گفتنی است ما در اين نوشتار سعی می کنیم فقط از مصادر مهمّ اهل سنّت نقل قول مى‏كنيم و به هيچ عنوان به آن‏چه در كتاب‏هاى شيعه آمده است، استناد ننماییم .

مطلب اول :

رسول خدا صلّى اللَّه عليه وآله به اهل بيتش خبر داده بود كه اين امّت، بعد از من به شما خيانت خواهند كرد و اينان، كينه‏هاى خود را بروز داده و انتقام خواهند گرفت.

يعنى با آزار دادن پاره تن پيامبر عليها السلام از پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله انتقام خواهند گرفت؛ چرا كه او پاره تن و تكه‏اى از وجود پيامبر صلّى اللَّه عليه وآله است و به همين دليل، انتقام از حضرت زهرا عليها السلام، همان انتقام از پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله است. اين پاره تن در ميان اين امّت باقى مانده بود تا آن كه اين امّت، امتحان شوند و آن‏ها، آن‏چه در دل نهفته دارند، آشكار سازند.

 

به راستى از كينه‏ها، جنايت‏ها و خيانت‏هاى رخ داده، در كتاب‏ها- جز اندكى- اثرى ديده نمى‏شود؛ علّت آن هم واضح است، چرا كه خلفا، ساليان درازى تدوين حديث را منع كردند و آن‏گاه كه دوران تدوين آغاز شد، اين عمل، به دست حاكمان و با نظارت و كنترل آن‏ها صورت پذيرفت.

در چنين شرايطى، هر كسى در اين زمينه، روايتى از رسول خدا صلّى اللَّه عليه وآله در اختيار داشت، آن را نقل نكرد و اگر هم كسى چيزى نقل كرد، نوشته نشد. همچنين از نشر آن و از اين كه به ديگران منتقل شود نيز جلوگيرى شد؛ تا جايى كه اگر نزد كسى كتابى بود كه در آن، خبر و اثرى از اين قبيل مسائل وجود داشت، آن كتاب را از او گرفتند و نابود ساختند، يا خودِ او، آن كتاب را مخفى كرد و براى احدى آشكار ننمود.

مواردى از اين قبيل را به عنوان نمونه بيان مى‏نماييم:

ابن عَدى در بخش پايانى كتاب الكامل فى الضعفاء در شرح حال «عبدالرزاق بن هَمّام صَنعانى»- كه استاد بُخارى بود- مى‏نويسد:

«صَنعانى احاديث گوناگون بسيارى داشت و دانشمندان مورد اعتماد مسلمانان و پيشوايان آن‏ها، به نزد او رحل سفر بسته و احاديث او را تدوين كردند؛ ولى از ترس، حديثى از او نقل نكردند. البتّه او را به تشيّع نيز نسبت داده‏اند. او احاديثى را در فضايل نقل كرده است كه هيچ يك از راويان ثقات، موافق نقل آن‏ها نبودند و همين امر، مهمترين دليل بر كنار گذاشتن احاديث اوست.

البتّه وى در مثالب و عيب‏هاى ديگران نيز احاديثى نقل كرده بود كه من در اين‏جا آن‏ها را نمى‏آورم؛ ولى در مورد صدق او اميدوارم كه مشكل نداشته باشد. تنها كارى كه از او سر زده اين است كه احاديثى در فضايل اهل بيت عليهم السلام و معايب ديگران، نقل كرده است ».

ابن عَدى در شرح حال حافظ بزرگ، عبدالرحمان بن يوسف بن خَراش مى‏نويسد:

«از عبدان شنيدم كه مى‏گفت: ابن خَراش دو جلد كتاب- كه در

معايب و مثالب شيخين نوشته بود- به بندار تحويل داد و با دو هزار درهم اجازه نقل آن‏ها را داد.»

سوال ما این است : اين كتاب دو جلدى كجاست؟

ابن عَدى در ادامه گويد:« به نظر من ابن خَراش از روى عمد دروغ نمى‏گويد» (كامل فى الضعفاء  ج 1ص 519 )

بنا بر اين، وى دروغگو نيست.

