فلسفه وجودیه شیطان چیست؟

در عالم وجود هر انچه که دارای وجود است معلول و مخلوق خدا می باشد ، و وجود و کمالاتش را از جانب علتش ،که خداوند باشد ، داراست.

شیطان هم از آن جهت که موجودی است از مخلوقات الهی معلول خداست و کما لاتش از ناحیه علتش می باشد .

اما شیطان علاوه بر کمالات دارای نواقص واعدام فراوانی هم می باشد که در مقام مقایسه ،نواقص وشرور واعدام وبدیهایش ،به مراتب بیشتر از کمال وجودی آن می باشد.

آن چه که موجب بد بودن  شیطان می باشد و شیطان را مستحق لعن قرار داده  است, شرور وبدی شیطان است نه وجود شیطان ، باید به این مطلب خوب توجه داشت که نقص وبدی شیطان ،امر وجودی نیست که منسوب به علت که خداوند است باشد.

باید دانست که در مورد شیطان دو جنبه نظر  وجود دارد ، یک: نظربه وجود شیطان ، که مخلوق ومعلول خداست واز این جهت خیر بوده وبد نمی باشد .

دو: نظر به شرور و نقص و ظلمت شیطان ، که مخلوق  ومنسوب به علت (خداوند) نیست ، بلکه منسوب به شیطان و از ناحیه خودش می باشد . واز این جهت است که مستحق لعن است.

اما ممکن است این سوال ایجاد شود که خیر بودن شیطان از چه جهت است؟ باید گفت که ، در نظام احسن الهی وجود شیطان لازم وضروریست ، وجود شیطان و وسوسه ، از عوامل ترقی وتکامل انسانها ی مومن می باشد . اگر شیطان و وسوسه نبود ، هیچ انسانی مورد آزمون قرار نگرفته وبا مخالفت با آن مستحق بهشت نمی شد ، به عبارت دیگر   پرهیز کار و گنه کار ، از هم شناخته نمیشدند ودیگر فرقی بین انسان خوب وانسان بد  نمی ماند.

 بند گان صالح خداوند با مخالفت شیطان است که به مقامات بالا ی الهی میرسند ، از این جهت وسوسه برای آنها منشا خیر بوده است .

اما اینکه برخی در مقابل این وسوسه های شیطان تسلیم شده وشقی و گنه کار می گردند، آن  بد  و شر است که این هم مستقیما به شیطان مر بوط نمی شود ، بلکه به خود انسان فاسق به خاطر سوء اختیارش بر می گردد.

درتفسیر المیزان در ذیل  سو ره مبارکه حجر آیه 42و41به این مطلب اشاره شده است:

( <قالَ هذا صِراطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ.گفت همین است راه مستقیم که من قضایش را رانده ام>

ظاهر كلام به طورى كه از سياق بر مى‏آيد اين است كه جمله مورد بحث كنايه باشد از اينكه همه امور به دست خداست، حتى شيطان هم در اين فضولى‏هايش بى نياز از خدا نيست، هم چنان كه اگر دريا به دريانورد بگويد راه تو بر پشت من است به او فهمانده كه چاره‏اى جز اين ندارد كه خود را مجهز به وسائل عبور از دريا بنمايد. و همچنين اگر كوه به كوه‏نورد بگويد راه تو منحصرا بر پشت من است، به او فهمانده كه بايد وسائل عبور از قله‏هاى بلند و كوره راههاى تنگ را فراهم نمايد، همچنين بر خدا بودن راه شيطان معنايش اين است كه راه شيطان هم مانند همه امور از هر جهت موقوف به حكم و قضاى خداست، او است كه هر چيزى از ناحيه‏اش آغاز مى‏گردد و به سويش انجام مى‏پذيرد، پس هيچ امرى نيست مگر اينكه او رب و قيوم بر آنست.

