پرسش:سعوديها مطرح مي کنند که ما به ائمه(ع) شما اهانت نمي کنيم چرا شيعيان به صحابه( ابوبکر، عمر و ..) اهانت مي کنند؟

برای پاسخ به این سوال لازم است که مطالبی را به عنوان مقدمه ذکر کنیم:

مطلب اول : (آیا حقیقتا وهابیت به ائمه (ع)و دیگر مسلمانان اهانت نمی کند )

برای روشن شدن این مطلب لازم است که توضیحی را تقدیم کنیم :

قرآن، مكه و حوالى آن را حرم «امن» الهى معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد:

وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِنا «هر كس به آنجا وارد گردد، از نظر تشريع الهى، از هر تعرّض ايمن مى‏باشد»(3: 97)

پدر همه مسلمانان (إبراهيم خليل) از خدا خواست آنجا را منطقه امن قرار دهد آنجا كه در دعاى خود گفت:

«رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِنا"" خداوندا اين منطقه را «امن» قرار ده». (14: 35).

 

اكنون سؤال مى‏شود آيا متوليان كنونى حرمين، واقعا پاسداران اين تشريع الهى هستند؟ آيا واقعا سران طوائف اسلامى ايمنى دارند كه در آن نقطه، مسائل سياسى را مطرح كنند، و نمايندگان واقعى ملل اسلامى را كه در آنجا گرد آمده‏اند، از اوضاع دردناك جهان اسلام آگاه سازند، و خط و خطوطى بدهند؟ يا فقط از ميان طوائف اسلامى، فقط گروه «حنبلى» حق سخن دارند و از ميان معارف بلند اسلام فقط انديشه‏هاى جامد و خشك «ابن تيميه» و «ابن القيم» و اخيرا «محمّد بن عبد الوهاب» بايد مطرح شود؟ و از ميان صدها بحث اجتماعى و سياسى و فرهنگى فقط بايد مسائل مربوط به زيارت «اموات» و بزرگداشت آثار رسالت و تكريم اولياء الهى، بازگو گردد و مخالف بى‏دفاع با چماق تكفير، كوبيده شود و هر نوع ضرب و شتم و لعن و تكفير نثار او گردد؟ فرهنگ وهابيت(آل سعود) بر اساس تكفير فرق اسلامى، ايجاد تفرقه ميان مسلمين و خشن جلوه دادن تعاليم اسلام، محو آثار رسالت و وحى، سازش با تمام جباران و مستكبران حتى امثال «يزيد بن معاويه» استوار است، گويندگان و نويسندگانى كه در اختيار دارند، همگى «وعاظ السلاطين» و حقوق بگيران ترسوئى هستند كه جز آنچه استادان گفته بازگو نمى‏كنند.

شايد خواننده گرامى تصوّر كند كه ما در اين توصيف، دور از منطق و بى‏مدرك سخن مى‏گوئيم، در حالی که اگر کمی تحقیق کنید می یابید که كتابهائى كه در آن، مداحى از ستمگران و جباران اموى و عباسى انجام گيرد كاملا آزاد، و امّا كتابهائى كه در آن از اهل بيت (ع) دفاع شود ممنوع مى‏باشد. نه تنها اين نوع كتابها، بلكه هر نوع كتاب هنگام ورود بايد سانسور شود و از تصويب وزارت اطلاعات بگذرد.

از چپ و راست لفظ «شرك» شنيده مى‏شود.

يكى از كالاهاى ارزان و فراوان در عربستان سعودى اتهام به «شرك» و مشرك ناميدن بسيارى از علماء و بزرگان است،آیا این اهانت نیست ، انسان در بر خورد خود با هيئت آمران به معروف، پيش از هر لفظى، اين نوع الفاظ را مى‏شنود، تو گوئى در «قوطى» آنان جز «شرك» فروشى يا اتهام به آن، چيز ديگرى نيست.

كتابى از يك نويسنده پاكستانى، به نام «الشيعة و التشيع» در كشور عربى

سعودى چاپ شده است. مولف در صفحه بيست آن جمله‏اى از مرحوم استاد فقيد شيخ محمد حسين مظفرى نقل كرده و آن را مطابق دلخواه خود تفسير و معنى مى‏كند، در اينجا عبارت هر دو را مى‏آوريم تا روشن شود كه چگونه نويسندگان وهابى با كمال وقاحت، افراد را، به دعوت به شرك متهم مى‏سازند.

