتيم اينگونه صفات يعنى امثال خلق و رزق و اماته و احياء و علم به مخلوقات، صفات فعلند، و از مقام فعل تجاوز نكرده و ربطى به مقام ذات او ندارند. (ترجمه الميزان، ج‏7، ص: 40)

 

انواع و اقسام شرک در زندگی

برای پاسخ به این سوال بهتر است که ملاک  و معیاری  را برای شما تعریف کنیم تا خود با  داشتن آن معیار ، بتوانید مصادیق مختلف و گوناگون شرک را تشخیص دهید . زیرا اگر برای شما 100 یا  1000 مورد را مثال بزنیم باز تمام مصادیق شرک را بیان نکرده و استقرائی ناقص انجام داده ایم . اما با دادن یک ملاک و تعریف جامع ،می توان تمامی انواع شرک را در زندگی و غیره شناسایی کرد .

علماء اخلاق درمورد شرک فرموده اند:

و شرك  دو نوع است: جلى و خفى. امّا شرك جلى بت ‏پرستى است، و باقى همه شرك خفى می باشد.

توضیح اینکه شرک آن است که غیر حق را در امور موثر بداند و مطابق آن نگاه نیز عمل کند . این بهترین ملاک شناخت انواع شرک است  یعنی توجه به غیر حق تعالی و صاحب اثر دانستن آنها .

 البته باید دانست که شرک تشکیکی بوده و دارای مراتب است به این معنی که شدید و ضعیف دارد . بالاترین مرتبه آن ، اعتقاد به  خدایی غیر از اله العالمین  است . که بت پرستی یکی از مصادیق آن می باشد و مراتب پایین آن ریا و سمعه است  ، تا جایی که از در یک روایت آمده است : شرک از رد پای مورچه روی سنگ سیاه در دل شب مخفی تر است . (نقطه‏هاى‏آغازص417)

یعنی می خواهد برساند ، که برخی از موارد شرک ،به قدری خفیف و کوچک است به سختی قابل تشخیص است .

 در مقابل شرک اخلاص می باشد ، يعنى پاك كردن اعمال ، از هر چيزى كه غير او باشد و با او در آميخته باشد، اخلاص آن است كه هر چه گويد و كند، نزدیکی  به خداى تعالى باشد و تماما خاص خالص برای او بوده و هيچ غرضى ديگر ازاغراض دنيوى و اخروى  با آن نياميزد«الا للّه الدين الخالص». و مقابل اخلاص آن است كه غرض ديگر با آن آمیخته شود ، مانند حب جاه و مال، يا طلب نيكنامى، يا طمع ثواب آخرت، يا از جهت نجات و رستگارى از عذاب دوزخ، و اين ها همه از باب شرك می باشد.

 

حال با داشتن این ملاک ، ما بنا به در خواست شما مواردی را نیز به عنوان مثال اینجا می آوریم تا  نمونه ای برای شناخت  مصادیق دیگر باشد :

1)   از علامات وجود اين شرك (خفی) در انسان اينست كه اگر كسى او را در حال عبادت ديد نشاطش افزون شود نمى‏گويم اگر كسى او را در حال عبادت ديد عبادتش را بيشتر كند ( این که روشن است که ریا و شرک  می باشد) بلكه حتی اگر نشاطش زيادتر شود، شرک است.

ادامه نوشته

تفسیر و توضیح مساله املا’ و استدراج

املاء و استدراج دو لفظ قرآنی است که از آیات قرآن اقتباس شده است، آنجا که می فرماید:

وَ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ(182)

و آنها که آیات ما را تکذیب کردند، به تدریج از جائی که نمی‏دانند، گرفتار مجازاتشان خواهیم کرد.

وَ أُمْلی لَهُمْ إِنَّ کَیْدی مَتینٌ(183)

و به آنها مهلت می‏دهم )تا مجازاتشان دردناکتر باشد(؛ زیرا طرح و نقشه من، قوی )و حساب شده( است. )و هیچ کس را قدرت فرار از آن نیست.(

و همچنین از آیات دیگری مانند:

آل‏عمران : 178   وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلي‏ لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلي‏ لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ"" آنان كه به راه كفر رفتند گمان نكنند كه مهلتى كه ما به آنها مى‏دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلكه آنها را (براى امتحان) مهلت مى‏دهيم تا بر گناه و سركشى خود بيفزايند، و آنان را عذابى خواركننده است.


الرعد : 32   وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَمْلَيْتُ لِلَّذينَ كَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ ""و مردم به رسولان پيش از تو هم استهزاء بسيار كردند من هم به كافران فرصت دادم آن گاه ايشان را به عقوبت گرفته و با چه عقاب سخت به كيفر رسانيدم.