و نيز از ظاهر سياق بر مى‏آيد كه" هذا صِراطٌ" اشاره به كلام ابليس است كه گفت:" لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ"، چون ابليس با اين كلامش كه: به زودى از بشر انتقام مى‏گيرم و با تزيين و اغواء، سلطه خود را بر همه آنان مى‏گسترانم، به طورى كه جز عده قليلى رهايى نداشته باشند، چنين اظهار كرد كه او به زودى نسبت به آنچه كه تصميم گرفته مستقل و بى نياز از خدا خواهد شد، و خواستش بر خواست خدا پيشى خواهد گرفت، چون خدا از خلقت انسانها اين را خواسته بود كه خليفه خود در زمينشان نموده و ايشان را بندگان خود كند، ولى او مى‏خواهد نگذارد اين خواسته خدا صورت بندد. و جمله<" وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ" بيشترشان را شكرگزار نخواهى يافت. سوره اعراف، آيه 17. >اشاره روشنى به اين معنا دارد.

خداى تعالى در قبال اين اظهار پاسخ داده است كه: آنچه گفتى كه به زودى همه آنها را گمراه مى‏كنى، و آنچه كه استثناء نمودى و چنين اظهار نمودى كه به زودى مستقل مى‏شوى، و همه اين كارها را به حول و قوه و مشيت خود مى‏كنى، سخت اشتباه كرده‏اى، زيرا غير من كسى مستقل نيست، و كسى جز من مالك اين تصرفات و حاكم‏ در آن نيست، از هر كسى هم كه سر زند به حكم و قضاى من است. اگر اغواء كنى به اذن من كردى و اگر نتوانى و ممنوع شوى به مشيت من ممنوع شده‏اى، و تو از ناحيه خود مالك هيچ چيزى نيستى. تنها مالك و اختياردار آن امورى هستى كه من مالكت كرده‏ام، و آنچه كه من قضائش را رانده باشم، و من چنين رانده‏ام كه تو نسبت به بندگان من هيچ كار نتوانى بكنى، مگر تنها آنهايى كه پيرويت كنند ...

<" إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ".بهدرستی که تو بر بند گان من تسلط نداری مگر انان که خود ،خود تابع و رام تو گردانند.حجر42>

اين همان قضايى است كه گفتيم در آيه سابق در امر اغواء به رانده شدنش اشاره شده، كه مى‏فرمايد غير او كسى در آن دخالتى ندارد.

و حاصل مطلب اين است كه آدم و فرزندانش همگيشان بندگان خدايند، و چون بنده خدا هستند ،به شيطان تسلطى بر ايشان نداده تا هر چه مى‏خواهد- كه همان اغواى ايشانست- مستقلا انجام دهد و گمراهشان كند، بلكه همه افراد بشر بندگان اويند، و او مالك و مدبر همه است، چيزى كه هست شيطان را بر افرادى كه خودشان ميل به پيروى او دارند و سرنوشت خود را به دست او سپرده‏اند مسلط فرموده، اينهايند كه ابليس بر آنان حكمفرمايى دارد.

پس اگر در آيه شريفه:" إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ ..."  دقت به عمل آوريم خواهيم ديد كه آيه شريفه ابليس را از سه جهت اصلى پاسخ رد داده است.

اول اينكه ابليس بندگان خداى را منحصر در مخلصين كرده، و سلطنت خود را بر آنان نفى نموده و ما بقى افراد بشر را كه بر آنان تسلط دارد بنده خدا ندانسته است، و خداى تعالى در پاسخش همه افراد بشر را بنده خود خواند. چيزى كه هست سلطنت ابليس را نسبت به بعضى از بندگانش نفى و نسبت به بعضى ديگر اثبات نمود.

دوم اينكه آن ملعون براى خود در اغواى بشر دعوى استقلال نمود (هم چنان كه از ظاهر جمله" لاغوينهم" كه در سياق مخاصمه با خدا و انتقام واقع شده استفاده مى‏شود) و خداى سبحان او را در اين ادعا رد نموده پندارش را باطل خواند، و فرمود كه دشمنى او و انتقامش نيز ناشى از قضاى خداست، و تسلطش بر بشر ناشى از تسلط او است كه او را نسبت به اغواى آنان كه به سوء اختيار از او پيروى كنند تنها مسلط فرموده است.

