حکمای مشاء می گویند كه در همه افراد بشر- ولى به تفاوت- غير از عقل و حس  يك شعور ديگر و يك حس باطنى ديگر هم وجود دارد ،اين در بعضى از افراد، شدید است به قدری كه با عالم ديگر واقعا اتصال پيدا مى‏كند یعنی واقعا درى از عالم ديگرى به روى او باز مى‏شود.

 انسانی که به او وحی میشود  فقط استعداد ارتباط با خارج از وجود خودش را دارد، درست مثل اينكه- بلا تشبيه- ممكن است دو نفر باشند كه از نظر نبوغ فردى مثل همديگر باشند ولى يكى چون با خارج ايران ارتباط دارد، مى‏رود و مى‏آيد يا مثلا وسيله ارتباطى مانند تلگراف وتلفن دارد، به واسطه داشتن اين وسيله از آنجا خبرهايى را تلقى مى‏كند كه اين رفيقش كه به اندازه او نبوغ فردى دارد از اين قضايا بى‏خبر است. آنچه اين بر او زيادت دارد، وسيله‏اى است، حسى است، ارتباطى است كه با دنياى ديگر دارد. حکیم قائنی در این باب می فرمایند :« حقيقت وحى القاء امور عقلى به ذات آن نفسى است كه مستعد آن به امر خداوند باشد» (رسائل عرفانى و فلسفى حكيم قاينى    مقدمه    31)   

بنا بر اين نظريه وحى يك حس مخصوص و يك شعور مخصوص و يك استعداد مخصوص است ، حکیم قائنی گوید «وحی آن اثر روحانى ای است که  در غايت تجرد و نورانيت می باشد و در خواب يا بيدارى در ذاكره  نفس محفوظ قرار میگیرد و ارتسام و انطباع آن در نهايت ثبات و استقرار هست و خاطر انسانى در اين وقت از انتقالات گوناگون پراكنده و پريشان نمى‏شود» ( رسائل عرفانى و فلسفى حكيم قاينى  مقدمه ص 27  )

همچنین بوعلی گوید :« وحی آن پيغامی است به بندگان خويش، و آن فريست الهى و نوريست ربّانى كه از اشعه عالم غيب فيضان كند، و فروغى است كه از پرتو لوايح ايزدى لمعان زند و در سينه انبیاء مقام سازد و از سينه بر جبين سرايت‏كند، تا بقوّت فيض آن بر عالميان مهتر شود و بمدد تابش آن بر جهانيان غلبه گيرند»( الهيات دانشنامه علائى، ص: 110)

حکمای مشاء مى‏گويند فرشته وحی یعنی همانى كه موحی (انسانی که به او وحی می شود) به او اتصال پيدا مى‏كند ، اين همان حقيقتى است كه موحی او را در باطن مى‏يابد . روح انسان اين خاصيت را دارد كه به اصطلاح طبقه به طبقه و درجه به درجه است، هر چيزى را در هر درجه‏اى به نوع خاصى ادراك مى‏كند. مثلا مى‏گويند امر عادى كه در طبيعت وجود دارد يك وجود است؛ به حس انسان كه مى‏آيد و آن را ادراك مى‏كند يك مرتبه خاص ديگرى از وجود است؛ بعد مى‏رود در عالم خيال، آنجا شكل ديگرى پيدا مى‏كند؛ بعد مى‏رود در عالم عقل، شكل ديگرى پيدا مى‏كند؛ و بعد ممكن است در ماوراء عقل شكل ديگرى داشته باشد. اشيائى را كه انسان ادراك مى‏كند، از طبيعت مى‏آيد به حس، از حس مى‏رود به خيال، از خيال مى‏رود به عقل، از عقل مى‏رود به ماوراء عقل. يك وقت هست كه از آن طرف مى‏آيد پايين: همان موجود ماوراء طبيعت و ماده‏اى كه

حس باطن انسان در آنجا درك كرده، وقتى كه تنزل كند بيايد به مرتبه حس، براى او به صورت يك فرشته مجسم مى‏شود و او را مى‏بيند. پس نزولى كه فرشته مى‏كند نزول است اما نه نزول در طبيعت كه از كره مثلا بالا بيايد در عالم طبيعت. حركت هم هست، واقعا سير هم هست، اما سيرى است كه از مراتب باطن خود او آمده است، از باطن خود او آمده تا متمثل شده و به صورت يك امر محسوس در بيرون درآمده است.

پس نزول هست ولى نه نزول جسمانى و مادى، بلكه نزول معنوى و باطنى.

اين طرز بيانى است كه كرده‏اند. بوعلى كه متعدد در كتابهاى خودش اين مطلب را متعرض شده است و مثالهايى هم ذكر مى‏كند. اين يك بيان كلى.  ( ر.ک مجموعه ‏آثاراستاد شهيد مطهرى    ج‏4    299 )

نقد این نظریه :

اولا : عده‏اى گفته‏اند اين انكار نبوت است، انكار وحى است .

ثانیا : اما  اين ، سبك استدلال بر نبوت عامه است ، ولى از اين البته نمى‏شود استدلال كرد كه موسى پيغمبر بوده، عيسى پيغمبر بوده، ابراهيم پيغمبر بوده، حضرت رسول پيغمبر بوده‏اند، چون اين استدلال يك «كلى» است و به فرض اينكه تمام باشد. فقط نشان مى‏دهد كه در ميان افراد نوع بشر وحيى وجود دارد اما آنها [كه وحى را تلقى مى‏كنند] چه كسانى هستند، آن را ديگر بايد از راه آثار خصوصى و به قول خود قرآن از آيات و بيّنات هر پيغمبرى جداگانه به دست آورد.

