اقسام اصطلاحات امکان

امكان در لغت به معنى آسان بودن و توانائى انجام كار است.
در نظر قدما امكان به معنى آشكار شدن چيزى است كه توان آن را دارد كه فعليت يابد. به اين ترتيب مفهوم واجب در يك طرف امكان و مفهوم امتناع در طرف ديگر آن، و حد وسط بين امتناع و وجوب، امكان است.

اقسام اصطلاحات امکان :
1 .امكان عام‏

گاهى لفظ امكان را بر امكان عام اطلاق مى‏كنند كه آن مفهوم عرفى امكان- كه احياناً و به ندرت در فلسفه و در منطق به كار برده مى‏شود- همين است. امكان عام يعنى چه؟ يعنى آنچه ممتنع نيست. ما مى‏گوييم: فلان شى‏ء ممكن است يا ناممكن؟

اگر گفتيم «ناممكن است» در عرف به چه معنى است؟ «ناممكن است» يعنى محال است. پس ممكن به معنى عام نقطه مقابل «ممتنع» است. يك امر ضرورى و واجب را هيچ وقت نمى‏گوييم ناممكن است. اگر بگوييم آيا ممكن است يا ناممكن، مى‏گوييد: ممكن است؛ و نه تنها ممكن است كه واجب هم هست. پس ممكن به اين معنى يعنى ناممتنع، كه آن ناممتنع اعم است از آنكه ضرورى باشد يا ضرورى نباشد، پس شامل واجب و ضرورى هم مى‏شود. اين همان امكان عام است كه عرف هروقت «ممكن» مى‏گويد اين معنى را قصد مى‏كند.

2. امكان خاص‏

فلاسفه اين را در يك معنى دقيق ترى به كار بردند و آن را از عام يعنى از اصطلاح عام مردم به اصطلاح خاص يعنى اصطلاح علمى آوردند.

 آنها بعد از اينكه به اينجا رسيدند كه براى هر شيئى يكى از اين سه حالت قابل فرض است كه يا وجودش ضرورى است يا عدمش ضرورى است يا نه وجودش ضرورى است و نه عدمش، آمدند آن چيزى را كه نه ممتنع است و نه واجب، «ممكن» ناميدند. پس «ممكن» نه اين است كه فقط ممتنع نيست بلكه يك قيد ديگر هم دارد و آن اين است كه واجب هم نيست. لهذا در اصطلاح خاص يعنى اصطلاح فلاسفه، ديگر به خدا نمى‏گويند «ممكن الوجود».

شريك البارى را مى‏گويند .....

ادامه نوشته

قیامت و چگونگی و چیستی سوال در آن

آنچه که در روز قیامت مورد باز خواست و سوال قرار می گیرد ، تنها و فقط نعم الهی نیست بلکه سوال از نعمت ها بخشی از سوالات روز قیامت را تشکیل می دهد .

برای بهتر روشن شدن  پاسخ این سوال، ابتدا مقدمه ای را راجع به قیامت و موسم حساب و کتاب تقدیم می کنیم:

اذا الصُحف النُشرت ..
زمانی که پرونده ی اعمال نشر داده می شود .
این آیه ی شریفه به مربوط به هنگامی است که پرونده ی اعمال انسان در برابرش گشوده می شود. در ابتدای کار یک تعیین تکلیف وجود دارد : دادن پرونده به دست چپ یا دست راست : اصحاب الیمین و اصحاب الشمال . اصحاب یمین بشارتی دارند که ظاهراً پیروز شده اند. و برای اصحاب شمال وعیدی ایجاد می شود که باخته اند. .....

....

....

اما اینکه در قیامت از چه چیزهایی سوال می شود ، موارد گوناگون و متعددی دارد که در روایات به آنها اشاره شده است ، ما برخی از آن روایات را اینجا برای نمونه ذکر می کنیم :

 .....

.....