مرحوم مظفر مى‏گويد: تشيّع از نخستين روزى كه پيامبر مردم را به يكتائى خدا، و رسالت خود دعوت كرد، آغاز گرديد.

آنگاه چنين مى‏گويد:

فَكانَتِ الدَّعْوَةُ لِلتَّشَيُّعِ لابِى الْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلامُ مِنْ صاحِبِ الرِّسالَةِ تَمْشى‏ مِنْهُ جَنْبا لِجَنْبٍ مَعَ الدَّعْوَةِ لِلشَّهادَتَيْنِ.

«دعوت به پيروى از أبو الحسن (على عليه السّلام)، دوشادوش دعوت، به توحيد خدا و رسالت پيامبر، پيش مى‏رفت».

اين نويسنده در انتقاد از سخن او مى‏نويسد:

«انَّ النَّبِىَّ حَسَبَ دَعْوَى الْمُظَفِّرِىّ كانَ يَجْعَلُ عَلِيّا شَريكا لَهُ في نُبُوَّتِهِ وَ رِسالَتِهِ»:

پيامبر مطابق گفتار مظفر، على را شريك نبوت و رسالت خود قرار مى‏داد.

 اگر اين نويسنده اسير هوى و هوس نبود، و خود را به وهابيان نمى‏فروخت، و اگر از الفباى عقائد شيعه آگاه بود، چنين اعتراض مضحكى به نويسنده بزرگ جهان اسلام نمى‏كرد.

اگر يك چنين دعوت، دعوت به شرك يا دعوت به شركت در رسالت باشد پيش از همه خود قرآن اين كار را انجام داده است زيرا قرآن علاوه بر دعوت به اطاعت خدا و رسول او، به اطاعت از «اولِى الأَمْر» نيز دعوت كرده و فرموده است:

«اطيعُوا اللَّهَ وَ اطيعُوا الرَّسُولَ وَ اولى الْأَمْرِ مِنْكُمْ 4: 59.(سوره نساء آيه 5).

بنابر عقيده اين نويسنده رسول خدا به جاى دعوت به توحيد، به شرك و دوگانگى دعوت كرده است ، زيرا اولى الامر را در كنار اطاعت خدا آورده است زيرا «اولى الامر» را هر نوع تفسير كنيم، على (ع) از مصاديق واضح آنست.

همگان مى‏دانيم روزى كه پيامبر به دعوت خويشاوندان مأمور شد، و آيه‏انْذِرْ عَشيرَتَكَ الاقْرَبينَ( 26: 214)فرود آمد، پيامبر بستگان خود را دعوت كرد و در آن مجلس نبوت خود را اعلام نمود آنگاه افزود:

فَايُّكُمْ يُوازِرُنى‏ عَلى‏ هذا الْأَمْرِ عَلى‏ أنْ يَكونَ اخى‏ وَ وَصِيّى‏ وَ خَليفَتى‏ فيكُمْ.

كدام يك از شما مرا بر اين كار كمك مى‏كند تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟ در اين موقع كسى جز على برنخاست و پيامبر پس از دو بار تكرار و نشنيدن پاسخ از كسى جز از على (عليه السّلام) فرمود:

«انَّ هذا اخى‏ وَ وَصيّى‏ وَ خَليفَتى‏ فيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ اطيعُوا""اين برادر و وصىّ و جانشين من در ميان شما، سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد».

شيعه به حكم اين تاريخ مى‏گويد: روزى كه پيامبر مأمور شد، مردم را به توحيد و رسالت خويش دعوت كند، مأمور شد، به‏ خلافت على نيز دعوت نمايد، و دعوت به نبوت با دعوت به امامت على توأم و همراه بوده است.

آيا در اين صورت صحيح است بگوئيم شيعه مى‏گويد: پيامبر مأمور بود كه على را شريك رسالت و نبوت خود اعلام كند؟آیا این تهین به پیامبر و علی علیهم السلام نیست؟ آيا دعوت به خلافت آن‏هم پس از مرگ يعنى دعوت به رسالت و نبوت ؟

كمى عميق‏تر فكر مى‏كنيم:

فرزند گرامى پيامبر، حضرت صادق (عليه السّلام) مى‏فرمايد:

«الْعالِمُ بِزَمانِهِ لا تَهْجُمُ عَلَيْهِ اللَّوابِسُ»

«شخص آگاه از اوضاع زمان خويش، مورد هجوم حوادث ناگوار واقع نمى‏شود».