ثالثا :مطلب حکماء مربوط به مطلق وحی است اما در مورد اینکه وحى نبوت چه شكلى است.نمی توان به آن تکیه کرد . زیرا ما بايد بدانيم که این مسأله‏اى است كه از زبان اولياء وحى بايد بشنويم چون نه مى‏توانيم روى آن تجربه كنيم و نه مى‏توانيم استدلال كنيم. ما بايد ببينيم آنها چه گفته‏اند، بعد، از نظر علمى ببينيم چگونه مى‏توانيم توجيه كنيم.

مرحوم شهید استاد مطهری می فرماید: بهترين فرضيه در باب کلی وحی  همين فرضيه‏اى است كه حكماى اسلام گفته‏اند.زیرا با توجه به آنچه که از قرآن استفاده می شود ،وحى‏ يك حقيقت و واقعيتى است كه كم و بيش در همه اشياء وجود دارد، حتى در جمادات، تا چه رسد به نباتات و حيوانات و انسانهاى غير نبى؛ و آنچه از قرآن از مورد استعمال وحى استفاده مى‏شود اين است كه وحى به نوعى از هدايت تعبير مى‏شود ، يا در باب حيوانات كه تعبير وحى دارد، و در باب نباتات هم كلمه وحى نيست ولى كلمات ديگر نزديك به اين هست، اين حالت خاص راهيابى كه در اشياء هست كه آثار هم نشان مى‏دهد كه كأنّه يك نور معنوى همراه همه اينها هست و اشياء را در مسير خودشان هدايت مى‏كند نامش وحى است، ولى البته درجات و مراتب دارد (شايد اگر بتوانيم تشبيه كنيم بايد به نورهاى ضعيف و قوى و قويتر تشبيه كنيم). وحى جماد با وحى نبات در يك درجه نيست، همچنان كه آن هدايتى كه در نباتات هست با هدايتى كه در حيوانات هست يكسان نيست يعنى در يك درجه نيست، و همين طور آنچه كه در حيوان است با آنچه كه در انسانهاست، و آنچه كه در انسانهاى عادى است با آنچه كه در نبى وجود دارد، كه اين ديگر حد اعلاى از وحى و هدايت و ارشادى است كه يك موجود طبيعى از غيب مى‏شود. از كلمات پيغمبر اكرم هم مى‏توان همين مطلب را فهميد كه اساسا وحى با ساير القائاتى كه مثلا به بشر مى‏شود، از نظر ماهيت متفاوت نيست، از نظر درجه متفاوت است. اين حديث را، هم شيعه از پيغمبر اكرم نقل كرده است هم سنى  كه پيغمبر اكرم فرمود رؤياى صادقه  جزئى است از هفتاد جزء نبوت. اين حديث همين معنا را مى‏خواهد بگويد؛ يعنى رؤياى صادقه مثل يك نور ضعيف است و وحى مثل يك نور قويتر كه هفتاد درجه قويتر باشد. البته توجه داشته باشيد كلمه «هفتاد» در زبان عربى نماينده كثرت است؛ وقتى مى‏خواهند بگويند «خيلى زياد» مى‏گويند هفتاد؛ مثل اينكه ما مى‏گوييم «هفتاد بار به تو گفتم»؛ مقصود اين نيست كه نه عدد 69، نه عدد 71؛ يعنى خيلى زياد ، حکماء آمدند اين جور گفتند كه انسان از جنبه استعدادهاى روحى حكم يك موجود دو صفحه‏اى را دارد. خواستند بگويند: ما داراى روح هستيم و تنها اين بدن مادى نيستيم. روح ما دو وجهه دارد:

يك وجهه‏اش همين وجهه طبيعت است. علوم معمولى‏اى كه بشر مى‏گيرد از راه حواس خودش مى‏گيرد. اصلا حواس وسيله ارتباط ماست با طبيعت. آنچه از حواس مى‏گيرد در خزانه خيال و خزانه حافظه جمع آورى مى‏كند و در همان جا به يك مرحله عالى‏ترى مى‏برد، به آن كليت مى‏دهد؛ تجريد مى‏كند و تعميم مى‏دهد (كه به عقيده آنها تجريد و تعميم يك مرتبه عالى‏ترى از مرتبه احساس است، كه حالا نمى‏خواهيم درباره آن بحث كنيم). ولى اين روح انسان يك وجهه ديگرى هم دارد كه به آن وجهه سنخيت دارد با همان جهان مابعدالطبيعه. به هر نسبت كه در آن وجهه ترقى كند مى‏تواند تماسهاى بيشترى داشته باشد.

اينها با اين طريق خواسته‏اند هم جنبه درونى بودن، هم جنبه بيرونى بودن و هم جنبه الهى بودن وحى‏ را توجيه كنند. اما درونى است چون از راه حواس نيست، از راه قلب و باطن تماس پيدا شده. و اما معلم داشته چون واقعا تماس پيدا شده، منتها مى‏گويند آخر چرا انسان بايد فكر كند كه وقتى من با معلم تماس پيدا مى‏كنم فقط با اين چشم، با اين گوش، با يك انسان مادى بايد باشد.

اين، نوع ديگرى از تماس است. واقعا معلم داشته. مستشعر هم بوده؛ مثل اينكه انسان در عالم خواب با يك نيروهاى ديگرى مى‏بيند، با يك نيروهاى ديگرى مى‏شنود.(ر.ک  مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى    ج‏4  ص  336 )