نکته دیگر این است که مراد از نعمتی که در روز قیامت مورد سوال قرار می گیرد چیست؟این را در ضمن چند روایت بیان می کنیم:

ادامه نوشته

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست ++که تر کند سر انگشت و صفحه بشمارد

علي (ع)  شخصيتي مي باشد که بعد از اشرف  مخلوقات عالم حضرت محمد (ص)  کسي داراي  چنين فضل و مقامي نيست و البته از فضائل  علي (ع) (آنچنان که باید ) غير از خدا و رسول خدا  و خاصان درگاه  الهي خبر ندارند ، درباره حضرتش گفته شده است که  مقصود از  آيه«  ان تعدوا  نعمت الله  لا تحصوها " اگر نعمتهاي  خدا را بشماريد  نمي توانيد »  فضائل  علي  (ع) مي باشد ، که از حد شمارش بیرون است .

علي (ع)  جامع اضداد  و داراي  اخلاق  و سجاياي  متفاوتی می باشند ،  تا جائي  که هر کس و قوم  و گروهي  او را بعنوان بزرگ  طريقت  خود خوانده اند  .

سخن درباره ي انساني مي باشد  که در مرتبه ای از  شان و منزلت  قراردارد  که پيغمبر  (ص)  فرمودند تو نسبت به من مانند هارون پيغمبر  نسبت به موسي کليم  مي باشي ولي بعد از من  پيغمبري  نخواهد آمد. 

سخن در باره کسی است  که انسانها در قبول او بعنوان يک  انسان دچار  ترديد و  بعضاٌ  دچار  گمراهي  شدند ، زيرا  علي را  مافوق  بشر مي دانستند.  بقول شاعر اهل بيت  (ع)  مرحوم شهريار :

  نه بشر توانمش گفت نه خدا توانمش خواند ++  متحيرم  چه نامم  شه ملک لافتي را 

 

احمد بن حنبل می گوید : آنقدر که در فضائل علی بن ابی طالب روایت به ما رسیده است درباره احدی از صحابه بلکه تمام صحابه نرسیده است . واین سخن وقتی بیشتر معنی می شود که بدانیم خلفای بنی امیه بیش از صد سال به ترویج لعن و سب مولا اقدام کرده و هرکس را که فضیلتی نقل می کرد به اشد مجازات توبیخ می کردند .

قبل از  شروع در کلام  بايد گفت فضائل امیر المومنین انواع گوناگونی دارد : برخی مربوط به شان و مرتبه وجودی و مقام نفس الامری ایشان است ، که پرداخت به آن از عهده ما خارج می باشد و علم عرفان عهده دار بیان گوشه ای از آن می باشد . برخی مربوط به مقام امامت و خلیفة اللهی حضرت است ( که در این فضائل دیگر ائمه و نیز با ایشان شریکند ) . برخی مربوط به شخصیت و علم و قدرت و آثاراجتماعی و فداکاریهایشان در زمان رسول خدا می باشد . وبرخی مربوط به فضیلت حب علی (ع) و مقام و منزلت شیعیان و محبین مولا می باشد و غیره.

ادامه نوشته

آيا خداوند مي تواند مشابه خود را خلق نمايد؟

در فلسفه قاعده ای وجود دارد به این عنوان «القدرة لا تتعلق بالمحال  "قدرت به محال تعلق نمی گیرد » یعنی در مورد موضوع محال ، توانایی و عدم توانایی انجام آن معنا ندارد .

توضیح مطلب این است :

  مقدمه اول :

محال یعنی چیزی که امکان وجود ندارد ، ممتنع است ، عدم است ، نمی شود که باشد . ذاتا قابل وجود نیست .

پس با فرض وجود محال ، اجتماع نقیضین رخ می دهد .

نتیجه اینکه ، آنچه که مصداق محال باشد ، بالذات امکان وجود ندارد  و موجود نمی شود .