الحج : 44   وَ أَصْحابُ مَدْيَنَ وَ كُذِّبَ مُوسى‏ فَأَمْلَيْتُ لِلْكافِرينَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ نَكيرِ"" و نيز (قوم شعيب) اصحاب مدين (همه رسولان خود را تكذيب نمودند) و موسى نيز تكذيب شد و من هم كافران را (براى امتحان) مهلت دادم سپس آنها را (به عقوبت) گرفتم، و چقدر مؤاخذه و عقاب من (بر كافران) سخت است.


الحج : 48   وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَمْلَيْتُ لَها وَ هِيَ ظالِمَةٌ ثُمَّ أَخَذْتُها وَ إِلَيَّ الْمَصيرُ ""چه بسيار قريه‏هايى را كه ستم‏پيشه بودند و من مهلتشان دادم، آن گاه آنها را فروگرفتم. و بازگشت همه نزد من است ""

القلم : 45   وَ أُمْلي‏ لَهُمْ إِنَّ كَيْدي مَتينٌ " و به آنها مهلت دهم. هر آينه مكر من مكرى استوار است.  

القلم : 44   فَذَرْني‏ وَ مَنْ يُكَذِّبُ بِهذَا الْحَديثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ پس مرا با آنها كه اين سخن را تكذيب مى‏كنند واگذار تا اندك‏اندك، چنان كه درنيابند، فروگيريمشان.

 

املاء همان مهلت دادن حق تعالی به مجرمین است واستدراج از جهت لغوی یعنی بتدریج و پله پله کسی را پائین آوردن یا بالا بردن‌، و در اصطلاح به معنای این است که "رتبه کسی را به تدریج پایین بیاورند تا جائی که شقاوت و بدبختی‌اش به نهایت برسد و به ورطه هلاکت بیافتد"، این کار با تجدید نعمتی بعد از نعمت دیگر صورت می‌گیرد تا به وسیله التذاذ از نعمات‌، غفلت تشدید شود و سزاوار عذاب گردد. در سنت استدراج‌، نکته اصلی تجدید نعمت پس از نعمت دیگر می‌باشد، و طبعاً این امر مستلزم مهلت دادن نیز می‌باشد اما این حیثیت بالاصاله ملحوظ نظر نبوده است‌. علامه طباطبائی می‌فرماید از آنجا که استدراج‌، به روش رساندن نعمت بعد از نعمت است‌، و این نعمتها به وسائطی از "ملائکه‌" و "امر" به انسان می‌رسد، لذا از سنت استدراج به صیغه متکلم مع‌الغیر تعبیر آورده شده است‌. ایشان می‌فرماید که املاء از سنخ قضای الهی است و مختص به ذات باریتعالی است و کسی با خدا در آن شریک نیست‌

ادامه نوشته

احتجاج های ائمه (ع) با خلفا’ به استناد به حدیث غدیر

مواردی که در تاریخ به عنوان احتجاج برای اثبات خلافت و جانشینی پیامبر از جانب ائمه (ع) نقل شده است فراوان و گوناگون است.

علامه امینی به این مطلب در کتاب الغدیر تصریح دارد. آنجا که می فرمایید: «پيشوايان دين سلام اللّه عليهم اجمعين پيوسته واقعه غدير خم را در هر موقع و در هر مناسبت بازگو و بدان استدلال و احتجاج ميفرمودند و با اين مبناى راسخ و نص صريح امامت و وصايت پدران خود را آشكار و مدلّل ميداشتند. » (ترجمه الغدير في الكتاب و السنة و الأدب ،ج‏1بخش‏اول،ص:37)

این موضوع به قدری فراوان است که برخی از علمای بزرگ مذهب کتابی را با این عنوان به رشته تحریر در آورده اند ، مانند( کتاب احتجاج طبرسی) که در آن به نقل و بیان مواحتجاجات همت گمارده شده است .

این مورد خاص ، یعنی موضوع امامت اکثر موارد آن احتجاجات را تشکیل می دهد .اما نکته ای که اینجا قابل ذکر است این می باشد که مواردی که در آن طرف مقابل احتجاج خلفاء بوده باشند ،محدود بوده و تنها  از امام اول و دوم و سوم علیهم السلام تعدادی  نقل شده است .