حال اگر به كتاب سير أعلام ذهبى يا تذكرة الحفّاظ او مراجعه كنيد، اين مطلب را ملاحظه خواهيد كرد كه ذهبى، چگونه به ابن خَراش حمله مى‏كند و به او دشنام مى‏دهد و به سان سبّ كفرورزان، او را سبّ مى‏كند.

كسى نپندارد كه ابن خَراش شيعه بوده، چرا كه او از بزرگان دانشمندان اهل سنّت و از پيشوايان جرح و تعديل است. آن‏ها در پذيرش و عدم پذيرش قول راوى، به رأى و نظر او اعتماد مى‏كنند.

به نمونه‏هايى در اين زمينه توجّه كنيد:

1- ابن خَراش در شرح حال عبداللَّه بن شقيق- كه ابن حَجَرعَسقلانى در تهذيب التهذيب (ج 2ص 223)  آورده است- مى‏گويد: «عبداللَّه بن شقيق فرد مورد اعتمادى بود، او عثمانى بود و نسبت به على عليه السلام كينه مى‏ورزيد.»

از اين رو، ابن خَراش شيعه نبود، چرا كه او اين راوى را توثيق مى‏نمايد و به صراحت مى‏گويد كه او عثمانى بوده و نسبت به على عليه السلام كينه‏توزى داشته است.

آرى او شيعه نبود، بلكه از بزرگان اهل سنّت و از حافظان بزرگ بود، در عين حال، دو جلد كتاب نيز در مثالب ابوبكر و عمر نگاشته بود.

احمد بن حنبل در كتاب العلل مى‏گويد:« ابو عَوانه  كتابى در معايب و بلاياى اصحاب رسول خدا صلّى اللَّه عليه وآله نوشته بود.

سلّام بن ابى مطيع  نزد او آمد و گفت: اى ابى عَوانه! آن كتاب را به من بده.

ابو عَوانه كتاب را به او داد و سلّام آن را گرفت و سوزاند »(العلل و الرجال  ج 1  ص 60).

     2- احمد بن حنبل در همان كتاب نقل مى‏كند كه عبدالرحمان بن مهدى گويد: «از اين كه نگاهى به كتاب ابى عَوانه كرده‏ام، از خدا آمرزش مى‏طلبم »(همان العلل ج 3 ص90 )

جالب است! يكى از اين كه به آن كتاب نگريسته، از خدا آمرزش مى‏طلبد و ديگرى، كتاب را از او مى‏گيرد و بدون اجازه و رضايت او، آن را به آتش مى‏كشد.

3- در ميزان الإعتدال در شرح حال ابراهيم بن حكم بن زهير كوفى آمده است:

ابو حاتِم گويد:« او رواياتى در معايب معاويه نقل كرده است كه ما آن‏ها را پاره كرديم »( ميزان الإعتدال ج 1  ص27 )

4- در شرح حال حسين بن حسن اشقر ذكر كرده‏اند:

«احمد بن حنبل از او حديث نقل مى‏كرد و مى‏گفت: به نظر من او دروغگو نبود

به احمد گفتند: «اشقر» احاديثى عليه ابوبكر و عمر روايت مى‏كند و بابى در ذكر معايب آن‏ها نگاشته است.احمد بن حنبل چون چنين شنيد، گفت: پس شايستگى آن را ندارد كه از او حديث نقل شود»(تهذيب التهذيب ج 22ص291)

به راستى آن دو جزء از كتاب، يا آن بابى كه مشتمل بر معايب ابوبكر و عمر بود، كجاست؟

چرا چيزى از آن براى ما روايت نشده و به دست ما نرسيده است؟

چرا به محض اين كه احمد بن حنبل مى‏فهمد كه «اشقر» درباره شيخين چنان احاديثى را روايت مى‏كند و آن‏ها را در كتاب خود مى‏آورَد، نظر خود را درباره او تغيير مى‏دهد و به ناگاه، در نگاه او «اشقر»، دروغگو و غير قابل اعتماد مى‏شود و شايستگى نقل و روايت حديث را از دست مى‏دهد؟

مطلب دیگر اینکه علماى اهل سنّت در شرح حال بسيارى از بزرگان حديث- كه جزو راويان صحاح ششگانه هستند-، گفته‏اند: آن‏ها به ابوبكر و عمر دشنام مى‏داده‏اند.

