X
تبلیغات
آنچه باید بدانیم - واجب الوجود یعنی چه؟

آنچه باید بدانیم

واجب الوجود یعنی چه؟

برای اثبات وجوب وجود دلائل و براهین گوناگونی وجود دارد ، مهمترین آنها برهان امکان و وجوب است .

البته قبلا این نکته را باید توجه بدهم که خداوند واجب الوجود هست ، چه ما بدانیم و چه ندانیم ، چه به آن برسیم وچه نرسیم. و چیزی خداوند را از وجوب وجود ساقط نمی کند، این امور ساخته و پرداخته ما نمی باشند ، حکیم و شان فیلسوف هستی شناسی است ، یعنی هستی را آنچنان که هست و در عالم واقع وجود دارد بیان میکند . این براهین و ادله فلسفی تماما در مقام فهم واقع اند ، نه اینکه خود واقع درست کن باشند ، این تعبیر در سوال (كه اگر نبود آن دلائل تحقق پيدا نمي كرد) تعبیر دقیق و صحیحی نیست .

 اما براهین و ادله اثبات وجوب وجود خداوند از این قرار می باشد:

 ابتدا می گوئیم : ابن سينا اولين بار از «وجوب و امكان» كه مسأله‏اى است در فلسفه، استفاده كرده است. راهى كه ابن سينا رفته است از راهى كه ارسطو رفته فلسفى‏تر است ، يعنى بيشتر جنبه عقلانى و محاسباتى دارد. راه ارسطو يك سرش به طبيعيات بستگى دارد كه مسأله حركت است، اما راهى كه ابن سينا رفته است چنين نيست.

ما دو مفهوم داريم كه در فلسفه مورد استعمال است ولى همه مردم آن را درك مى‏كنند: هستى و نيستى. هستى و نيستى از بديهى‏ترين مفهوم هاى دنياست و احتياجى نيست كه كسى بخواهد آنها را براى ما تعريف كند.

سه مفهوم ديگر هم داريم كه در همين رديف است و نفس اين سه مفهوم بديهى است (يعنى تصورش احتياج به تعريف ندارد)؛ يكى «وجوب» (يا ضرورت) است، ديگرى «امتناع» (يا محال بودن) است، و سومى «امكان» (يعنى نه واجب بودن و نه ممتنع بودن) است. اگر شما «الف» را موضوع قرار دهيد و «ب» را صفت براى آن فرض كنيد، مى‏گويند «ب» براى «الف» حتما يكى از اين سه حالت را دارد و شق چهارم ندارد: يا اين صفت براى «الف» ضرورى است؛ يعنى نمى‏شود اين صفت را نداشته باشد مثل اينكه مى‏گوييد «مجموع سه زاويه مثلث مساوى با دو قائمه است» كه نمى‏تواند چنين نباشد. يا اين صفت براى «الف» محال است (درست نقطه مقابل حالت اول) يعنى اصلا نمى‏شود «الف» اين صفت را داشته باشد؛ مثل اينكه مى‏گوييد «مجموع سه زاويه مثلث 181 درجه است» كه نمى‏تواند چنين باشد. و يا اين صفت براى «الف» امكان دارد؛ يعنى نه ضرورت دارد كه اين صفت را داشته باشد و نه ضرورت دارد كه اين صفت را نداشته باشد (مى‏تواند اين صفت را داشته باشد، مى‏تواند نداشته باشد) مثل اغلب حالات طبيعى كه هر كسى دارد. مثلا آيا تعداد انسانهاى داخل اين اتاق بايد ده نفر باشد؟ نه. آيا محال است كه ده نفر باشد؟

نه. مى‏شود ده نفر باشد، مى‏شود نباشد. يك مثال ديگر: نفس عدد 5 فرد (يعنى غيرقابل‏انقسام به متساويين) است بالضروره و بالوجوب، و جفت بودن برايش امتناع دارد. اما اين شى‏ء كه به نام گردوست، مى‏تواند پنج تا باشد و مى‏تواند شش تا باشد، مى‏تواند طاق باشد و مى‏تواند جفت باشد.