مقدمه دوم :

شبیه خداوند ممتنع الوجود است ، هم عقل و هم شرع حکم می کند که «شبیه الباری ممتنع » مثل و شبیه خداوند ممتنع است »یعنی نمی شود که موجود شود .پس محال است تحقق موجودی که شبیه خداوند باشد . اما اینکه چرا نمی شود برای خداوند شبیه فرض کرد ، خارج از این بحث بوده و مقال دیگری را می طلبد (در کتب کلامی و اعتقادی به طور مبسوط  به این مطلب پرداخته شده است در بحث اثبات توحید که شما را به آنجا ارجاع می دهیم)

 

مقدمه سوم :

آنچه ممتنع می باشد ، سوال از توانایی یا عدم توانایی انجام آن ، نادرست است . زیرا متعلق قدرت و عجز ،شی ممکن است ، بعد از اثبات امکان وجود فعل ، نوبت به سوال از قدرت انجام آن می رسد ، سوال از قدرت انجام فعل رتبتا متاخر است از اثبات امکان فعل .

از این مقدمات نتیجه می گیریم که سوال از توانایی خداوند در خلق موجودی شبیه خود (خدایی دیگر ) ، سوالی نادرست است ، از توانایی و عدم توانایی نباید سوال شود ، بلکه باید سوال شود که  آیا می شود موجودی شبیه خداوند خلق شود یا نه ؟

این سوال و شبیه آن ، جزو شبهاتی است که ملحدین و منکرین خداوند طرح می کنند برای اینکه به نظر خود ثابت کنند آن خدایی که دین داران ادعا می کنند ، وجود ندارد .

توضیح اینکه اگر بگویید خداوند نمی تواند ، پس ثابت می شود که خداوند عاجز است و توانا و قادر نیست . در حالی که خدایی که دین داران ثابت می کنند ، خدای قادر مطلق است وعجز و ناتوانی در ساحتش راهی ندارد  . و اگر بگویید خداوند می توان مثل خود را بیافریند ، ثابت می شود که امکان وجود خداوندی غیر از خدای واحد ،منتفی نبوده  و توحیدی  که دین داران مدعی آن هستند باطل می باشد .

پاسخ این سوال این است که : خداوند متصف به عجز نیست ، اما آنچه که در فرض پرسش آمده ، ممتنع است .

شبیه این پرسش و پاسخ در روایات نیز وارد شده است ؛ شخصی از امام علی (ع) سوال کرد : آیا خداوند می توان دنیا را در داخل یک تخم مرغ جا دهد ، در حالی که نه دنیا را کوچک کند و نه تخم مرغ را بزرگ ؟ امام در پاسخ فرمودند «ان الله تبارک وتعالی لا ینسب بالعجز ولکن ما سالتنی لایکون " خداوند متصف به عجز نمی شود ، لکن آنچیزی که سوال می کنی نشدنی است .»(بحارالانوار ج 4 ص 143)

نتیجه اینکه در محالات ، نقص از ناحیه خود آنها است نه از ناحیه قدرت خداوند . «ان الله علی کل شئ قدیر " خداوند بر هر چه که اطلاق شئ بر آن بشود توانا است » اما به محال ها اطلاق شئ نمی شود چون محال ، لا شئ است نه شئ .

اما اینکه چرا نمی شود برای خداوند شبیه فرض کرد ، خارج از این بحث بوده و مقال دیگری را می طلبد (در کتب کلامی و اعتقادی به طور مبسوط  به این مطلب پرداخته شده است )

مرگ و چرایی عجیب بودن ان

 

مرگ مهم ترين دغدغه انساني است؛ زيرا با هر زندگي مرگي زاده مي شود و هر چيزي كه نام زندگي دارد مرگ را هم آغوش خود دارد. از اين روست كه مفهوم زندگي و مرگ به هم وابسته اند و هر جايي كه زندگي وجود دارد مرگ نه در كنار و بيرون آن ، بلكه در درون آن ، در انتظار دمي است تا بتواند چيرگي خويش را بنماياند و خود را نشان دهد.