ما اینجا  به برخی از آنها اشاره می کنیم :

ادامه نوشته

دلایل عقلی و نقلی ابطال تناسخ

مطلب را در ضمن چند نکته تقدیم می کنیم:

اول ) چیستی تناسخ:

تناسخ از ريشه نسخ گرفته شده و از کلمات اهل لغت درباره اين واژه، چنين بر مى آيد که از آن، دو خصوصيت استفاده مى شود: 1. تحول و انتقال  2. تعاقب دو پديده که يکى جانشين ديگرى گردد.

 اما در اصطلاح تناسخ عبارت است از انتقال نفس پس از مرگ به جسمى از اجسام، مانند سلول نباتى و يا نطفة حيوان و يا جنين انسان

به ديگر سخن : آنگاه که انسان مى ميرد، روح او به جاى انتقال به نشأه ديگر، باز به اين جهان باز مى گردد و در اين بازگشت نفس ، براى خود بدنى لازم دارد، که با آن به زندگى مادى خود ادامه دهد.

 اين بدن که ما از آن به جسم تعبير آورديم گاهى نبات است و گاهى حيوان و گاهى انسان و در حقيقت روح انسان پس از آن همه تکامل، تنزل يابد و به نبات يا حيوان و يا جنين انسانى تعلق گيرد و بار ديگر زندگى را از نو شروع کند، واقعيت مثل معروف روز از نو و روزى از نو تجسم پيدا مى کند.

 اين همان تناسخ است که در فلسفه اسلامى و قبلاً در فلسفه يونان بلکه در مجامع فکرى بشر مطرح بوده است و غالباً کسانى که تجزيه و تحليل درستى از معاد نداشتند به اين اصل پناه مى بردند. گوئى اصل تناسخ جبران کننده مزاياى معاد است و بازگشت انسان به اين دنيا و تعلق نفس به بدن مادى گاهى براى دريافت پاداش و يا براى کيفربينى است. مثلاً کسانى که در زندگى ديرينه خود درستکار و پاکدامن بوده اند بار ديگر که به اين جهان باز مى گردند از زندگى بسيار مرفه و دور از غم و ناراحتى -به عنوان پاداش- برخوردار مى شوند در حالى که آن گروه که در زندگى پيشين خود تجاوزکار و ستمگر بوده اند ،  براى کيفر به زندگى پست تر باز مى گردند -تو گوئى- اگر امروز گروهى را مرفه و گروه ديگرى را گرسنه و برهنه مى بينيم اين به خاطر نتيجه اعمال پيشين آنها است که به اين صورت تجلى مى کند و هرگز تقصيرى متوجه فرد يا جامعه نيست.

ما با اينکه از آميختن بحث هاى فلسفى و کلامى به بحث هاى اجتماعى مى پرهيزيم ولى در اينجا از اشاره به نکته اى ناگزيريم و آن اينکه اعتقاد به تناسخ به اين شکل مى تواند اهرمى محکم در دست جهانخواران باشد که عزت و رفاه خود را معلول پارسائى دوران ديرينه و بدبختى و بخت برگشتگى بيچارگان را نتيجه زشتکاري هاى آنان در زندگي هاى قبلى قلمداد کنند و از اين طريق بر ديگ خشم فروزان و جوشان توده ها که پيوسته خواستار انقلاب و پرخاشگرى بر ضدمرفهان و مستکبران مى باشد آب سرد بريزند و همه را خاموش نمايند.

 

دوم ) توضیح بطلان تناسخ:

همه مي دانيم که موجودات زنده در اين جهان يک لحظه آرام نيستند و دائما از حالي به حال ديگر , و از مرحله اي به مرحله کاملتر قدم مي گذارند

ادامه نوشته

چگونگی نبوت و چرایی طول عمر حضرت خضر(ع)

ابتدا لازم است قبل از پرداختن به اصل سوال ، از باب مقدمه کمی در باره حضرت خضر صحبت کنیم.

لازم به ذکر است که در قرآن مجيد صريحا نامى از خضر برده نشده بلکه به عنوان:« "عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً".بنده ای از بندگان ما که از جانب ما رحمت به او عطا شد و علمی لدنی دارا شد( سوره كهف (18)  آيه 65 )» از او یاد شده است . این آیه بيانگر مقام عبوديت و علم و دانش خاص او است ،از او به عنوان معلم موسى بن عمران، نیز ياد شده است. در روايات متعددى اين مرد عالم به نام "خضر" معرفى شده است. او يك پیامبر و دانشمند الاهى بود، و مشمول رحمت خاص پروردگار، و مامور به باطن و نظام تكوينى جهان، و آگاه از پاره‏اى از اسرار.

در پايين مختصري از شرح حال حضرت خضر عليه السلام به نقل از دو تفسير مجمع البيان و مخزن العرفان (تفسير آيه 65 سوره كهف) خدمت شما تقديم مي گردد.