اينها مفاهيم خيلى واضحى است كه نفس تصور آنها براى ما [سختى‏] ندارد. هم هستى و نيستى، و هم ضرورت و امتناع و امكان از مفاهيمى است كه هيچ وقت بشر از خودش طرد نكرده و طرد هم نخواهد كرد، بلكه تمام علوم بر پايه همين مفاهيم و معانى است.

 امروز كه شما مى‏گوييد «قوانين جبرى» يا مى‏گوييد «اجتناب‏ناپذير»، اين «اجتناب‏ناپذير» همان ضرورت است. نقطه مقابل آن هم كه مى‏گوييد «غيرممكن»، همان محال بودن است. اينكه اين مفاهيم از كجا در ذهن بشر پيدا شده خودش‏ مسأله‏اى است، چون انسان «وجوب» و «امتناع» را هيچ وقت با هيچ حسى نمى‏تواند درك كند. اين مفاهيم، معقول هستند ولى محسوس نيستند.

حال كه ما اين پنج مفهوم را دانستيم (وجود و عدم از يك طرف، و ضرورت و امتناع و امكان از طرف ديگر) حرف معروف ابن سينا اين است كه مى‏گويد : موجودات و آنهايى كه هستند مسلّم محال نيستند، چون اگر محال بودند وجود پيدا نمى‏كردند (بودنشان دليل بر اين است كه محال نيستند). پس اينها كه هستند، يكى از دو شقّ ديگر را دارند: يا ممكن‏الوجودند يا واجب‏الوجود. (آيا به حسب احتمال عقلى از اين دو شق خارجند؟ در اينكه در عالم اشيائى هست بحثى نيست. آنچه كه در عالم هست، مسلّم يا ممكن الوجود است يا واجب‏الوجود، چون ممتنع‏الوجود نمى‏تواند باشد.) ما چشمهايمان را مى‏بنديم و تمام هستى را زير نظر مى‏گيريم و نمى‏دانيم آنچه كه در عالم هست واجب‏الوجود است يا ممكن‏الوجود. مى‏گويد اگر در ميان آنچه كه در عالم هست واجب‏الوجود هست (يك شق مطلب) فهوالمطلوب؛ و اگر آنچه هست ممكن‏الوجود است، ممكن‏الوجود بايد به واجب‏الوجود منتهى شود و اگر واجب‏الوجود نباشد ممكن‏الوجودى هم نيست، چرا؟ چون ممكن‏الوجود يعنى آن چيزى كه در ذاتش، هم مى‏تواند باشد و هم مى‏تواند نباشد، پس خودِ ذاتش، به تعبير امروزى نسبت به هستى بى‏تفاوت است؛ چون اگر ذات او را در نظر بگيريم، هستى برايش نه ضرورت دارد نه امتناع (مى‏تواند باشد، مى‏تواند نباشد)؛ پس بودن او به حكم علتى است و آن علت است كه وجود را به او داده است و الّا اگر وجودْ ذاتىِ او باشد، ممكن‏الوجود نمى‏شود بلكه واجب‏الوجود است. همين قدر كه وجود براى او ذاتى نيست و شما فرض كرديد كه او ممكن‏الوجود است (يعنى وجود داشتن براى او يك امر عرَضى است) پس علتى او را به وجود آورده است. فكر نمى‏كنم در اين هم بحثى باشد.

مى‏گويد مى‏رويم سراغ آن علت؛ آن علت يا «واجب» است يا «ممكن»؛ اگر «واجب» است، پس مطلوب ما كه «واجب‏الوجود در عالم هست» به دست آمد، و اگر «ممكن» است، باز آن هم علت مى‏خواهد. همين طور باز سراغ علتِ علت مى‏رويم و ....

ممكن است شما بگوييد بسيار خوب، همين‏طور بى‏نهايت برود جلو. (كما اينكه اصلا فرضيات ماديين در عصر اخير بر همين نظام علت و معلول است؛ مى‏گويند اين شى‏ء معلول علتى است كه آن علت هم باز به نوبه خود معلول يك شى‏ء ديگر است كه آن شى‏ء هم باز علت است و معلول، الى غيرالنهايه. نتيجه حرف ماديين اين است كه نظام هستى از بى‏نهايت ممكن‏الوجودها تشكيل شده است.)