براى نمونه، شرح حال اسماعيل بن عبدالرحمان السُدّى «همان ج 1 ص

274»تليد بن سليمان ، جعفر بن سليمان الضبعى  و ديگران را ملاحظه نماييد.

به راستى چرا به شيخين دشنام مى‏دادند؟

آيا روايتى- بلكه روايت‏هايى- به آن‏ها رسيده بود كه آنان را وادار به دشنام گويى مى‏كرد و آن‏ها با ديدن آن روايات، به خود اجازه مى‏دادند كه به عمر و ابوبكر لعن و فحش نثار كنند؟

آن روايات اكنون كجاست؟

 در قرن ششم، يكى از محدّثان بزرگ اهل سنّت به نام عبدالمغيث بن زهير بن حرب حنبلى بغدادى، كتابى در فضيلت يزيد بن معاويه و جلوگيرى از لعنِ بر او، نگاشت و چون از او علّت تأليف چنين كتابى را پرسيدند، پاسخ گفت:

هدف من اين بود كه زبان‏ها را از لعن خلفا باز دارم «همان ج3 ص 246».

در اواخر قرن هشتم هجرى، به تفتازانى مى‏رسيم؛ او در شرح المقاصد چنين مى‏گويد:«فإن قيل: فمن علماء المذهب من لم يجوّز اللعن على‏ يزيد مع علمهم بأنّه يستحق ما يربو على‏ ذلك ويزيد؟قلنا: تحامياً عن أن يرتقى إلى‏ الأعلى‏ فالأعلى‏""اگر گفته شود كه چرا برخى از علماى مذهب، با اين كه مى‏دانند يزيد مستحقّ لعن است، لعن او را جايز نمى‏شمارند؟

در پاسخ مى‏گوييم: به خاطر اين كه از لعن افراد بالاتر از يزيد، جلوگيرى كرده باشند».(سير اعلام النبلاء ج 21  ص 161)

یعنی همان مثل معروف که گربه را دم حجله می کشیم !!!

نتیجه:

شكى وجود ندارد كه با كنترل شديدى كه نسبت به نشر روايات و احاديث معصومين عليهم السلام بود و با وجود دخل و تصرّف‏هايى كه از سوى محدّثان و راويان اهل سنّت، در احاديث اعمال مى‏گرديد و نيز با توجّه به منعِ خلفا از نقل احاديث مهم و نيز سوزاندن، پاره كردن و از بين بردن كتاب‏هايى كه چنين احاديثى در آن‏ها درج شده بود، نمى‏توان انتظار داشت كه وقايع مربوط به مظلوميّت حضرت زهرا عليها السلام با تمام جزئيّات آن، به صورت صحيح نقل شده و به دست ما رسيده باشد،

بلكه ما فقط مى‏توانيم به اندكى از آن اندك، كه تنها برخى از محدّثان و مورّخان- با تمام آن مشكلات و موانع و از پس آن همه پرده‏پوشى‏ها و درگيرى‏ها- روايت كرده‏اند، دست يابيم. شما چگونه انتظار داريد كه راويان، همه رخدادهايى را كه پس از پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله واقع شده است را براى ما بازگو كنند؟ چگونه توقّع داريد كه راويان اخبار، بتوانند همه آن حوادث تلخ و ناگوار را بازگو نمايند؟

با این حال ، خداوند لطف خود را از بندگانش دريغ نفرموده و با وجود آن همه ديوارهاى بلند و جلوگيرى‏هاى شديد و تهديدهاى فراوانى كه در نقل روايات رخ نموده است، باز هم در اين باره، گوشه‏هايى از اخبار و احاديث به دست ما رسيده است تا راه حقّ و باطل از يكديگر تميز داده شود.