 

همان اندازه كه مفهوم زندگي براي انسان روشن و آشكار است ، به همان ميزان مرگ در تاريكي و ابهام قرار دارد. به همان اندازه كه زندگي، ظاهر و هويداست مرگ در باطن و نهان است.

بي گمان شناخت مسئله اي به اين مهمي براي همگان از ارزش و اهميت بسياري برخوردار است. دسترسي به منابع شناختي نسبت به آن بسيار سخت و دشوار است.

 

آموزه هاي وحياني براي توصيف و تحليل و تبيين مرگ اهتمام ويژه اي نشان داده است ، و با بيان اين كه مرگ نيز آفريده اي از آفريده هاي خداوند همانند زندگي و حيات است مي كوشد تا هدفمندبودن مرگ را تبیین کند

اما پاسخ سوال شما در این است که بدانید  ، با عقل مادی نمی شود امور فرا مادی را آنچنان که هستند درک کرد ،عقل مادی چنین توانایی ای را ندارد ، زیرا ما انسانها تا زمانی که در عالم ماده زندگی میکنم و با حواس و ادراکات مادی سر و کار داریم ، لاجرم چشم دلمان بسته می ماند و  می پنداریم تمام حقایق ، مادی و عنصری می باشند . حتی اگر تعبدا هم قبول کنیم که عالم ماده تنها عالم وجود نبوده و خداوند را عوالمی دیگر هست ، غیر از این عالم ماده  . باز باور قلبیمان نشده و همچنان برای هر حقیقتی ، تصوری مادی میکنیم ؛ ملائکه را مادی می پنداریم ، حور و قصور و نعم بهشتی را دنیایی می انگاریم ، آتش دوزخ و عذاب های جهنم را از نوع عذاب های دنیوی گمان می کنیم و...

اینها همه از این بابت است که علاقه و  انس به ماده و دنیای خاکی داریم ، هر طرفی را که می نگریم احکام ماده جریان دارد در تمام شئون زندگی دنیوی مان با قوانین طبیعی سرو کار داریم و ....

لذا خداوند و پیامبران در مقام تخاطب با ما ،  از  زبانی استفاده می کردند که ما با آن آشنا تر هستیم ، پیامبر فرمود «تکلم الناس علی قدر عقولهم" با مردم به اندازه قدرت عقل و درکشان سخن گویید  »

آری این قانون گرچه کلیت دارد ، اما در مورد مسائل مربوط به معاد و برزخ نمود بیشتری پیدا می کند  . حق هم همین است ، اگر بخواهیم وقایع مربوط به عالم ماوراء را با زبان مادی بیان کنیم چاره ای نیست جز اینکه از زبان تمثیل و تشبیه یاری گرفته و آن حقایق را با رنگ و بوی عنصری و مادی تبین کنیم .تمام آنچه که در قرآن از صفات بهشت و جهنم و ملائکه و غیره آمده است ، تماما تشبیه معقول به محسوس می باشد .امام خمینی (ره) در شرح چهل حدیث می فرمایند :

 (تمام آتش دوزخ و عذاب قبر و قيامت و غير آنها را كه شنيدى و قياس كردى به آتش دنيا و عذاب دنيا، اشتباه فهميدى، بد قياس كردى. آتش اين عالم يك امر عرضى سردى است. عذاب اين عالم خيلى سهل و آسان است، إدراك تو در اين عالم ناقص و كوتاه است. همه آتش‏هاى اين عالم را جمع كنند روح انسان را نمى‏تواند بسوزاند، آنجا آتشش علاوه بر اينكه جسم را مى‏سوزاند روح را مى‏سوزاند، قلب را ذوب مى‏كند، فؤاد را محترق مى‏نمايد.... صورتهايى است در آنجا كه در قلب من و تو خطور نمى‏كند ….

اى عزيز، در علوم عاليه ثابت شده است كه مراتب اشتداد غير متناهى است هر چه تو تصور كنى و تمام عقول تصور كنند شدت عذاب را، از آن شديدتر هم ممكن است.