ابن سينا در جواب مى‏گويد محال است كه تمام نظام هستى از بى‏نهايت ممكن‏الوجودها تشكيل شده باشد، چرا؟ محال بودن آن را از دو راه بيان كرده است:

يكى از راه تسلسل، مى‏گويد علت و معلول با يكديگر همزمان‏اند؛ يعنى اين شى‏ء كه در اينجا وجود دارد اگر ممكن‏الوجود باشد، الآن بايد علتى باشد كه نگهدارنده وجود و موجد آن باشد. آنگاه آن علت هم اگر ممكن‏الوجود باشد، الآن بايد علتى در زمانِ حاضر داشته باشد. آن هم اگر ممكن‏الوجود باشد، بايد علتى در زمان حاضر داشته باشد، و همين طور .... در نتيجه بايد الآن در آنِ واحد يك سلسله بى‏نهايت و غيرمتناهى وجود داشته باشد، و چون با براهينى كه در مبحث تسلسل اقامه شده‏ ثابت شده است كه تسلسل علتهاى همزمان (نه علتهايى كه زمانا منفك از يكديگر هستند) محال است، پس اين هم محال است.

بيان ديگر اين راه كه ساده‏تر است (گو اينكه خود ابن سينا توضيح آن را نگفته است و بعدا ديگران گفته‏اند و شايد خواجه نصير اولين كسى است كه اين حرف را زده است) اين است: ما به اينجا رسيديم كه در دنيا علت و معلول وجود دارد. (حتى «مادى» قبول مى‏كند كه هر پديده‏اى بلكه هرچيزى كه شما در عالم مى‏بينيد، معلول علتى است؛ ولى مادى مى‏گويد هر معلولى- كه شما اسمش را «ممكن‏الوجود» گذاشته‏ايد- معلول علتى است كه آن هم مثل خودش ممكن‏الوجود و معلول علت ديگر است تا بى‏نهايت؛ يعنى تمام نظام هستى از مجموع ممكنات به وجود آمده است.)

با مقدمه ساده‏اى كه احتياج به آن حرفها نداشته باشد، مى‏شود اين مسأله را فيصله داد و آن مقدمه ساده اين است:

شما در فلسفه امروز و در حرفهاى ماديين زياد مى‏خوانيد كه مى‏گويند هر چيزى تا وجودش اجتناب‏ناپذير نباشد و ضرورى نشود وجود پيدا نمى‏كند. مثلا گردش اين صفحه اگر الآن وجود دارد، به اين جهت است كه‏ ضرورت پيدا كرده است كه وجود پيدا كند؛ يعنى مجموع شرايط و علل به آن ضرورت بخشيده‏اند، منتها اين ضرورتى است كه از ناحيه ذاتش نيست بلكه علت به آن ضرورت داده. اين را مى‏گويند «ضرورت بالغير» و درست هم هست. ما مى‏گوييم هر ممكنى ضرورى است و هر ممكن‏الوجودى واجب‏الوجود است، اما واجب‏الوجود بالغير؛ يعنى هر ممكن‏الوجودى علتش به آن ضرورت بخشيده است. (وجوب وجود بالغير با وجوب وجود بالذات اشتباه نشود. آن تقسيمى كه ما ذكر كرديم اين بود كه اشياء يا ممكن‏الوجود بالذات‏اند يا واجب‏الوجود بالذات، و البته ما گفتيم ممكن‏الوجود از ناحيه واجب‏الوجود بالذات، واجب بالغير مى‏شود؛ يعنى چون او واجب‏الوجود است و به اين ضرورت مى‏بخشد، اين وجود پيدا مى‏كند.)

( رجوع به مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏4، ص: 177(

اینها مهمترین ادله اثبات واجب الوجود می باشد.

+ نوشته شده در  ساعت 18:0  توسط   |