در تفسیر مجمع می خوانیم : آنها به بنده‌اي از بندگان ما رسيدند كه رحمتمان را بر او نازل كرده و از جانب خود به او دانش داده بوديم.  مقصود: فوجدا عبدا من عبادنا: موسي و رفيقش، بيكي از بندگان ما برخوردند كه بر روي سنگي مشغول نماز بود. او بليا بن ملكان معروف به خضر بود. علت اينكه او را خضر ناميده‌اند، اين است كه هر جا نماز مي‌خواند، سبز و خرم مي‌شد. در روايت است كه وي بر پوستيني نشسته بود كه از زير آن سبزه ها رسته بودند. بروايتي ديگر بر حصيري سبز نشسته بود. موسي به او سلام كرد و پاسخ شنيد و او را بنام پيامبر بني - اسرا‏يل مخاطب ساخت. موسي گفت:

ادامه نوشته

زنون و پارادکس هایش

مطلب اول :پارادوکس چیست؟

این اصطلاح غالبا در صحبتها و مقالات و کتابها به کار گرفته می شود .

پارادوکس را به باطلنما و تناقض آمیز و متناقض نما …ترجمه کرده اند. به این معنا آن چه که به نظر اول درست می آید ولی غلط است یا درست است ولی غلط به نظر می آید.

همچنین به استدلالی پارادوکس گویند که حکمی را که قبلا درستی آن اثبات شده را نقض میکند.....

 

مطلب دوم: زنون کیست؟

از جمله پارادکس های معروف پارادکس های زنون است.

از زنون اطلاعات زيادى در دسترس نمى باشد .منابع اصلى اطلاعات در باره زنون ارسطو و گفتگوهایش با پارمنيدس كه توسط افلاطون تنظيم شده است مىباشد.

زنون اهل الئا و دوست و شاگرد پارمنيدس بود . گفته مىشود كه همراه با استاد خود سفرى به آتن داشته است كه گويا در اين سفر ملاقاتى هم با سقراط كه در سن جوانى بوده است دارند. زنون كه به شدت تحت تاثير فلسفه استادش قرار داشت قدم در راه فلاسفه الئاتيك  گذاشت. او به نوعى شيوه احتجاج لفظى و جدل استاد خود را به پيش برد. زنون از اهالی الئا بود، و در حدود سده‌ی پنجم پیش از میلاد می‌زیست. شاگرد پارمنیدس بوده، و راه او را ادامه داد.

او را نخستین کسی می‌دانند که شیوه‌ی بحث و جدل (دیالکتیک) را برای رسیدن به حقیقت به کار برده، و سقراط را کسی می‌دانند که این روش را گسترش داد....

ادامه نوشته

مابعد الطبيعه اخلاق کانت چه جايگاهي در انديشه پوزيتيويسم منطقي دارد؟

برای بهتر روشن شدن پاسخ این سوال ،ابتدا لازم است به دو مطلب به عنوان مقدمه بحث پرداخته  شود ، مطلب اول :چیستی پوزيتيويسم منطقي و مطلب دوم: چیستی  ما بعدالطبیعه اخلاق است، تا بعد از آن جایگاه مابعدالطبیعه اخلاق را در انديشه پوزيتيويسم منطقي روشن کنیم .

پوزيتيويسم منطقي:

 پوزيتيويسم، اصالت تحصل، تحصل گرايي يا اثبات گرايي، به رغم داشتن ريشه‌هاي كهن شهرت خود را با نام پوزيتيويسم منطقي به دست آورد و با همين نام دوره‌اي كوتاه از انديشه فلسفي در مغرب زمين را به خود اختصاص داده است.

 پوزيتيويسم منطقي يكي از پرآوازه ترين مكتب‌هاي فلسفي سده اخير است كه صاحب نظران بسياري در پيدايش آن سهيم بوده‌اند  .مانند کانت و هیوم و غیره . اين مكتب عليه ما بعدالطبيعه (مراد از ما بعدالطبیعه اینجا معنای مشهور آن است نه معنای اصطلاحی ای که در نظریات کانت وجود دارد  ) شورش همه جانبه‌اي را سامان داد و در واقع آن را يكسره به دور انداخت، و اثبات پذيري تجربي را تنها معيار معناداري گزاره‌ها و قضايا دانست و بر اين اساس گزاره‌هاي مابعدالطبيعي را ـ به دليل آنكه قابل اثبات تجربي نيست ـ فاقد معنا برشمرد.

ادامه نوشته