بنا بر اين ابليس ملعون نبايد به خود ببالد، زيرا عليه خدا كارى از پيش خود نكرده و امرى را عليه او فاسد ننموده است، چون اگر اهل ضلالت را اغواء كرده، به قضاى  خداى سبحان- كه اهل ضلالت مى‏بايستى به وسيله وى در گمراهى خود بمانند- كرده است،

اين معنايى كه آيه كريمه آن را افاده مى‏كند، و مى‏فرمايد هم تسلط ابليس بر ضلالت گمراهان، و هم رهايى دادن مخلصين از شر او هر دو قضاى خداست، خود يكى از اصول مهمى است كه توحيد قرآن آن را افاده مى‏كند، مثلا در سوره يوسف مى‏فرمايد:

<" إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ" هيچ حكم نيست مگر آنكه از خداست. سوره يوسف، آيه 67.>و در سوره قصص مى‏فرمايد:<" وَ هُوَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولى‏ وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُ الْحُكْمُ" او خداست معبودى جز او نيست در دنيا و آخرت حمد و حكم براى او است. سوره قصص، آيه 7.> و در آل عمران مى‏فرمايد:<" الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ" حق از پروردگار تو است. سوره آل عمران، آيه 60>

و همچنين آياتى ديگر كه دلالت دارند بر اينكه هر حكم ايجابى و يا سلبى كه هست همه از خداست و به قضاء او به كرسى مى‏نشيند.

جهت سومى كه خداى تعالى از كلام ابليس رد نموده اين است كه سلطنت‏

ابليس بر اغواى هر كس كه گمراهش مى‏كند، هر چند كه به جعل خداى سبحان و تسليط اوست، الا اينكه اين تسليط خدايى ابتدايى نيست و چنان نيست كه خداى تعالى افرادى را بدون جهت دستخوش اغواى شيطان نموده، افرادى ديگر را از شر او حفظ نمايد، چون چنين رفتارى را نمى‏توان به ساحت قدس خداى سبحان نسبت داد، بلكه اگر جمعى را دستخوش اغواى او مى‏كند به عنوان مجازات و مسبوق به غوايت خودشان است.

دليل بر اين نكته جمله" إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِينَ" است كه مى‏فرمايد: ابليس تنها آن جمعى را اغواء مى‏كند كه خود آنان غوايت (گمراهی) دارند، و به اقتضاى همان غوايت خودشان در پى اغواى شيطان مى‏روند. پس اغواى شيطان اغواى دومى است. آرى، در اين مساله يك اغواء است به دنبال غوايت و غوايت عبارت است از همان جرمهايى كه خود آدميان مرتكب مى‏شوند و اغواى ابليس مجازاتى است از جانب خداى سبحان. و اگر اين اغواء، ابتدايى و از ناحيه ابليس بود، و گمراهان به دست ابليس گمراه مى‏شدند بايد خودشان هيچ تقصيرى نداشته باشند و همه ملامت‏ها متوجه ابليس باشد، نه مردم، و حال آنكه اینگونه نیست.ترجمه المیزان ج 12 ص 235 )

واما اینکه در سوال آمده هر صفتی که در مخلوقات است از ناحیه خداوند می باشد ، این مطلب  به این کلیت نیست. بلکه  باید توجه داشت که مخلوقات دو نوع صفت دارند ، 1:صفات کمالی  2: صفات نقصی (عدم کمالی)  .اول مثل علم و قدرت . ودومی مثل فقر و حاجت . آن صفاتی که  کمالی است ازفقط جانب خداوند است نه همه صفات .زیرا نمی شود گفت خداوند دارای فقر است ،چون  مخلو قاتش فقیر ومحتاجند .فقر یعنی عدم غنی بودن وخداوند غنی بالذات است. همچنین در شیطان ،تمام صفات او از ناحیه خداوند نیست بلکه اکثر صفاتش عدم صفات کمالی الهی می باشد ،مهم ترین آنها شیطنت است (گمراه کردن) که در مقابل صفت هادی است (یعنی عدم هدایت است) وخداوند هادی است ،و اگر مو جودی ضال بود ضال بودن نش از جانب خودش ونقص خودش است ؛ وقاعده فلسفیه ،معطی شی فاقد آن نمی تواند باشد (خشک ابری که بود زاب تهی * ناید از او صفت اب دهی) اینجا جاری نیست.

پس نتیجه این می شود که نباید شیطنت و گمراه کردن  را به خداوند نسبت داد ،از آن جهت که خداوند خالق شیطان است بلکه باید دانست که این از جانب خبث شیطان است و به خودش منسوب است،نه خداوند.