روى اين اصل: كمى در اوضاع زمان، و حوادث تلخ و اسفبارى كه بر جهان اسلام مى‏گذرد، بينديشيم و دشمن واقعى اسلام را بشناسيم، اكنون متجاوز از صد سال است كه نبرد فكرى و عقيدتى بر ضد اسلام آغاز شده و اردوگاه‏هاى شرق و غرب، با اعوان و انصار خود بر ضد اسلام بسيج شده است و هفته و ماهى نيست كه به عناوين گوناگون بر ضد اسلام و تعاليم آن كتابى منتشر نشود.

آيا در اين اوضاع و شرائط صحيح است كه در مدت بسيار اندك تنها در كشور سعودى كتابهائى درباره شيعه نوشته شود، تو گوئى در جهان اسلام مسأله‏اى جز تشيع، و مشكلى جز شناخت عقائد شيعه، و راه حلى جز نقد عقائد آنان نيست باز اگر اين كتابها به صورت منطقى نوشته مى‏شد چندان اشكالى نداشت، سخنان منطقى را علماء شيعه، يا بايد پاسخ بگويند و يا بپذيرند و امّا متأسفانه همه اين كتابها مملو از فحش و ناسزا به شيعه و علماى آن و احيانا جسارت به ساحت مقدس امير مؤمنان است.

كتاب «الشيعة - و التّشيّع» كه به آن اشاره شد، نمونه بارز اين قماش نوشته‏ها است. مؤلف اين كتاب با استناد به كتابهاى تاريخى مانند «طبرى» و كتابهاى ابن كثير و ابن خلدون، شيعه را ساخته و پرداخته «عبد اللّه بن سبا» يهودى مى‏داند، آنگاه گفتار «احمد امين مصرى» را در كتاب «فجر الاسلام» گواه مى‏آورد. و سپس براى تكميل مطلب از گروهى از خاورشناسان يهودى و مسيحى مانند «دوزى» و «ملّر» و «ولهاوزن» كمك مى‏گيرد ولى گفتار علماى شيعه را درباره عقائد خود كه به خامه شخصيتهائى مانند صدوق متوفاى 381، و مفيد متوفاى 413 نگارش يافته، نمى‏پذيرد و مى‏گويد: اين كتابها، كتابهاى تبليغاتى شيعه است، و عقائد واقعى شيعه در غير اين كتابها است. بدتر از همه اينكه وجود روايتى را در كتاب «بحار» و يا «انوار نعمانيه» دليل بر عقيده شيعه نسبت به آن، مى‏گيرد در حالى كه همگى مى‏دانيم كه در ميان احاديث فريقين، احاديث ضعيف و دروغ وجود دارد و نقل يك روايت هميشه نشانه اعتقاد بر مضمون آن نيست.

نکته مهم دیگر :

در سال 1344 هجرى قمرى كه سعودى‏ها بر مكه و مدينه و اطراف آن تسلط پيدا كردند، به فكر افتادند كه براى تخريب مشاهد بقيع و آثار خاندان رسالت و صحابه پيامبر مستمسكى به دست آورند و با گرفتن فتوا از علماء مدينه، راه را بر تخريب آن هموار نمايند، و افكار عمومى مردم حجاز را كه هرگز با اين اعمال موافق نبودند براى اين كار آماده سازند، از اين جهت قاضى قضات «نجد» «سليمان بن بليهد» را روانه مدينه كردند كه وى مسائل مورد نظر آنان را از علماء آنجا استفاده كند. از اين جهت او سؤالها را آنچنان طرح كرد كه پاسخ آنها، (مطابق با نظريه «وهابيان») در خود سؤالها گنجانيده شده بود. و از اين طريق به مفتيان اعلام كرد كه بايد پاسخ سؤالها را مطابق جوابهايى كه در سؤال‏ها آمده است تهيه كنند و در غير اين صورت محكوم به شرك گرديده و اگر توبه نكنند به قتل خواهند رسيد.