 ...سختى و شدت حرارت آتش آخرت را ما نمى‏توانيم در اين عالم ادراك كنيم، )

چهل‏حديث ص :  22 و88

 

این است وجه برخی از تعابیر مربوط به معاد، که ، عجیب و شگفت به نظر میرسد.چرا که آن روایات و آیات ، از باب تشبیه معقول به محسوس بوده که بعضا عجیب و سوال بر انگیز می باشد .

این است وجه کلام آیت الله جوادی آملی که فرموده اند : (عقل در شناخت جزييات عاجز است...)

رابطه ایمان و عقل  --   ایمان و معرفت  --  ایمان و عمل  --  ایمان واختیار

ایمان و عقل

از نظر فلاسفه، جوهر انسان فقط عقل اوست، باقى همه طفيلى‏اند، همه ابزار و وسيله هستند. اگر بدن داده شده، ابزارى براى عقل است؛ اگر چشم و گوش داده‏ شده، ابزارى براى عقل است. حافظه و قوّه خيال و قوّه واهمه و هر قوّه و نيرو و استعدادى كه در ما وجود دارد، همه وسيله‏هايى براى ذات ما هستند، و ذات ما همان عقل است.

آيا ما مى‏توانيم تأييدى براى اين مطلب از اسلام پيدا كنيم؟ خیر . ما براى اين مطلب كه انسان جوهرش فقط عقل باشد و بس، نمى‏توانيم از اسلام تأييدى بياوريم. اسلام آن نظريه‏هاى ديگر را تأييد مى‏كند كه عقل را يك شاخه از وجود انسان مى‏داند، نه تمام وجود و هستى انسان.

 

حال بحث در این است که آیا عقل انسان قادر است حقايق اين عالم را كشف كند ؟ آیا معرفت عقلى معرفتى اصيل و قابل اعتماد و استناد است و بى‏اعتبار نمی باشد ؟

خيلى از مكتبها چنين اعتبارى را براى عقل قائل نيستند. حال ببينيم آيا ما از مدارك اسلامى اينقدر مى‏توانيم براى عقل اعتبار و حيثيت قائل باشيم كه لااقل معرفت عقلى قابل اعتماد است؟.

در متون اسلامی حمايت فوق العاده‏اى از عقل را مى‏بينيم و در مقابل در هيچ دينى از اديان دنيا به اندازه اسلام ، از عقل يعنى از حجّيت عقل و از سنديت و اعتبارعقل حمايت نشده است.

اسلام را با مسيحيت مقايسه كنيد. مسيحيت در قلمرو ايمان، براى عقل حق مداخله قائل نيست. مى‏گويد: آنجايى كه انسان بايد به چيزى ايمان بياورد، حق ندارد فكر كند. فكر مال عقل است و عقل در اين نوع مسائل حق مداخله ندارد. آنچه كه بايد به آن ايمان داشت، نبايد درباره آن فكر كرد و نبايد اجازه فكر كردن و چون و چرا كردن به عقل داد. وظيفه يك مؤمن، مخصوصاً وظيفه يك كشيش و حافظان ايمان مردم اين است كه جلو هجوم فكر و استدلال و عقل را به حوزه ايمان بگيرند. اصلًا تعليمات مسيحى بر همين اساس است.

در اسلام، قضيه درست برعكس است.

ادامه نوشته

عدم تغيير و تحول در ذات خداوند با اوصافي چون رضا؛ سخط؛ اراده و اعطاي رزق چگونه قابل جمع است.

به پاسخ این سوال تقریبا در تمامی کتب اعتقادی پرداخته شده است . وآن این است که این صفات از زمره صفات فعل خداوند می باشند و متغیر بودن آنها منافاتی با عدم تغییر در ذات ندارد ، زیرا آنچه که تغییر و تحولش محال شمرده شده است ، ذات و صفات ذات می باشد نه صفات فعل . منشاء این سوال این است که بین صفات فعل و صفات ذات تفکیک نشده است .