سؤالها و جوابها در جريده «ام القرى» مكه در شماره ماه شوال 1344 منتشر شد. مرحوم آغا بزرگ تهرانى در كتاب «الذريعة» ج 8 ص 261 چنين مى‏نويسد:

وهابيان در 15 ربيع الاول 1343 بر حجاز تسلط يافتند و در هشتم شوال 1343، قبور ائمه بقيع و صحابه را ويران كردند.

 

آری با این عمل تمام آثار اهل بيت، و صحابه پيامبر از ميان رفت و اثاثيه گرانبهاى حرم ائمه بقيع ا(مام دوم و امام چهارم و امام پنجم و امام ششم عليهم السّلام) غارت شد و قبرستان بقيع و صحابه به صورت خرابه در آمد، كه انسان از ديدن آن منظره سخت وحشت مى‏كند. آیا این اهانت و توهینی عطیم نیست ، ویران کردن قبر وبارگاه امامان ما اگر اهانت نیست پس چه نام دارد ، این بی حیایی را چه می توان نامید ، اهانت از این بزرگتر مگر قابل تصور است .                         (ر.ک نقدى‏برآيين‏وهابيت ص :  8 )

مطلب دوم:  (چرا برخی از صحابه مورد لعن واقع می شوند)

نکته اول: خداوند در قرآن می فرماید:«إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً""کسانی که خداوند و پیامبر را مورد اذیت و آزار قرار می دهند خداوند آنان را در دنیا و آخرت  مورد لعن قرار می دهد »(احزاب 57)

در تفسیر قمی که یکی از معتبر ترین تفاسیر روایی است در ذیل این آیه می نویسد : « نزلت فيمن غصب أمير المؤمنين ع حقه و أخذ حق فاطمة ع و آذاها""این آیه نازل شده در مورد کسانی که حق امیر المومنین علی (ع) را غصب کردند همچنین حق فاطمه (س) را گرفته واو را آزار دادند . (تفسير القمي، ج‏2، ص: 196)»

در ذیل این آیه روایتی  از پیامبر است که :« قال رسول الله ص من آذاها في حياتي، كمن آذاها بعد موتي و من آذاها بعد موتي كمن آذاها في حياتي، و من آذاها فقد آذاني و من آذاني فقد آذى الله‏""کسی که او (فاطمه ) را آزار دهد  چه در حیات و چه بعد از ممات من  ، مرا آزار داده است و کسی که مرا آزار دهد خداوند را آزده است .(تفسير القمي، ج‏2، ص: 196)

در تفسیر مجمع البیان و تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج‏10، ص:  440چندین روایت ذکر شده که در آنها  آمده پیامبر به علی ع فرمود کسی که تو را آزار دهد مرا آزرده است .

اما این روایات همه از طریق شیعه است ، ما در اینجا روایاتی را ذکر می کنیم که از طرق اهل سنت بوده و مورد قبول آنها باشد :

پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله، دختر گرامى خود را اين گونه توصيف مى‏نمايد:

 «إنّ اللَّه يغضب لغضب فاطمة ويرضى‏ لرضاها""خداوند به خشم فاطمه، خشمگين و به خشنودى او، خشنود مى‏گردد».

اين حديث را در كتاب‏هاى: المستدرك، الإصابه و تهذيب التهذيب مى‏توانيد بيابيد؛ البتّه نويسنده كنز العمّال نيز آن را از ابى يَعْلى‏، طَبَرانى و ابى نعيم، روايت مى‏كند. همچنين نويسندگان ديگرى نيز اين حديث را روايت كرده‏اند.

                       

در حديث ديگرى كه در منابع معتبر شيعه و سنّى آمده است، پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله مى‏فرمايد:

 «فاطمة بضعة منّي من أغضبها أغضبني ""فاطمه، پاره تن من است؛ هر كس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است».

اين حديث، با همين متن، در كتاب صحيح (تأليف: بُخارى) و ديگر مصادر ديده مى‏شود.

در تعبير ديگرى پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله فرمود:

 «فاطمة بضعة منّي يريبني ما أرابها و يؤذيني ما آذاها ""فاطمه، پاره تن من است؛ مرا آشفته مى‏كند، هر آن‏چه او را آشفته كند و مرا ناراحت مى‏سازد، هر چه كه او را ناراحت كند».

اين تعبير در كتاب‏هاى صحيح (تأليف: بُخارى)، مسند (تأليف:

احمد بن حنبل)، صحيح (تأليف: ابى داوود)، صحيح (تأليف: مُسلم) و ديگر مصادر آمده است.

در صحيح مُسلم آمده است كه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله فرمود:

 «إنّما فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما آذاها ""به طور حتم، فاطمه، پاره تن من است؛ آن‏چه كه او را بيازارد، مرا مى‏آزارد».

  احمد بن حنبل در المسند نقل مى‏كند كه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله فرمود:

 «إنّما فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما آذاها وينصبني ما أنصبها  ""بى‏ترديد، فاطمه، پاره تن من است؛ آن‏چه كه او را بيازارد، مرا مى‏آزارد و آن‏چه كه او را اندوهگين سازد، مرا اندوهگين مى‏كند».

همين حديث را تِرمذى نيز در كتاب صحيح خود نقل كرده است. حاكم نيشابورى نيز پس از نقل اين حديث در المستدرك مى‏گويد:

اين حديث بر مبناى بُخارى و مُسلم، صحيح است.( ر.ک مظلوميت برترين بانو، آیت الله میلانی ص: 27)

سخن در اين بود كه به راستى، آزار فاطمه عليها السلام در واقع، آزار پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله است، اينك روايتى را مى‏خوانيم كه در آن، آزار على عليه السلام، همان آزار پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله دانسته شده است.

احمد بن حنبل در المسند مى‏گويد: پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه وآله فرمود:

 «من آذى‏ عليّاً فقد آذاني " هر كه على را بيازارد، در واقع مرا آزرده است».

اين حديث، در منابع بسيارى از جمله: صحيح (تأليف: ابن حِبّان)،

المستدرك (تأليف: حاكم نيشابورى)، الإصابه (تأليف: ابن حجر) و أُسد الغابه (تأليف: ابن اثير) نقل شده است.متّقى هندى اين روايت را در كتاب كنز العمّال از ابن شِيبه و احمد بن حنبل نقل كرده است.بُخارى در تاريخ خود، و طبرانى و ديگران نيز اين حديث را آورده‏اند (مظلوميت برترين بانو  ص40) 

 

نتیجه اینکه شیعه هر کسی را که امیر المومنین و فاطمه زهرا (س) را آزار داده لعن می کند و یکی از هزار دلیلش در این کار  ، آیه 57 سوره احزاب است ، یعنی چون خداوند آنها را لعن می کند شیعه آنان را لعن می کند .

مطلب سوم :

اما آنچه که آنها در مورد فضیلت برخی صحابه ذکر می کنند عموما ساختگی است ما به یک نمونه اشاره می کنیم :

 سخنی از رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله درباره ابوبكر است كه فرمود:

 «وأين مثل ابى بكر كذّبني الناس وصدّقني وآمن بي و... و واسانى بنفسه وجاهد معي ساعة الخوف ""كجا همانند ابوبكر پيدا مى‏شود در زمانى كه مردم مرا تكذيب مى‏كردند او مرا تصديق كرد و به من ايمان آورد و... و با جان و مالش مرا يارى كرد و در ساعت تنهايى و ترس در جبهه جنگ در كنار من مى‏جنگيد».

سيوطى در كتاب اللّالى المصنوعه بالأحاديث الموضوعه و حافظ ابن عرّاق نويسنده كتاب تنزيه الشريعه هر دو از علمای اهل سنت ،در كتابشان اين حديث را از حديث‏هاى ساختگى و دروغين شمرده‏اند.

اين حديث از جهت دلالت هم گوياى اين مطلب است كه ابوبكر از اموالش به رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله مى‏بخشيد و از اموال شخصى خود به پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه وآله مى‏داد و رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله به مال ابوبكر و بخشش او نيازمند بود.

بديهى است كه اين هم از قضاياى دروغين است به‏گونه‏اى كه ساختگى بودن آن به حدّى است كه افرادى همانند ابن تيميّه را وادار كرده است كه به دروغ بودن آن تصريح كند  .

آرى، جعل‏كنندگان احاديث اين چنين فضايل و مناقب مى‏تراشند تا آن‏جا كه حاضر مى‏شوند به رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله اهانت كنند. ( ر.ک خلافت ابوبكر(در ترازوى نقد  سید علی حسینی میلانی   ص: 65 )