توضیح مطلب :

در مسأله صفات حق مباحث زيادى هست از قبيل تقسيم صفات به ثبوتى و سلبى و اضافى، و به صفات ذات و صفات فعل، و اينكه آيا صفات حق تعالى عين ذات است يا زائد بر ذات؟و غیره که این مقال را مجال  پرداختن به همه آن نیست .

اما آنچه که به این سوال مربوط است ، صفات فعل است يعنى  صفاتى  كه بدون در نظر گرفتن فعل خداوند ، آن صفات قابل انتزاع نيستند؛ مثل خالقيت و عليت ، رازقیت ، خالقيت صفت فعل است، يعنى با در نظر گرفتن فعلش اين صفت بر او صادق است.  با در نظر گرفتن غير است كه این صفات صدق مى‏كنند و لذا اين ها را  «صفت فعل» مى‏ناميم‏ ، رضا و سخط و اراده و اعطاي رزق و غیره نیز از زمره صفات فعل می باشند .

صفات فعل که به یک تعبیر خود فعل خداوند می باشند ، مرتبه شان متاخر از ذات است ، و از مقام ذات منتزع نمی شوند . به خلاف صفات ذاتیه که عین ذات بوده و از مقام ذات انتزاع می شوند و همچون ذات تغییر و دگرگونی و تحول در آن ها راه ندارد .

صفات فعل چون اولا عین فعل خداوند می باشند ( نه عین ذات ) و ثانیا متاخر از مقم ذات بوده و در مرتبه فعل قرار دارند ، تغییر و تحول در آنها منافاتی با عدم تغییر در ذات ندارد .

زیرا شان آنها عینیت با ذات نیست .

علامه طباطبایی می فرمایید :

زنده كردن و ميراندن و رزق و هدايت و توبه و ساير عناوين ، فعلى از افعال خداى تعالى است، و در نتيجه صفات:" متكلم"،" محيى"،" مميت"،" رازق"،" هادى"،" تواب"، و غيره صفات فعل خدا هستند، يعنى بعد از اينكه خدا موجودى شنوا آفريد، و با او سخن گفت،" محيى" و" متكلم" مى‏شود، و چون حيات را از او گرفت" مميت" به شمار مى‏آيد، و وقتى او را هدايت كرد، و از گناهش صرف نظر نمود،" هادى" و" تواب" مى‏شود.

پس لازم نيست كه خداى سبحان قبل از اين هم ، اين صفات را داشته باشد، و ذات او از اين جهت تمام باشد، بر خلاف علم و قدرت و حيات كه صفات ذاتند، و بدون آنها ذات، تماميت ندارد.

چگونه مى‏توان گفت، بين صفات ذات و صفات افعال، كه صفاتى بعد از تماميت ذات و چه بسا قبل از انطباق بر زمان است، فرقى نيست؟ (ترجمه الميزان، ج‏2، ص: 480)

و در جای دیگر می فرماید:

شنوايى و دانايى گر چه از صفات ذاتى خداى تعالى و عين ذات مقدس اويند و

متفرع بر امر ديگرى غير از ذات نمى‏شوند، و ليكن يك قسم از شنوايى و بينايى و دانايى هست كه از صفات فعل و خارج از ذات هستند، و آن شنوايى و بينايى و دانايى است كه ثبوتش موقوف بر تحقق متعلق است، نه بر ذات مقدسش، نظير" خلق"،" رزق"،" احياء" و" اماته"، كه متوقفند بر وجود" مخلوق"،" مرزوق"،" حى" و" ميت".

و چون نفس موجودات و عين آنها مملوك و محاط او است پس بايد گفت: موجودى كه از نوع اصوات است هم سمع خدا و هم مسموع او است، هم چنان كه موجودى كه از مقوله نور و رنگ است هم بينايى خدا است و هم مبصر او است، و اين دو مقوله با ساير موجوداتى كه از مقوله‏هاى ديگرى هستند، همه، هم علم خدايند و هم معلوم او.

و اين نوع علم از صفات فعل خدا است كه با تحقق فعل او متحقق مى‏شود نه قبل از آن، و لازمه اين حرف يعنى تحقق صفتى در خداى تعالى بعد از فعل نه قبل از آن، اين نيست كه در ذات پروردگار ، تغييرى پديد آيد، و در حالى فاقد صفتى و در حال ديگرى واجد آن شود، زيرا گفتيم اينگونه صفات يعنى امثال خلق و رزق و اماته و احياء و علم به مخلوقات، صفات فعلند، و از مقام فعل تجاوز نكرده و ربطى به مقام ذات او ندارند. (ترجمه الميزان، ج‏7، ص: 40)

 

انواع و اقسام شرک در زندگی

برای پاسخ به این سوال بهتر است که ملاک  و معیاری  را برای شما تعریف کنیم تا خود با  داشتن آن معیار ، بتوانید مصادیق مختلف و گوناگون شرک را تشخیص دهید . زیرا اگر برای شما 100 یا  1000 مورد را مثال بزنیم باز تمام مصادیق شرک را بیان نکرده و استقرائی ناقص انجام داده ایم . اما با دادن یک ملاک و تعریف جامع ،می توان تمامی انواع شرک را در زندگی و غیره شناسایی کرد .

علماء اخلاق درمورد شرک فرموده اند:

و شرك  دو نوع است: جلى و خفى. امّا شرك جلى بت ‏پرستى است، و باقى همه شرك خفى می باشد.

توضیح اینکه شرک آن است که غیر حق را در امور موثر بداند و مطابق آن نگاه نیز عمل کند . این بهترین ملاک شناخت انواع شرک است  یعنی توجه به غیر حق تعالی و صاحب اثر دانستن آنها .

 البته باید دانست که شرک تشکیکی بوده و دارای مراتب است به این معنی که شدید و ضعیف دارد . بالاترین مرتبه آن ، اعتقاد به  خدایی غیر از اله العالمین  است . که بت پرستی یکی از مصادیق آن می باشد و مراتب پایین آن ریا و سمعه است  ، تا جایی که از در یک روایت آمده است : شرک از رد پای مورچه روی سنگ سیاه در دل شب مخفی تر است . (نقطه‏هاى‏آغازص417)

یعنی می خواهد برساند ، که برخی از موارد شرک ،به قدری خفیف و کوچک است به سختی قابل تشخیص است .

 در مقابل شرک اخلاص می باشد ، يعنى پاك كردن اعمال ، از هر چيزى كه غير او باشد و با او در آميخته باشد، اخلاص آن است كه هر چه گويد و كند، نزدیکی  به خداى تعالى باشد و تماما خاص خالص برای او بوده و هيچ غرضى ديگر ازاغراض دنيوى و اخروى  با آن نياميزد«الا للّه الدين الخالص». و مقابل اخلاص آن است كه غرض ديگر با آن آمیخته شود ، مانند حب جاه و مال، يا طلب نيكنامى، يا طمع ثواب آخرت، يا از جهت نجات و رستگارى از عذاب دوزخ، و اين ها همه از باب شرك می باشد.

 

حال با داشتن این ملاک ، ما بنا به در خواست شما مواردی را نیز به عنوان مثال اینجا می آوریم تا  نمونه ای برای شناخت  مصادیق دیگر باشد :

1)   از علامات وجود اين شرك (خفی) در انسان اينست كه اگر كسى او را در حال عبادت ديد نشاطش افزون شود نمى‏گويم اگر كسى او را در حال عبادت ديد عبادتش را بيشتر كند ( این که روشن است که ریا و شرک  می باشد) بلكه حتی اگر نشاطش زيادتر شود، شرک است.

ادامه نوشته